۱. مثل عنوانبندی Lost Highway بود، جاده ای در میان تاریکی که فقط چراغهای ماشین روشناش میکنند، خطهای وسط جاده که با سرعت از پیشرویات محو میشوند، فقط I'm Deranged دیوید بووی را کمداشت. بعد ماشین ایستاد. چراغها هم خاموششد. تاریکی محض. فکر میکردم هیچوقت دیگر آدم نمی تواند به چنین تنهایی نابی برسد، شیشهی پنجره را کشیدم پایین، سرم را از پنجره بردم بیرون. آسمان کویر... ماشین دوباره راه افتاد، سر من از پنجره بیرونبود و خیرهشدهبودم بهآسمان، حالا ستارهها داشتند حرکت میکردند. آسمان کامل بود. همهی احساسها و فکرهایام را توی خودش داشت و شکل هیچکدامشان هم نبود. آسمان کویر اینقدر خودش است که نمیتوانی بههیچ چیز دیگر شبیهاش کنی، مبتذل میشود. هیچ جای دیگر نمیتوانی خودت را اینقدر کامل و بیشکل ببینی.
۲. «شب پر ستاره»ی «ونگوگ» روی دیوار ور-به-رویام است. هروقت سرم را از پشت مانیتور بلند میکنم نگاهام میافتد بهش. همیشه فکر میکردهام عظمت وجود یکانسان باید چهقدر باشد تا بتواند چنین تابلویی را خلقکند.
۳. مسافرت خیلی خیلی خیلی خوبی بود. من اصولن آدم مسافرت نیستم، بهترین جای دنیا هم همیشه اتاق خودم است. مسافرت برای مسافرت را هم اصلن دوستندرم، فقط خود مقصد برایام مهماست. برای همین همیشه اینطور است که یک بخش خیلی کوچک از یکمسافرت (مثلن دیدار با کسی که خودم دوستداشتهام ببینماش) برایام خیلی خوب است و بقیهی ماجرا عذاب و ناراحتی. ولی مسافرت ایندفعه با همهی مشکلات کوچک و بزرگی که داشت فوقالعاده بود. از همهچیزش لذت میبردم، همهی آدمهایاش خوب بودند، لحظههای خوبش یکی-دو تا نبودند. کلی رابطههای تازه ایجاد شد حتا با همان آدمهای همیشهگی فامیل. این منحصر به فرد بودن روابط آدمها را خیلی دوستدارم. آدم نمیتواند ادعا کند با هیچ دو نفری رابطهی همانند دارد. رابطهات با هر کسی سطح و عمق و شکل خاص خودش را دارد. قرار هم نیست از یک رابطه چیزی جدای آنچه که خود رابطه به تو میدهد انتظار داشتهباشی. آنشکلی که آن رانندهی تاکسی تلفنی در مسیر خانهی عمه حال من را خوب کرد، منحصر به خودش بود و اینقدر خوب بود که من دلام خواست بهدروغ بهش بگویم که حتمن بهزیارت امامزاده میروم. دلیلی نداشتم برای گفتن اینکه اعتقادی به اینچیزها ندارم. دروغ من در انلحظه آن آدم را خوشحال میکرد و حتا خودم را.
۴. نمیدانم کی و چهطور آنانگشترها میان انگشتها و دستهایاش جا-به-جا میشدند؟ اصلن نمیدانم چهطور منِ به اینگیجی و حواسپرتی متوجه اینجا-به-جاییها میشدم؟ دکور یکخانه را بهکل عوضمیکنند، من نمیفهمم!! حالا حرکت اینانگشترها میان انگشتان... شاید برای این بود که دستهایاش خیلی قشنگ بود یا شاید برای اینکه معنی قشنگی دستها را میفهمید، فهمیدن معنی قشنگی دستها را باید به ملاکهای ارزشگذاری رابطههایام اضافهکنم. تجربه ثابتکرده آنمعدود کسانی که میفهمند، خیلی چیزهای دیگر را هم که بقیه نمیفهند، میفهمند. ایندفعه که موقع صحبتکردن باهاش توی آن اتاق تاریک، داشتم با ناخنها و انگشتهای دستاش بازی میکردم مطمئن شدم که هنوز هم قشنگترین دستهایی که دیدهام دستهای خودش است. جیمز جویس یکجایی توی «چهرهی مرد هنرمند در جوانی» میگفت: "آیلین هم دستهای دراز باریک سردی داشت. چونکه دختر بود. دستهایاش مثل عاج بود، با اینفرق که نرم بود. معنای برج عاج همین بود اما پروتستانها نمیفهمیدند و آن را مسخره میکردند." جویس را برایهمین اینقدر دوستدارم، چون معنی قشنگی دستها را میفهمید. خوب مساله فقط آن جا-به-جایی انگشترها نبود، شکل شوخیها هم بود. آنچیزی که باستر کیتون دارد و چاپلین هیچوقت ندارد ایناست که چاپلین یککاری میکند، بعد تو میخندی ولی کیتون یککاری میکند، ممکن است اصلن بعدش نخندی، حالا شاید هم بخندی ولی خوب مساله این است که وقتی با کیتون سر و کار داری با بعدش کاری نداری، به خود شوخی است که میخندی، از خود شوخی است که لذت میبری، از فکری که چنینشوخیای را طراحیکرده لذتمیبری. لذتات ذهنی است نه عینی. شوخیهایاش اینجوری بود. بعد اینکه آدمها برای من تقسیم نمیشوند بر اخلاقی که دارند، برای من آدمها همینجوری مجموعهای از رفتارهایاند، منظورم از رفتار شکل است، یعنی حالتی که مثلن دست و صورت و بدن هر کسی بهخودش میگیرد، وقتی دارد دربارهی فلانچیز حرف میزند، یا حالتی که در بین رفتن از اتاقی به اتاق دیگر پیدا میکند وقتی یک نفر صدایاش میکند و باهاش حرف میزند و آدم ایستاده بهحرفهای دیگری گوشمیدهد. (اگر الان برای خودت نوشتهبودم مجبور نبودم اینقدر توضیح بدهمها!!). خوب خیلیها وقتی از ته دل میخندند زشت میشوند، منظورم فقط صورتشان نیستها! بهطور کلی، تمام بدن. بعد ولی از ته دل که میخندید خیلی قشنگ بود. چون توصیف بلد نیستم و معمولن توصیفهای توی کتابها را هم نمیفهمم، نمیتوانم توصیفاش کنم، ولی خوب قشنگ بود. حالا توصیف هم میکردم فرقی نمیکرد، چون احتمالن فقط خودم از توصیفام سر در میاوردم.
آها داشت یادم میرفت، آرامش داشتن در این دنیای مدرن مضطرب هم نسبت مستقیمی با دستهای قشنگ دارد.
۵. یک زندگی اینچیزی است که بر ما میگذرد یکی هم آنچیزی است که در ذهنمان زندگی میکنیم. یادتان هست که گدار میگفت: "زندگی فیلمی است که بد ساختهشده".
۶. مساله اینجاست که فهمیدن واژه به واژهی اینپست برمیگردد به اینکه شما معنی قشنگی دستها را بفهمید یا نه! مجبور نیستید که، مجبور نیستید. میفهمید؟ مجبور نیستید!!


