تبليغاتX
دفترهای سپید بی‌گناهی
جمعه سی و یکم فروردین 1386
ترانه‌های میهن تلخ

-پنجه‌ی مریم، رُسته در شکاف صخره‌یی!
این‌همه رنگ از کجا آورده‌ای تا بشکوفی؟
ساقه‌یی چنین از کجا آورده‌ای تا بر آن تاب خوری؟

یانیس ریتسوس /احمد شاملو

نوشته‌شده توسط بامداد در 6:44 | | پیوند به این مطلب
دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386
این‌دست... پوچ!

Click to show it on original size!

دو شعر از «ناصر هزاره» که بعد از نزدیک به یک‌سال، بالاخره متن شعرهای‌اش را برای‌مان آورد. مکین این همانی‌ست که می‌گفتم بعضی شعرهای‌اش اندازه‌ی شعرهای شملو روی‌ام تاثیر می‌گذارند.

شعر یکم
آی آزادی، آزادی، آزادی
                  بال‌های‌ام را می‌گشایم
 این جسم پلشت را در قلب این مادر بدکاره چال می‌کنم
                                                           و به آغوش تو می‌گریزم

برای رهایی مگر چه می‌خواهم
                              سرنگی در دست
                                         سرزمینی برای استخوان‌های‌ام

بگذار همه بگویند
                     آن‌که مُرد...
                               یک تزریقی بود.

 

شعر دوم
تهی همچون کودکانه‌ها
                     شادِ شادِ شاد
بر بال پروانه‌ها
                  هم‌زاد کردار آفتاب و باد
چون جهل معصوم بره‌ها
                        رقصی ز بی‌خودی
                                   به گرد مدار خاک

بازی کودکانه‌ای
           دستانی بسته ز گل یا که پوچ
یک‌آن -بازی تمام
                 این دست...
                                     «پوچ»!

نوشته‌شده توسط بامداد در 3:12 | | پیوند به این مطلب
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385
شعرنامه

Click to show it on original size!

۱. از این‌پست خانوم کارپه‌دی‌یم رسیدم به این‌جا، که پرسیده‌بود زیباترین شعرهای شما کدام‌اند؟ دوست‌داشتم بعضی از شعرهای مورد علاقه‌ام را این‌جا بگذارم و آن‌چه الان از زبیاترین‌های‌ام در ذهن ِ شلخته‌ی فراموش‌کارم دارم، این‌هاست:

رودکی:

با صد هزار مردم تنهایی 

حافظ:

ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند 
چو بید بر سر ایمان خویش می‌لرزم
شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان
ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان     جان به غم‌هایش سپردم نیست آرامم هنوز 

سعدی:

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم 
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست
عشق در دل ماند و یار از دست رفت

مولوی:

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برم 
ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم 
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
جان و جهان! دوش کجا بوده‌‌ای
و
نی‌نامه

۲. چند توضیح:

۱. در این‌جا فقط شعرهای کلاسیک را آورده‌ام. شعر نو خودش پستی جدا می‌خواهد
۲. برای من شعر کلاسیک و موسیقی ایرانی (به‌خصوص صدای شجریان) جدایی‌ناپذیرند.
۳. در آن‌شعرهایی که یک‌بیت خاص برای‌ام خیلی مهم‌بوده، آن‌بیت را این‌جا آورده‌ام. بقیه، مصرع های آغازین هر شعر هستند. به جز یک‌بیت از حافظ که کامل آن را آورده‌ام چون فراموش‌کرده‌ام که این‌شعر که در کدام غزل‌اش است.

نوشته‌شده توسط بامداد در 5:41 | | پیوند به این مطلب
چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385
ها! چه جوابی چه سوالی؟

Click to show it on original size!

تصویر تو در آینه: یک شهر خیالی
آویزه هر موی تو: ابزار تعالی
گفتی که چرا شاپرکان خانه به دوشند؟
ای شاپره کش؛  ها! چه جوابی چه سوالی؟

***********************
بر چهره تو نور دو صد ابر سحابی
حرکات دو چشمان تو: اجرام سماوی
گفتی که چرا هرکه مرا دید بمیرد؟
ای قاتل زیبا چه سوالی چه جوابی؟

[+]

نوشته‌شده توسط بامداد در 5:3 | | پیوند به این مطلب
جمعه بیستم مرداد 1385
To his Coy Mistress
                                                                اَندرو ماروِل، ترجمه‌ی فرزانه‌طاهری


اگر جهان به‌اختیار ما بود و زمان،
این عشوه‌گری جرمی نبود بانو.
می‌نشستیم و می‌اندیشیدیم که قدم‌زنان
به‌کدام سو برویم و چگونه روز بلند عشق‌مان را بگذرانیم.
تو در کناره‌ی گنگ هندوستان
عقیق می‌جستی و من به‌سواحلِ امواجِ هامبر
شِکوه سر می‌دادم. من تو را
ده سال پیش از توفان نوح دوست‌ می‌داشتم،
و تو، اگر می‌پسندی، تا
دینِ نوگزینیِ قومِ یهود عشق مرا پاسخ رد می‌دادی.
عشقِ گیاهی من رشد می‌کرد
وسیع‌تر از مپراتوری‌ها، و کندتر از آن‌ها؛
و صد سالی به‌ستایش چشمان‌ات می‌گذشت و خیره ماندن
به‌پیشانی‌ات؛
و دو صد سال به‌ستایش هر نار،
و سی هزار سال در کار بقیه می‌شد؛
دست‌کم برای هر قسمت یک عمر،
و عمرِ آخرین از راز دل‌ات می‌گفت.
چرا که تو بانو، این‌گونه سزاواری،
من نیز به‌زمانی کم‌تر از این رضا نمی‌دهم.
اما من مدام در پشت سرم
صدای نزدیک شدن پر شتاب ارابه‌ی بال‌دار زمان را می‌شنوم؛
و آن جا در پیش روی ما همه
بیابان‌های ابدیتِ بی‌انتهاست.
نه از زیبایی تو نشانی خواهد ماند،
و نه در زیر گنبد مقبره‌ی مرمرینت
پژواک صدای من خواهد پیچید؛ و آنگاه کرم‌ها
به‌سروقت آن دُرً ناسفته به‌سالین خواهند رفت،
و شرافت غریبت غبار خواهد شد،
و شوق وصل من خاکستر:
گور جایی است دنج و زیبا،
اما گمان نمی‌کنم کسی را آن‌جا کسی در آغوش کشد.

اکنون که طراوت جوانی
چون شبنم صبح‌گاهی بر پوست‌ات نشسته است،
و اکنون که جان خواهنده‌ات با شعله‌های دم‌به‌دم
از هر منفذ تن ات می‌تراود،
اکنون که می‌توانیم، بگذار داد دل بستانیم،
و هم اکنون همچون پرنده‌گان مردارخوار عاشق،
فرصت‌مان را به دمی ببلعیم
نه‌آنکه در آرواره‌های کندِ قدرت‌اش بپژمریم.
بیا تا همه‌ی توان‌مان را و همه‌ی تر و تازه‌گی‌مان را
درهم بپیچیم و گلوله‌ای بسازیم،
و به‌چنگ و دندان لذایذمان را از دروازه‌های آهنین زندگی بیرون‌بکشیم:
بدین‌گونه، گرچه نمی‌توان خورشید را از رفتن بازداشت،
اما دستکم می‌توان کاری کرد تا شتاب‌ گیرد.

متن انگلیسی این‌شعر را می‌توانید در این‌جا بخوانید.

نوشته‌شده توسط بامداد در 4:49 | | پیوند به این مطلب
دوشنبه بیست و ششم تیر 1385
هاسمیک
حالا من گیر دادم به مادر و روز مادر و فیلم‌مادر و فیلم "خواهران‌غریب" و "مادر من مادرمن، تو یاری و یاور من..." که تله‌وزیون امشب پخش‌کرد و کلی حال‌کردم و... ولم نمی‌کنم. به‌به چه‌جمله‌ی زیبایی شد!

شاملوی بزرگ شعری در ستایش بانوی "مادر" دارد که بسیار زیباست:

با خوشه‌های یاس آمده‌بودی

تأییدِ حضورت

                 کس را به شانه بر

                                        باری نمی‌نهاد.

ادامه‌ی شعر...

نوشته‌شده توسط بامداد در 3:13 | | پیوند به این مطلب
جمعه بیست و سوم تیر 1385
مست‌ست یار و یاد حریفان نمی‌کند
ای نور چشم من سخنی هست گوش کندر راه عشق وسوسه اهرمن بسیستبرگ نوا تبه شد و ساز طرب نماندتسبیح و خرقه لذت مستی نبخشدتپیران سخن ز تجربه گویند گفتمتبر هوشمند سلسله ننهاد دست عشقبا دوستان مضایقه در عمر و مال نیستساقی که جامت از می صافی تهی مبادسرمست در قبای زرافشان چو بگذری چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کنپیش آی و گوش دل به پیام سروش کنای چنگ ناله برکش و ای دف خروش کنهمت در این عمل طلب از می فروش کنهان ای پسر که پیر شوی پند گوش کنخواهی که زلف یار کشی ترک هوش کنصد جان فدای یار نصیحت نیوش کنچشم عنایتی به من دردنوش کنیک بوسه نذر حافظ پشمینه پوش کن
نوشته‌شده توسط بامداد در 0:47 | | پیوند به این مطلب
جمعه شانزدهم تیر 1385
بر دیوار
روی دیوار با گچ نوشته‌بود:

آن‌ها جنگ‌طلب هستند!

آن‌کس که آن را نوشته

خود اکنون بر خاک افتاده است.

                       برتولت برشت

نوشته‌شده توسط بامداد در 2:58 | | پیوند به این مطلب
شنبه ششم خرداد 1385
نی‌نامه1
هرکسی از ظنّ خود شد یار من

وز درون من نجـست اســرار من

سرّ من از نـاله‌ی‌من دور نیست

لیک،چشم‌وگوش‌را آن‌نور نیست

                                  مولانا

نوشته‌شده توسط بامداد در 0:49 | | پیوند به این مطلب
چهارشنبه سوم خرداد 1385
دوم خرداد
بر پشتبام‌های شب،

خرگوش انقلابی دیوانه فریاد ‌زد:

یا مرگ، یا هویج!

                               ناصرحافظی

نوشته‌شده توسط بامداد در 3:36 | | پیوند به این مطلب
چهارشنبه سی ام فروردین 1385
خانه‌ام ابری است
خانه‌ام ابری است
یکسره روی زمین ابری ست با آن

از فراز  گردنه، خرد و خراب و مست
باد می‌پیچد.
یکسره دنیا خراب از اوست
و حواس من.

آی‌نی‌زن، که تو را آوای نی برده است دور از ره، کجایی؟

خانه‌ام ابری است اما
ابر بارانش گرفته‌است.
در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،
من به روی آفتابم
می‌برم در ساحت دریا نظاره.
و همه دنیا خراب و خرد از باد است،
و به ره، نی‌زن که دایم می‌نوازد نی، در این دنیای ابراندود
راه خود را دارداند پیش.

                                            نیما یوشیج 

 

نوشته‌شده توسط بامداد در 2:23 | | پیوند به این مطلب
شنبه بیست و هفتم اسفند 1384
از نگفتن گفتن

شعر و یادداشتی از بهرام بیضایی:

 

گهگاه خواب دخترکی می‌بینم کم‌سال

که قرار است روزی مادر من باشد.

دخترکی که بازیهایش شبیه بازی نیست

و کارنامه‌ی درخشانَش

با اشکِ دوری از مادر شسته‌شده!

توپَش را زمین می‌زند، و می‌شِمُرَد؛

و آنچه می‌شنود چیزی نیست

جز صدای توپَش ــ و دِلَش!

رنگِ پریده‌اش را لبخندی زینت نمی‌دهد

خودَش را می‌بیند در آینه؛

همبازیِ خودَش!

لِی‌لِی‌کنان از خط‌‌ها می‌گذرد؛

و چون می‌گذرد از تهِ خط؛

می‌ماند میانِ رفتن و نرفتن

فکر می‌کند به من

ــ‌ به غریبه‌ای ــ

که قرار است روزی فرزند او باشد

نمی‌داند که بهتر است روزی ــ کِی؟ ــ

به دنیا بیاورَدَم یانه؟

نمی‌داند که اندوه

برای توشه سپردن به کودکَش کافی است؟

فکر می‌کند به مردی که قرار است روزی ــ کِی؟ ــ

زیر سقفش باشد.

مردی ندیده؛

که کیست؟ و کجاست؟

و هر جا هست و هر که هست

شاید اکنون در خیالِ او هم نیست!

مردی که شاید اکنون

ــ وجب به وجب ــ

در کار مسّاحی ِ بیابانهاست؛

و گاهی شعری می‌نویسد کنار اسناد دولتی!

مردی که از کولاک کوبنده‌ی برف

پناه بُرده زیر شکم اسبی

و نمی‌داند حالا یخ می‌زند یا کِی؟

و چون آخرین امیدِ سر‌ ِ سوزانش

شاید فکر می‌کند

به لبخندِ اندوه‌زایِ دخترکی تنها

در جایی دور؛

مانده میان نرفتن و رفتن

بر خط‌کشی ِ یک بازی.

دخترکی ندیده

که کیست؟ یا کجاست؟

و هر جا هست و هر که هست

چیزی ندارد

جز مانندی در آینه

جز توپَکی لرزان در دو دست

ــ و قلبی که گرم شده، از بس تُند می‌زند ــ

جز خیال گُنگی از مردی زیر شکم اسبی در کولاک

جز کارنامه‌ای

ــ با ده ردیف بیست ــ

تا با آتش ِ آن گرم کُندَش!

 

پی‌نوشت

 

پدرم باید مرا ببخشد که شاعر نیستم، و نمی‌توانستم مادّه تاریخی برای سنگی که تا ده سال نداشت بنویسم. و همچنین برای مادرم ــ نیّره موافق ــ که او نیز در ۹ آبان ۱۳۸۰ از ما بُرید و راه جهان دیگر گرفت. تاریخ هر دوشان نه بر سنگ، که در ذهن من حکّ است. و من که ــ بی‌آنکه شاعر باشم ــ گاهی پَرتی نوشته‌ام از آن‌گونه که او هرگز دوست نداشت‌ ــ نه به نام شعر، که به نام عواطفم ــ این چند سط را می‌آورم که روز نهم آبان سال پیش بر من گذشت و در آن یادی از این هر دو ست؛ گوشه‌ای از آنچه که او هرگز جایی ننوشت، و من در کودکی، آن بار هایی که ــ شاید چشم‌دوخته بر قاصدکی سرگردان ــ یادگویی‌های جسته‌گریخته‌ی هر یک‌شان برای دیگران را گوش می‌ایستادم، در هوا قاپیده‌ام.

نوشته‌شده توسط بامداد در 5:16 | | پیوند به این مطلب
جمعه دوازدهم اسفند 1384
هنوز در فکر آن کلاغم...
هنوز
در فکر ِ آن کلاغ‌ام در دره‌های يوش:


 

با قيچي سياه‌اش
بر زردی‌ برشته‌ی گندم‌زار
با خِش‌خِشي مضاعف

از آسمان ِ کاغذی مات
 
  قوسي بُريد کج،

و رو به کوه ِ نزديک

با غار غار ِ خشک ِ گلويش
 
  چيزی گفت
که کوه‌ها
 
  بي‌حوصله
 
  در زِلِّ آفتاب
تا ديرگاهي آن را
 
  با حيرت
در کَلّه‌های سنگي‌شان
 
  تکرار مي‌کردند.



گاهي سوآل مي‌کنم از خود که
 
  يک کلاغ

با آن حضور ِ قاطع ِ بي‌تخفيف

وقتي
 
  صلات ِ ظهر

با رنگ ِ سوگوار ِ مُصرّش
بر زردی برشته‌ی گندمزاری بال مي‌کشد
تا از فراز ِ چند سپيدار بگذرد،

با آن خروش و خشم
 
  چه دارد بگويد

با کوه‌های پير
کاين عابدان ِ خسته‌ی خواب‌آلود
در نيمروز ِ تابستاني
تا ديرگاهي آن را با هم
تکرار کنند؟

 

از آن‌جایی‌که چندی‌ست از شاملوی عزیز یادی نکرده‌ام و این شعر هم (نمی‌دانم چرا) مدتی‌ست که مدام در ذهن‌ام زمزمه می شود، این‌جا می‌گذارم‌اش تا هم ذهنِ من رهایی پیدا کند هم یادی از شاملو کرده باشم.

نوشته‌شده توسط بامداد در 11:12 | | پیوند به این مطلب
سه شنبه هجدهم بهمن 1384
دهه ی فجر مبارک باد

اي تيغتــان چو نيــــــــــزه براي ستــــــــم دراز     اين تيزي سنــــــان  شمــا  نيز   بـگذرد
چون  داد  عادلان  به  جهان در ، بقا نکــــــرد      بيداد ظـالــــــــمان   شمـا  نيز   بــگذرد
در مملکت چو غرش شيران گذشت و رفــــت     اين  عوعو سگـــــان شمـا  نيز بـــگــذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست     گرد سم خــــــــــران شما  نيز   بـگــذرد
بادي کــــه در زمانه بسي شمع ها بکـــشت    هم بر چــــراغ دان شما   نيز  بـگـــــــذرد
اين نوبت از کسان، به شما  نا کسان رسيد      نوبت ز نا کسـان شمـــــا   نيز  بــــگذرد
بيش از دو روز بود از آن دگــــــر  کســـــــــــان      بعد از دو روز از آن شم ا  نيز  بـگــــــذرد
بر تير جورتان،  ز تحمـل سپــــــر کنــــــــــــيم      تا سختي کمــــان شما نيـــز بـگــــــذرد


                                                                                                     سيف فرغاني

دهه ی فجر مبارک باد.

نوشته‌شده توسط بامداد در 19:10 | | پیوند به این مطلب
شنبه هشتم بهمن 1384
خوشا دلی که...

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود

 

به هر درش که بخوانند بی‌خبر نرود

طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی

 

ولی چگونه مگس از پی شکر نرود

سواد دیده غمدیده‌ام به اشک مشوی

 

که نقش خال توام هرگز از نظر نرود

ز من چو باد صبا بوی خود دریغ مدار

 

چرا که بی سر زلف توام به سر نرود

دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی

 

که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود

مکن به چشم حقارت نگاه در من مست

 

که آبروی شریعت بدین قدر نرود

من گدا هوس سروقامتی دارم

 

که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود

تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری

 

وفای عهد من از خاطرت به درنرود

سیاه نامه‌تر از خود کسی نمی‌بینم

 

چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود

به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفید

 

چو باشه در پی هر صید مختصر نرود

بیار باده و اول به دست حافظ ده

 

به شرط آن که ز مجلس سخن به درنرود 

                                                                                                             

                                                                                                             حافظ

نوشته‌شده توسط بامداد در 20:2 | | پیوند به این مطلب
شنبه یکم مرداد 1384
پنجمین سال گرد کوچ ابدی بامداد شاعر
به جُست‌وجوی ِ تو
در معبر ِ بادها مي‌گريم
در چارراه ِ فصول،
در چارچوب ِ شکسته‌ی ِ پنجره‌يي
که آسمان ِ ابرآلوده را
 
  قابي کهنه مي‌گيرد.
نام‌ات سپيده‌دمي‌ست که بر پيشاني‌ ِ آسمان مي‌گذرد
ــ متبرک باد نام ِ تو! ــ

و ما همچنان
دوره مي‌کنيم
شب را و روز را
هنوز را...
 
نوشته‌شده توسط بامداد در 13:37 | | پیوند به این مطلب
دوشنبه نهم خرداد 1384
محاق
به نوکردن ِ ماه
 
  بر بام شدم
با عقيق و سبزه و آينه.
داسي سرد بر آسمان گذشت
که پرواز ِ کبوتر ممنوع است.

صنوبرها به نجوا چيزی گفتند
و گزمه‌گان به هياهو شمشير در پرنده‌گان نهادند.

ماه
برنيامد.
                            
                                        
                                        احمد شاملو
 
                                  
نوشته‌شده توسط بامداد در 20:7 | | پیوند به این مطلب
چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1384
گردون نگری ز قد فرسوده ی ماست
از آمدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من جاه و جلال اش نفزود
وز هيچ کسي نيز دو گوش ام نشنود
کاين آمدن و رفتنم از بهر چه بود
....
اسرار ازل را نه تو داني و نه من
وين حرف معما نه تو خواني و نه من
هست از پس پرده گفت و گوي من و تو
چون پرده بر افتد نه تو ماني و نه من
....
امروز که نوبت جواني من است
مي نوشم از آن که کامراني من است
عيب ام مکنيد گرچه تلخ است خوش است
تلخ است از آن که زنده گاني من است
....
از آمدن و رفتن ما سودي کو
وز تار وجود عمر ما پودي کو
در چنبر چرخ جان چندين پاکان
مي سوزد و خاک مي شود دودي کو
....
افسوس که بي فايده فرسوده شديم
وز داس سپهر سرنگون سوده شديم
دردا و ندامتا که تا چشم زديم
نابوده به کار خويش نابوده شديم
....

گر آمدن ام به من بدي، نامدمي.
ور نيز شدن به من بدي، کي شدمي؟
به زان نبدي که اندرين دير خراب،
نه آمدمي، نه شدمي، نه بدمي.

....
يک چند به کودکي استاد شديم
يک چند به استادي خود شاد شديم
پايان سخن شنو که ما را چه رسيد:
چون آب بر آمديم و چون باد شديم!
....

اي بس که نباشيم و جهان خواهد بود
ني نام ز ما و نه نشان خواهد بود
زين پيش نبوديم و نبد هيچ خلل
زين پس چو نباشيم همان خواهد بود

....
از تن چو برفت جان پاک من وتو
خشتي دو نهند بر مغاک من و تو
و آن گه ز براي خشت گور دگران
در کالبدي کشند خاک من و تو

....
شيخي به زني فاحشه گفتا: مستي
هر لحظه به دام دگري پا بستي
گفتا؛شيخا،هر آن چه گويي هستم
آيا تو چنان که مي نمايي هستي؟
....
گويند:بهشت حور عين خواهد بود
و آن جا مي ناب و انگبين خواهد بود
گر ما مي و معشوقه گزيديم چه باک
آخر نه به عاقبت همين خواهد بود؟

....

گردون نگري ز قد فرسوده ي ماست
جيحون اثري ز اشک پالوده ي ماست
دوزخ شرري ز رنج بي هوده ي ماست
فردوس دمي ز وقت آسوده ي ماست

نوشته‌شده توسط بامداد در 21:32 | | پیوند به این مطلب
جمعه بیست و یکم اسفند 1383
قیر شب
دیرگاهی ست در این تنهایی رنگ خاموشی در طرح لب است

صدایی از دور مرا می خواند لیک پاهایم در قیر شب است

                                                                        سهراب

نوشته‌شده توسط بامداد در 13:50 | | پیوند به این مطلب
چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1383
با سماجت یک الماس...

و عشق ِ سُرخ ِ يک زهر
در بلور ِ قلب ِ يک جام


و کش‌وقوس ِ يک انتظار
در خميازه‌ي ِ يک اقدام


و ناز ِ گلوگاه ِ رقص ِ تو
بر دلداده‌گي‌ي ِ خنجر ِ من...


و تو خاموشي کرده‌اي پيشه
من سماجت،
تو يک‌چند
من هميشه.


و لاک ِ خون ِ يک امضا

که به نامه‌ي ِ هر نياز ِ من

 

 

زنگار مي‌بندد،

و قطره‌قطره‌هاي ِ خون ِ من

که در گلوي ِ مسلول ِ يک عشق

 

 

مي‌خندد،


و خداي ِ يک عشق

 

 

خداي ِ يک سماجت

که سحرگاه ِ آفرينش ِ شب ِ يک کام‌کاري

 

 

مي‌ميرد، ــ

]

از زمين ِ عشق ِ سُرخ‌اش

 

 

با دهان ِ خونين ِ يک زخم

بوسه‌ئي گرم مي‌گيرد:


«ــ اوه، مخلوق ِ من!

باز هم، مخلوق ِ من
باز هم!»
و
مي‌ميرد![


و تلاش ِ عشق ِ او
در لبان ِ شيرين ِ کودک ِ من
مي‌خندد فردا،


و از قلب ِ زلال ِ يک جام

 

 

که زهر ِ سُرخ ِ يک عشق را در آن نوشيده‌ام

و از خميازه‌ي ِ يک اقدام
که در کش‌وقوس ِ انتظار ِ آن مرده‌ام

و از دل‌داده‌گي‌ي ِ خنجر ِ خود

 

 

که بر نازگاه ِ گلوي ِ رقص‌ات نهاده‌ام

واز سماجت ِ يک الماس

 

 

که بر سکوت ِ بلورين ِ تو مي‌کشم،

به گوش ِ کودک‌ام گوش‌وار مي‌آويزم!


و به‌سان ِ تصوير ِ سرگردان ِ يک قطره باران
که در آئينه‌ي ِ گريزان ِ شط مي‌گريزد،
عشق‌ام را بلع ِ قلب ِ تو مي‌کنم:
عشق ِ سرخي را که نوشيده‌ام در جام ِ يک قلب که در آن ديده‌ام گردشِ
مغرور ِ ماهي‌ي ِ مرگ ِ تن‌ام را که بوسه‌ي ِ گرم خواهد گرفت با
دهان ِ خون‌آلود ِ زخم‌اش از زمين ِ عشق ِ سُرخ‌اش


و چون سماجت ِ يک خداوند

 

 

خواهد مُرد سرانجام

در بازپسين دَم ِ شب ِ آفرينش ِ يک کام،
و عشق ِ مرا که تمامي‌ي ِ روح ِ اوست
چون سايه‌ي ِ سرگردان ِ هيکلي ناشناس خواهد بلعيد
گرسنه‌گي‌ي ِ آينه‌ي ِ قلب ِ تو!




و اگر نشنوي به تو خواهم شنواند
حماسه‌ي ِ سماجت ِ عاشق‌ات را زير ِ پنجره‌ي ِ مشبک ِ تاريک ِ بلند که
در غريو ِ قلب‌اش زمزمه مي‌کند:
«ــ شوکران ِ عشق ِ تو که در جام ِ قلب ِ خود نوشيده‌ام

خواهدم کُشت.
و آتش ِ اين‌همه حرف در گلوي‌ام
که براي ِ برافروختن ِ ستاره‌گان ِ هزار عشق فزون است
در ناشنوائي‌ي ِ گوش ِ تو

خفه‌ام خواهد کرد!»
                            

                              احمد شاملو

نوشته‌شده توسط بامداد در 4:45 | | پیوند به این مطلب
شنبه هفدهم بهمن 1383
برف نو سلام!
برف نو،برف نو سلام،سلام!
بنشين خوش نشسته اي بر بام

پاکي آوردي اي اميد سپيد!
همه آلوده گي ست اين ايام.
...
ديشب وقتي از مهموني(که خيلي خوش گذشت) بر مي گشت ايم همه جا رو برف پوشانده بود،توي راه هم به شدت برف مي اومد يه جورايي که بعصي وقت ها آدم جلو اش را هم به زور مي ديد.خيلي قشنگ بود،دل ام مي خواست برم خودمو بنداز ام تو برفا.برف بازي کن ام،فقط به برف فکر کن ام،همه چيز رو فراموش کن ام،فقط به برف فکر کن ام...


...خامسوز ايم،الغرض بدرود!
تو فرود آي،برف تازه سلام!

نوشته‌شده توسط بامداد در 14:1 | | پیوند به این مطلب
پنجشنبه پانزدهم بهمن 1383
من و تو...
تو و اشتياق پر صداقت تو
من و خانه مان
ميزي و چراغي
آري....

                احمد شاملو

نوشته‌شده توسط بامداد در 4:39 | | پیوند به این مطلب
سه شنبه بیست و نهم دی 1383
کاشکی شعر مرا می خواندی!
آرزو می‌کردم،
که تو خواننده‌ی شعرم باشی.
                         

                    - راستی شعر مرا می‌خوانی؟ -

نه، دريعا، هرگز
باورم‌نيست که تو خواننده‌ی شعرم باشی.
                         

                     - کاشکی شعر مرا می‌خواندی!-

                                                          حمید مصدق

نوشته‌شده توسط بامداد در 17:33 | | پیوند به این مطلب
یکشنبه بیست و هفتم دی 1383
نگاه
در نگاه تو لبخندی‌ست و در لبخند تو نگاهی

نمی‌دانم عاشق این لبخندم یا آن نگاه...  

                                           امیر خضرایی‌منش

نوشته‌شده توسط بامداد در 19:41 | | پیوند به این مطلب
چهارشنبه شانزدهم دی 1383
دفترهای سپید بی گناهی

کژمژ و بي‌انتها
به طول ِ زمان‌هاي ِ پيش و پس
ستون ِ استخوان‌ها
چشم‌خانه‌ها تهي
دنده‌ها عريان

دهان

 

 

يکي برنامده فرياد


فرو ريخته دندان‌ها همه،
سوت ِ خارج‌خوان ِ ترانه‌ي ِ روزگاران ِ از يادرفته

در وزش ِ باد ِ کهن

 

 

فرونستاده هنوز

 

 

از کي ِ باستان.


باد ِ اعصار ِ کهن در جمجمه‌هاي ِ روفته
بر ستون ِ بي‌انتهاي ِ آهکين
فروشده در ماسه‌هاي ِ انتظاري بدوي.


دفترهاي ِ سپيد ِ بي‌گناهي
به تشتي چوبين
بر سر
معطل مانده بر دروازه‌ي ِ عبور:
نخ ِ پَرکي چرکين
بر سوراخ ِ جوال‌دوزي.


اما خيال‌ات را هنوز
فراگرد ِ بسترم حضوري به کمال بود
از آن پيش‌تر که خواب‌ام به ژرفاهاي ِ ژرف اندرکشد.


گفتم اينک ترجمان ِ حيات
تا قيلوله را بي‌بايست نپنداري.


آن‌گاه دانستم

که مرگ

 

 

پايان نيست.

نوشته‌شده توسط بامداد در 12:56 | | پیوند به این مطلب