تبليغاتX
دفترهای سپید بی‌گناهی
شنبه بیست و سوم دی 1385
خاله خولیا و نویسنده‌اش!

Click to show it on original size!

Click to show it on original size!

۱. وقتی که حال‌ِت خوب‌نیست اصلن، یک‌کامنت خوب چه‌قدر می تونه انرژی‌بده به‌ت. دستِ شما درد نکنه خانوم نازلی ِ جدید.

۲. در خبر است که: «یکی از بزرگ‌ترین و دیرپاترین روابط خصمانه‌ی بزرگان ادبیات بالاخره پایان‌یافته و قرار است "ماریو بارگاس یوسا" روی نسخه‌ی ویژه‌ای که به‌مناسبت چهل‌مین سال انتشار "صد سال تنهایی"  منتشر می‌شود، مقدمه‌بنویسد.» احتمالن خیلی‌ها این را می‌دانستند که سال‌هاست «یوسا» و «مارکز» بر سر یک‌سری اختلافات رابطه‌ی با هم‌دیگر را قطع‌کرده‌اند ولی فکر کردم شاید خیلی‌ها (از جمله همان خیلی‌هایی که پیش‌تر ذکرشان رفت) ندانند که این‌دو پیش از قطع رابطه، دوستان بسیار صمیمی بوده‌اند. و به‌ترین و کامل‌ترین نقدی که تا به‌حال بر آثار گابو نوشته‌شده، به‌قلم یوسا است. نقد یوسا بر آثار مارکز یک‌کتاب ششصد‌صفحه‌ای است به‌نام «گارسیا مارکز ماجرای یک‌خداکُش Garcia Marquez una Historia de un decidio».

نوشته‌شده توسط بامداد در 2:56 | | پیوند به این مطلب
دوشنبه هجدهم دی 1385
سنگرهای بی‌کتاب

Click to show it on original size!

"در ساعت یازده شب چهارشنبه‌ی آن‌هفته جن در آقای «مودّت» حلول‌کرد.
میزان تعجب آقای مودت را پس از بروز این‌سانحه، با علم به‌این‌که چهره‌ی او به‌طور طبیعی همیشه متعجب و خوشحال‌است، هر کس می‌تواند تخمین‌بزند."

فکر می‌کنم همین تکه‌ی کوچک که آغاز ِ داستان «ملکوت» است، به‌اندازه‌ی کافی نشان‌دهنده‌ی قدرت نویسنده‌گی و متفاوت‌بودن «بهرام صادقی» هست. صادقی حتمن یکی از مهم‌ترین و بزرگ‌ترین اتفاقات ادبیات ایران بوده و هست. نویسنده‌ای که خیلی کم‌تر از آن‌چه باید، شناخته‌شده. او هم مثل چوبک از هیاهو ها و جنجال‌ها به‌دور بود. یک‌مقایسه‌ی خیلی ساده میان انبوه آثار بسیاری از نویسنده‌گان جنجالی و مجموعه‌ی کوچک اثار صادقی به‌خوبی گویای هنر نویسنده‌گی اوست.
امروز هجدهم دی‌ماه، هفتادمین زادروز بهرام‌صادقی است. و در هفتادمین سال‌گرد تولد نویسنده، کتاب‌های‌اش اجازه‌ی انتشار ندارند. 

از بهرام‌صادقی روی وب:
خواب خون
سراسر حادثه

تٱثیرات متقابل
صادقی از نگاه ساعدی

نوشته‌شده توسط بامداد در 20:57 | | پیوند به این مطلب
یکشنبه هفدهم دی 1385
کافکایی که نمی‌شناسیم

Click to show it on original size!

۱. وقتی نوشت‌ات نمی‌آید، می‌توانی دست به‌دامن بزرگان شوی!

۲. در این روزهای بهاری که به‌سرعت از راه می‌رسند، چه‌ خواهیم‌کرد؟
امروز صبح زود، هوا گرفته‌ بود، ولی اگر حالا به‌کنار پنجره بروی،شگفت‌زده‌می‌شوی و گونه‌ات را روی دست‌گیره‌ی پنجره می‌گذاری.
آن‌پایین، بر چهره‌ی کودکانه‌ی دخترکی که در حال رفتن سر بر می‌گرداند، پرتو خورشید را می‌بینی که البته در حال غروب است، و بلافاصله بر چهره‌ی او سایه‌ی مردی را می‌بینی که به‌سرعت از پشت سر نزدیک می‌شود.
سپس مرد می‌گذرد و حالا چهره‌ی کودک یک‌سر روشن‌است.

نگاهی سرسری به‌بیرون /فرانتس کافکا /علی‌اصغر حداد /از کتاب «داستان‌های پیش از مرگ» جلد دوم /نشر تجربه

نوشته‌شده توسط بامداد در 6:6 | | پیوند به این مطلب
شنبه نهم دی 1385
پراکنده‌نویسی‌های شهر شلوغ

Click to show it on original size!

باز باید بی‌هیچ فکر شروع‌کنم تا آخرش یک‌چیزی از آب در بیاید. دو موضوع دارم برای نوشتن، یکی کمی مطالعه و تمرکز می‌خواهد، دیگری چیز خاصی هم نمی‌خواهد اما حوصله‌ی نوشتن هیچ‌کدام‌شان را الان ندارم. شاید یکی‌شان اصلن خودش در ادامه‌ی همین نوشته‌بیاید؛ همین‌طور خود به خود.
مرجان می‌دانی این‌کتاب «خنده» که نشان‌ام دادی و من خریدم‌اش چه کتاب خوبی‌است؟ اگر پیدا کردی حتمن خودت هم بخرش. جهت اطلاع بقیه هم باید بگویم که این‌کتاب اسم‌اش «خنده» است و نویسنده‌اش «هانری لویی برگسون». ناشر کتاب هم نشر شباویز است. همان ناشر «نام گل سرخ» که کتاب‌های‌اش قطع غیرعدای دارند، باریک‌تر و درازتر از کتاب‌های قطع معمولی هستند. نمی‌دانم می‌شود به‌شان گفت «پالتویی» یا نه. درضمن قیمت‌اش فقط ۸۰۰ تومن است و طرح‌جلدش این‌قدر قشنگ‌است که شاید من اصلن به‌خاطر این‌طرح‌جلد خریدم‌اش. نظر مرجان را هم همین‌طرح جلد جلب‌کرده‌بود، بعد سحر هم به‌محضی که کتاب را دید همین را گفت. کتاب را توی کتاب‌خانه بین بقیه‌ی کتاب‌ها نگذاشته‌ام. تکیه‌داده‌ام‌اش به عطف بقیه‌ی کتاب‌ها و الان هروقت نگاه از مانیتور می‌گیرم و کمی سرم را می‌چرخانم می‌بینم‌اش. زهره تو بودی گفتی مثل توپِ فیلم «جدا افتاده (Castaway)» می‌ماند؟ (توپ فیلم «جدا افتاده را که یادتان هست؟ تنها یار «تام‌هنکس» در جزیره. من عاشق آن‌توپم.) خودِ خودش است. من هم به‌ش نگاه که می‌کنم، احساس می‌کنم در اتاق تنها نیستم، در عین حال، کسی هم تنهایی‌ام را به‌هم نمی‌زند. این‌بار که تهران بودم نمی‌خواستم پول‌های‌ام را خرج‌کنم. می‌خواستم نگه‌شان‌دارم، وقتی هم برگشتم مشهد بیش‌تر جمع‌کنم تا دوره‌ی «در جست-و-جوی زمان از دست‌رفته» را بخرم. مرجان من را برد به آن‌کتاب‌فروشیِ توی ولی‌عصر فقط برای این‌که یک‌دوره‌ی باقی‌مانده‌ی «نام گل سرخ» را بخرم (کتاب‌فروشی فقط دو دوره از این‌کتاب داشت که یک‌دوره‌اش را خود مرجان دو روز پیش خریده‌بود.) و البته «نارتسیس و گلدموند» را (حتمن خودت هم یادت‌بود که قرار است برای تو هم «نارتسیس...» را بخرم!!!). اتفاقن جای «نام گل سرخ» و «نارتسیس...» در همان شروع قفسه‌های کتاب‌فروشی بود و ادامه‌ی قفسه‌ها و کل کتاب‌فروشی را فقط خواستم تماشا کنم که بیست‌هزار تومن کتاب خریدم!!! ولی همه کتاب‌هایی بودند که مدت‌ها بود دنبال‌شان می‌گشتم مخصوصن دو کتابِ «نورتورپ فرای» یعنی «تحلیل نقد» و «رمز کل». در ادامه هم که کتاب «مجموعه‌ی کاریکلماتورهای پرویز شاپور» را از زهره و مرجان هدیه‌گرفتم، کلی ذوق‌مرگ شدم. شما فعلن همین کاریکلماتور محشر را از پرویز شاپور داشته‌باشید: «به نگاه‌ام خوش‌آمدی.» کلن این‌روز از آغاز روز خیلی خوبی بود. صبح‌اش کلی با خانوم اسنپ‌شات پیاده‌روی کردیم، و چه‌خوب که آخرش هم کتاب‌فروشی نشر مرکز را پیدا نکردیم چون اگر پیدا می‌کردیم من دیگر پولی برای‌ام نمی‌ماند که بعد از ظهر آن‌همه کتاب بخرم. مرض شایع خوره‌های کتاب را که می‌دانید؟ نمی‌توانند بی‌کتاب از کتاب‌فروشی بیایند بیرون.  ظهر و بعد از ظهرش را هم دانشکده‌ی زهره‌اینا بودم و خوش‌گذشت، بعد از کتاب‌فروشی هم با مرجان و زهره و امیر رفتیم ناهار!!! (گمانم ساعت ۶-۷ عصر بود) خوردیم. شب‌اش هم بالاخره برای اولین‌بار من «منچستر یونایتد» برداشتم و محمد را که انگلیس برداشته‌بود ۲-۱ بردم. یکی از گل‌ها این‌جور بود که با «کیکز»  از وسط زمین همه را دریپل‌کردم و زدم توی گل!!! بارسلونا که برمی‌داشتم با این‌که سرعت و دریپلینگ «رونالدینیو» از گیگز بیش‌تر بود نمی‌توانستم این‌جوری حرکت‌ و دریپل‌کنم. همه که «گیگزی» نمی‌شوند! خوب مکین تو مجبور نبودی این‌دو خط آخر را بخوانی! راستی اسنپ‌شات جان خدا یک‌عالمه خیر بدهد به‌شما، فردای این‌روز من و مرجان پا شدیم رفتیم آن‌انبار کتاب تجریش. من بالاخره «فراسوی نیک و بد» (ترجمه‌ی داریوش آشوری) را خریدم. آن‌هم به ۲۵۰۰ تومن و مرجان هم «رگتایم» را به‌همین‌قیمت خرید. بنده اصلن در خودم نمی‌گنجیدم و باورم نمی‌شد که این‌کتاب را به این‌قیمت خریده‌ام. آها! یک‌چیزی، این‌را همان‌روز به‌مرجان هم گفتم. گمانم خود این‌آقای پیرمرد کتاب‌خوان بوده زمانی. آن‌جوان‌ها چیزی نمی‌فهمند ولی خودش چرا و انگار هر کتاب خوبی را که به‌کسی می‌فروشد تکه‌ای از تن‌اش جدا می‌شود. آن‌حسرتی را که در نگاه‌اش بود و قتی کتاب را برای پیدا کردن قیمت ورق‌می‌زد، آدم کتاب‌نفهم نمی‌توانست‌ داشته‌باشد. بالاهای خیابان شریعتی و تجریش چه‌قدر قشنگ‌بود آن‌روز. برف‌ها آن‌جا آب‌نشده‌بودند هنوز. حس ـ تماشای‌شان خیلی خوب‌بود. از این‌روز دو تصویر دیگر هم در ذهن‌ام دارم که خیلی برای‌ام جالب‌اند. البته این‌دو تصویر مال وقتی‌اند که دیگر شب‌شده‌بود. با خانوم دیسکانکتد جوتینگز رفتیم توی آن‌کتاب‌فروشی اول کریم‌خان (از سمت هفت‌تیر) که کتاب و مجله‌ی اوریژینال می‌فروشد. فروشنده یک‌آقای نسبتن‌پیری بود که فکر کنم کچل هم بود. پرسیدیم «لوللیتا»ی «ناباکوف» را دارید؟ آقاهه چند لحظه فکر و کرد و گفت نه! ما هم انتظار دیگری نداشتیم البته، وقتی برگشتیم که در مغازه را باز کنیم و برویم، آقاهه گفت: «لولیتای ناباکوف» در حالی‌که می‌خندید (شما لحن‌اش را مثل وقتی تجسم کنید که یکهو چیزی یا کسی را به‌جا می‌آورید) ما برگشته‌بودیم و به آقاهه‌ی خندان نگاه‌می‌کردیم و آقاهه با همان خنده‌ی به‌قول «ویدا اسلامیه در ترجمه‌های هری‌پاتر به‌پهنای صورت!!! گفت نه نداریم و ما هم از کتاب‌فروشی آمدیم بیرون. تصویر دیگر آن‌جاست که از که بعد از ماجرای کتاب‌فروشی ایستاده‌بودم تا از هفت‌تیر بروم انقلاب. توی آن‌سرما صدای آژیر از دور بلند شد و ماشین بزرگ آتش‌نشانی را دیدم که می‌خواست به‌زور راه‌اش را از میان‌ آن‌همه ماشین گره‌خورده در هم باز کند. و با کمی فاصله ۴-۵ ماشین بزرگ و قرمز آتش‌نشانی و صدای ۴-۵ آژیر هم‌زمان و ۴-۵ چراغ گردان که روی ماشین‌ها و آدم‌ها و ساختمان‌ها و آسفالت خیابان می‌افتاد. یاد آن‌فیلم متآخّر «اسکورسیزی» افتادم که «نیکلاس‌کیج» در آن بازی‌می‌کند و «سینما یک» هم چند هفته‌پیش پخش‌اش کرد. یک‌جایی در این شهر بزرگِ شلوغ ـ درهم-برهم، ساختمانی یا ساختمان‌هایی در شب، در برف دارند می‌سوزند در آتش، این‌هم تصویر فوق‌العاده زیبایی‌ست، نیست؟ یک‌لحظه، فقط یک‌لحظه به سوختن آدم‌ها فکر نکنید. این‌تصویر فوق‌العاده‌است. اگر در زندگی نمودِ بیرونی را از شکل درونی جدا نکنی اصلن نمی‌توانی زندگی‌کنی و نمی‌توانی هیچ‌چیز زیبایی در دنیا ببینی. به قدر کافی لذت‌ات را از این‌تصویر زیبا ببر، برای آدم‌های توی آتش هم جدا گریه‌کن. غیر از این نمی‌شود. دوست‌ندارم این‌نوشته چند بند باشد یا شماره‌دار، می‌خواهم همین‌جور پشت سر هم باشد و این‌همه در هم-بر هم و شلخته. الان که از آن‌دو روز فاصله‌گرفته‌ام می‌بینم که خیلی خوش‌گذشت و خاطره‌ی خیلی‌خوبی برای‌ام مانده. فضای مسیر دانشکده‌تان را به سمت درِ خیابان ولی‌عصر و آن‌گودال بزرگ را که تیرآهن‌ها درون‌اش رشد کرده‌اند و بالا آمده‌اند هیچ‌وقت فراموش‌نمی‌کنم. امیر، سحر، نیلوفر، زهره از این‌که به هرچهارتای‌تان آشنا شدم خیلی خیلی خوشحالم. تو را نوشتم چون تا به‌حال فقط زهره‌ی دختر عموی‌ام با همان چارچوب‌های کهنه‌ی چندین‌ساله می‌شناختم، این‌زهره‌ی دانش‌جوی این‌دفعه فرق‌داشت. قدر این باهم‌ستان کوچک‌تان را بدانید. به‌خدا خیلی ارزش‌دارد. قرار است چهار سال با هم بزرگ‌شوید. راستی می‌دانید یک‌پس‌زمینه‌ی موسیقی از تک‌نوازی پیانوي کلاسیک چه‌قدر می‌تواند روی نوشته‌تان تٱثیر بگذارد؟ پراکنده‌نویسی‌های‌ام از این‌سفر شاید باز هم ادامه‌پیداکرد شاید هم نکرد، کی می‌داند؟

نوشته‌شده توسط بامداد در 4:46 | | پیوند به این مطلب
دوشنبه پانزدهم آبان 1385
دزدِ قالپاق

Click to show it on original size!

نوشته‌ی صادق‌چوبک

مردم دزد را وقتی که داشت قاپاق دومی را از چرخ باز می‌کرد گرفتند. قالپاق اولی را زیر بغل‌اش قایم‌کرده‌بود و داشت با پیچ‌گوشتی کند-و-کو می‌کرد که قالپاق دومی را هم بکند که توسری شکننده‌ی تلخی رو زمین پرتاب‌اش کرد و بعد یک لگد خورد توی پهلوی‌اش که فوری تو دل‌اش پیچ‌افتاد و پیش چشمان‌اش سیاه‌شد و چندتا اوقِ خشکه زد و تو خودش شاشید.
مردم دورش جمع‌شدند. قالپاق از زیر بغل‌اش افتاد رو زمین و دور برداشت و رفت آن‌طرف تر رو زمین خوابید. یکی زیر بغل‌اش گرفت و بلندش‌کرد. هنوز دست‌های‌اش توی دل اش بود. نتوانست راست بایستد. یک توسری سنگین و چندتا کشیده دوباره او را رو زمین پرت کرد. چهره‌اش با درد گریه‌آلودی باز و بسته می‌شد. چهره‌اش زور می‌زد. سیزده‌سال داشت و پاهاش پتی‌بود.
یک‌کادیلاکِ [...] سیاه براق، مثل یک‌خر چسونه میان جمعیت خواب‌اش برده‌بود و کک‌اش هم نگزیده‌بود که قالپاق‌اش را کنده‌بودند. و پسرک، مثل مگس امشی‌خورده، میان دایره‌ای که دیواری از پاهای مفلوک ناخوش دورش کشیده‌بودند تو خودش پیچ-و-تاب می‌خورد و حرف‌های سیاه سنگینِ تلخی تو گوش‌اش می‌خورد که نمی‌گذاشت دردش تمام‌بشود.
- «مادرقحبه دزدی و اونم روز روشن؟»
- «حتمن این‌همون تو بودی که پریروزم آفتابه‌ی خونه‌ی ما رو زدی.»
- «اصلن بگو کی پای تو رو تو این‌کوچه واز کرد؟»
- «چن‌روز پیشم بادیه‌ی خونه‌ی‌ما رو بردن.»
- «تو این‌کوچه کسی دله‌دزّی یاد نداشت.»
- «حالا ماشین مال کیه؟»
- «ماشین؟ نمی‌شناسی؟ مال حاج‌احمد آقا، رئیس صنف قصابه.»
- «حالا آژانو صدا کنیم.»
- «آژان که نیس. خودمون ببریم‌اش کلونتری.»
- «وختی انداختن‌اش تو زندون و اون‌جا پوسید دیگه هوس دزّی نمی‌کنه.»
دزد، زبان‌اش تو دهن‌اش خشکیده‌بود. حس‌می‌کرد که بار سنگینی روش افتاده‌بود و نمی‌توانست از زیر آن تکان‌بخورد. باز یکی شانه‌اش را چسبید و بلندش‌کرد و تو صورت‌اش تف انداخت و تو روش نعره‌کشید:
- «بگو کی پای تو رو تو این کوچه واز کرد؟»
مردک لندهور چشم‌وردریده و یقه‌چاک بود و ته‌ریش زبری رو پوست صورت‌اش داغمه‌بسته‌بود.
پسرک می‌خواست راست‌بایستد امّا پاهاش رو زمین بند نمی‌شد. زمین زیر پاهاش خالی‌می‌شد. درد کلافه‌اش کرده‌بود. چهره‌اش پیچ و زور زد تا توانست‌بگوید: «سر امام‌زمون نزنین، من بیچارم.»
باز زدندش، با مشت و لگد و سر و صورت‌اش را پر تف کردند. هرجای تن‌اش را که می‌شد با دست می‌پوشاند و همه را نمی‌توانست بپوشاند و ناله‌های‌اش بیخ گلوی‌اش می‌مرد و دهن و دماغ‌اش خون‌افتاده‌بود و با اشک‌های‌اش قاتی‌شده بود.
- «حالا در بزنیم و خود حاجی رو صدای‌اش‌کنیم تا حق‌ّ‌شو کف دسّش بذاره.»
این را سبزی‌فروش سر گذر که خوب حاجی را می‌شناخت گفت و بعد رو زمین تف‌کرد و نیش‌اش واز شد.
در زدند و حاجی تو زیرپیرهن و زیرشلوار چرک گل-و-گشادی آمد دم‌در. شکل دهاتی‌ها بود. سرش طاس‌بود. زیر چشم‌های‌اش خورجین‌های باد کرده چین-و-چروک دهن واز کرده‌بود. شکم اش گنده بود. پسربچه‌اش هم با رخت گاوبازان امریکایی ده‌تیر به‌دست آمد جلو پدرش تو درگاهی سبز شد و با چشمان کنجکاو به‌مردم نگاه‌کرد. تکیه‌اش به‌پدرش بود. هم‌سن و سال پسرکی بود که دست‌هاش تو شکم‌اش بود و رو زمین دور خودش پیچ-و-تاب می‌خورد و اشک و خون‌اش تو هم قاتی‌شده‌بود.
حاجی پرسید «دزّ کجاس؟» و او می‌دانست که دزد قالپاق اش را مردم کرفته‌‌بودند، چون‌که وقتی در زده‌بودند به‌حاجی پیغام‌داده‌بودند و او می‌دانست که دزد را گرفته‌بودند که خودش دم در آمده‌بود.
مردم راه‌دادند و حاجی آمد تو خیابان بالای‌سر پسرک که دست‌اش تو دل‌اش بود و اسفالت خیابان از شاش و خون‌اش تر شده بود و به‌رسیدن به‌او لگدی‌ خواباند تو تهی‌گاه پسرک که رنگ پسرک سیاه‌شد و نفس‌اش پس رفت و به‌تشنج افتاد.
- «خودشو به شغال‌مرگی زده.»
- «مثه سگ هفتا جون داره.»
- «اگه یکی‌شونو طناب‌مینداختن دیگه کسی دزّی‌نمی‌کرد.»
- «باید دسّ‌شو برید تو روغن‌داغ گذوشت. حالام خودشو به موش‌کرده‌گی زده.»
پسرک روی زمین بود و اسفالت خیابان از پیشاب و خون‌اش تر و سرخ شده‌بود.

 

۱. نام‌های برجسته‌ای در ادبیات معاصر ما هستند که متٱسفانه ازشان هیچ‌کاری (رمان یا داستان‌کوتاه) را تمام و کمال نخوانده‌ام: دکتر براهنی، بهرام‌صادقی، غزاله علی‌زاده و... ذهن‌ام فعلن همین‌ها را یاد می‌دهد. اما میان نویسنده‌گانی که کاری از آن‌ها خوانده‌ام اگر مجبور باشم یکی را به‌عنوان دوست‌داشتنی‌ترین (نه به‌ترین) انتخاب‌کنم، احتمالن انتخاب‌ام صادق‌چوبک خواهد بود.

۲. سال دوم یا سوم دبیرستان است. کتاب کسالت‌آور «زبان‌فارسی» جلو روی‌ام است. درسِ انواع نوشته (ادبی، علمی و...) را می‌خوانیم. مثال زده‌شده برای یکی از انواع نوشته تکّه‌ای از داستان‌کوتاهی‌ست به‌نام «عدل». داستان توصیفِ اسبی است که پای‌اش شکسته و درحال جان‌دادن است. چه‌قدر توصیف‌ها شگفت‌انگیز است، تو را پرتاب‌می‌کند به فضا و موقعیت. نزدیک‌است گریه‌ام بگیرد به‌حال اسب. همه‌ی زیبایی کار همین توصیف‌های جزء‌پردازانه است. نویسنده‌ی داستان کسی است به‌اسمِ «صادق چوبک». چه‌قدر نام‌اش آشناست... آشنایی‌اش مثل آشنایی نام شاملو در دوران راه‌نمایی است، با این‌که حتا نمی‌دانستم شاملو شاعر است، نویسنده‌است، مترجم است، چی‌است؟ نام‌اش برای‌ام آشنا بود.سال سوم دبیرستان، درسِ «زبان فارسی». دکتر بابک باسوادترین و خوش‌تیپ‌ترین و انتلاکتوئل‌ترین معلمی بود /است که تا به‌حال داشته‌ام. در دانشگاه هم تدریس ادبیات می‌کرد، امّا چه در دانشگاه و چه در دبیرستان فکر می‌کرد بچه‌ها در این‌حد نیستند که حرف‌های او را بفهمند و ارزش‌ندارد که انرژی‌اش را برای آن‌ها تلف‌کند و خوب تا حدود زیادی درست‌ فکر می‌کرد. از آغاز تا پایان کلاس روی صندلی می‌نشست، یک‌پای‌اش را روی پای دیگر می‌انداخت، آهسته و شمرده حرف‌می‌زد و درس‌می‌داد و معمولن هیچ‌کس چیزی از تدریس‌اش نمی‌فهمید. خیلی‌راحت می‌توانستی میان صحبت‌اش حتا بدون اجازه‌گرفتن از کلاس بروی‌بیرون. یادم نیست موضوع درس چه‌بود که آقای «بابک» از «مدیر مدرسه‌»‌ی جلال صحبت‌می‌کرد. گفت: « «مدیر مدرسه» از آن‌کارهایی بود که تاریخ‌مصرف داشت و به‌درد دوره‌ی خودش می‌خورد، جلال را هیاهو و جدال‌های‌اش با این و آن این‌قدر معروف‌کرده (دهان من از تعجب باز مانده‌بود، چند سالی زمان برد تا درستی حرف آقای بابک را بفهمم)، یک‌سره مصاحبه با این‌روزنامه و آن‌روزنامه، پاسخ دادن به این و آن، اما چوبک که نویسنده‌ی خوبی بود چون اصلن اهل این‌هیاهو ها نبود و پاسخ تهمت‌های دیگران به داستان‌های‌اش را نمی‌داد، خیلی مهجور ماند. شاه‌کار چوبک رمان «سنگ صبور» است. این‌رمان به‌صورت تک‌گویی‌های شخصیت‌های مختلف نوشته‌شده و نویسنده عملن روایت سوم‌شخص یا اول‌شخص مطلق را از بین‌برده. یک‌رمان دیگر هم نوشت به‌اسم «تنگسیر» که همان‌سال‌ها امیر نادری فیلم بدی از روی‌اش ساخت. خود چوبک هم فیلم را دوست‌نداشت.» همان‌روز «تنگسیر» را خریدم. و به‌مرور کارهای دیگر چوبک را... بعدن فهمیدم چرا اسم‌اش برای‌ام آشنا بوده، او «پینوکیو، آدمک‌چوبی» را ترجمه کرده بود.

۳. آقای بابک دید تازه‌ای نسبت به ادبیات برای من ایجاد کرد. یک‌بار هم سر کلاس حرفی‌زد که همیشه توی گوش‌ام است: «...ولی این رو از من بشنوید، هیچ چیز لذت‌اش به اندازه‌ی تنهایی خود آدم نیست. ولی شماها هیچ‌وقت نمی‌فهمین!».

۴. قصه‌ی «تنگسیر» را اگر بخواهی روی کاغذ بنویسی، با همه‌ی اتفاق‌هایی که در داستان می‌افتد شاید نیم‌صفحه هم نشود. «تنگسیر» همه‌اش توصیف‌است، توصیف‌های بدیع و شگفت‌انگیز . زار محمد، قهرمان داستان می‌خواهد در میان راه مقصد استرحتی‌بکند، وقتی پای درختی سایه‌می‌گیرد، مورچه‌ای را می‌بیند، توصیف حرکات این‌مورچه بیش از یک‌صفحه از کتاب را در بر می‌گیرد و به‌قدری چوبک زیبا این‌کار را می‌کند که خواننده ذره‌ای خسته‌نمی‌شود. فصل درگیری زار محمد با کوسه را مقایسه‌می‌کنند با جدال پیرمرد با ماهی در «پیرمرد و دریا»‌ی همینگوی. حتمن چوبک در نوشتن این‌فصل تحت تٱثیر شاه‌کار همینگوی بوده، اما به‌جرٱت می‌گویم تصویری که برای خواننده خلق‌می‌کند چیزی از کار همینگوی کم‌نمی‌آورد و کاملن هم اصالت خودش را حفظ می‌کند. «تنگسیر» یک‌رمان کاملن بومی‌ است، از زادبومِ خود چوبک، جنوب.
چوبک در استفاده از زبان و توصیف احوالِ مردم کوچه هم بسیار چیره‌دست است (حتا چیره‌دست‌تر از هدایت). در «سنگ صبور» دختر باکره‌ای هست که تمنای هم‌خوابه‌گی با «احمدآقا» یکی از شخصیت‌های داستان را دارد، دختر بالاخره به‌تمنّای خود می‌رسد. احساسات دختر در حین معاشقه و لحظه‌ای که بکارت‌اش برداشته‌می‌شود آن چنان استادانه توصیف‌شده که فکر می‌کنی چه‌طور ممکن است یک‌نویسنده‌ی مرد این‌ها را نوشته‌باشد؟

۵. چوبک در سال‌های پس از انقلاب ساکن امریکا بود و هیچ کار تازه‌ای منتشر نکرد. فکر می‌کنم سال ۷۷ بود که درگذشت و همان‌طور که وصیت‌کرده‌بود، همه‌ی نوشته‌های‌اش را سوزاندند.

نوشته‌شده توسط بامداد در 4:25 | | پیوند به این مطلب
سه شنبه هجدهم مهر 1385
گفت که تو شمع‌شدی قبله‌ی این‌جمع شدی شمع‌نیم جمع‌نیم دود پراکنده شدم

چندروزی‌ست که از نوشتن دور شده‌ام. تهیه‌ی فهرست فیلم‌ها و رایت دی‌وی‌دی و... وقت‌ام را تلف‌می‌کند. اما از مطالعه خوش‌بختانه دور نشدم، از مجموعه‌ی «تجربه‌های کوتاه» نشر تجربه، کتابی دیدم به‌نام «داستان‌های پیش از مرگ» که داستان‌های کوتاه «فرانتس‌کافکا» است با ترجمه‌ی «علی‌اصغر حداد». داستان‌های این‌مجموعه بسیار کوتاه اما فوق‌العاده و شگفت‌انگیزند. ترجمه‌ی حداد هم خوب‌است (از جلالدین‌اعلم خیلی به‌تر است). هر روز در مسیرم به‌سمتِ سجاد، توی اتوبوس یکی‌شان را می‌خوانم. فصای این‌داستان‌ها با کارهای دیگر کافکا تفاوت‌دارد و از  آن فضاهای سیاه خوف‌ناک خبری‌نیست. درضمن یک‌چیزی هم که با خواندن داستان‌های کوتاه کافکا به‌نظرم می‌آید این‌است که این صادق‌هدایت خودمان هم در بعضی داستان‌های کوتاه‌اش رسمن از کافکا تقلید‌کرده، دقیقن همان‌فضاها و آدم‌ها را آورده، قضیه خیلی‌بیش‌تر از تٱثیرپذیری یک نویسنده از نویسنده‌ی دیگر است.

نوشته‌شده توسط بامداد در 2:54 | | پیوند به این مطلب
شنبه بیست و پنجم شهریور 1385
به‌زنی که در دنیا نماند

"به کودکی که هرگز زاده‌نشد" یکی از زیباترین و جسورانه‌ترین داستان‌های خودافشاگرانه و از آن مهم‌تر از زنانه‌ترین آثار تاریخ ادبیات است. فکر نمی‌کنم هیچ‌مردی بتواند چنین‌کتابی بنویسد هرچه‌قدر هم که نویسنده‌ی قدرت‌مندی باشد. نویسنده‌ی این‌کتاب گویا دیشب مرده‌است، از یک‌بیماری زنانه هم مرده‌است، سرطان سینه. برخوردش با  آن‌دیگری (بیماری‌اش) هم همان‌قدر جسورانه‌بود. آخرش هم مغلوب بیماری‌اش نشد، وقت مرگش رسیده بود. آن‌دفعه کودک به‌دنیا نیامد، این‌دفعه خودش در دنیا نماند. اوریانا فالاچی بزرگ‌است، خیلی‌بزرگ است، بعضی‌زن‌ها هستند که زن‌بودن‌شان به‌نظرم باید مایه‌ی افتخار همه‌ی زن‌های دنیا باشد. اوریانا فلاچی از همین زن‌هاست.

نوشته‌شده توسط بامداد در 0:18 | | پیوند به این مطلب
پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385
گفت‌وگو در کاتدرال

۱. ژنرال‌تروخیو رهبر دومینیکن به رئیس‌جمهور کشور:
شما جناب بالاگر بخت‌تان بلند است که فقط با به‌ترین جنبه‌های سیاست سر و کار دارید. قوانین، اصلاحات، مذاکرات دیپلوماتیک، تحولات اجتماعی. شما با جنبه‌های دل‌پذیر حکومت سر و کار داشتید. به‌تان حسودی‌می‌کنم. خیلی دل‌ام می‌خواست فقط یک‌دولت‌مرد بودم، یک‌مصلح بودم. اما حکومت‌کردن جنبه‌ی کثیفی هم دارد که بدون آن کاری که شما می‌کنید ناممکن‌می‌شود. پس نظم چه‌می‌شود؟ ثبات چه‌می‌شود؟ امنیت چه‌می‌شود؟ من سعی‌کرده‌ام شما را از این‌چیزهای ناخوشایند دور نگه‌دارم. اما لطفن به‌من نگویید که نمی‌دانید آرامش چه‌طور به‌دست‌می‌آید. با چه‌قدر قربانی، چه‌قدر خون. بروید شکر کنید که به‌تان امکان‌دادم آن‌روی ماجرا را ببینید.

سور بز /ماریو بارگاس یوسا /عبدالله کوثری

۲. سانتیاگو در گفت‌وگو با آمبروسیو:
آخر من مثل آن‌جانورهای کوچک‌ام که تا احساس خطر کنند خودشان را جمع‌می‌کنند و بی‌حرکت می‌مانند. منتظر این‌که لگدشان کنند یا سرشان را بکنند. اما ایمان‌نداشتن و کم‌رو بودن مثل این‌است که آدم سفلیس و جذام را با هم داشته‌باشد.

گفت‌وگو در کاتدرال /ماریو بارگاس یوسا /عبدالله کوثری

۳. درست بعد از ریزش یک‌بهمن سنگین:
اما زنده‌بود و واقعن عجیب‌بود که به‌جای آن‌آوار پرهیاهوی خاک و سنگ و برف، حالا سکوتی سرد و آرام‌بخش همه‌جا را گرفته‌بود. آسمان از آن هم آرام‌تر بود. چند لحظه چنان مسحور این‌منظره شد که جسم خودش را از یاد برد: هزار هزار، کرور کرور ستاره با هر اندازه، درخشان دور دایره‌ای زرد که انگار فقط برای او می‌تابید. حتا توی پائیتا هم ماهی به‌این‌بزرگی ندیده‌بود. هیچ‌وقت شبی به‌این‌پرستاره‌گی، به‌این‌آرامش، به‌این‌مهربانی ندیده‌بود.

مرگ در آند /ماریو بارگاس یوسا /عبدالله کوثری

نوشته‌شده توسط بامداد در 22:7 | | پیوند به این مطلب
یکشنبه پنجم شهریور 1385
گلستان خریدن یا دریابندری خریدن، مسئله این‌است!

وایستاده‌بودم تو کتاب‌فروشی- هکلبری‌فین می‌خواستم بخرم،  این‌دستم ترجمه‌ی نجف‌دریابندری، اون‌یکی ابراهیم‌خان گلستان، قیمت هردوش هم یکی‌ست، دقیقن اندازه‌ی همه‌ی پولی که توی کیف پولم است:4000 تومن. خوب چی‌می‌شد الان 8000 تومن می‌داشتم؟
نجف‌جان خوبی‌ها، بزرگ هم هستی، ترجمه‌ات هم لامسَّب خوب‌است آخه، ولی گلستان خودمان یک‌چیز دیگری‌ است.

نوشته‌شده توسط بامداد در 21:20 | | پیوند به این مطلب
سه شنبه سی و یکم مرداد 1385
چرا ادبیات؟

1. تاحالا شده که تصميم‌بگيريد درباره‌ی يک‌موضوعی توی وبلاگ چيزی بنويسيد بعد به‌کلی يادتان برود که چه‌چيزی می‌خواستيد بنويسيد؟

 

2. مترجم ِ گران‌قدر عبدالله کوثری سه‌مقاله از ماریو بارگاس یوسا (گفتگو در کاتدرال، جنگ آخر زمان، سور بز، مرگ در آند) نويسنده‌ی بزرگ امريکاي لاتين و يکی از بزرگ‌ترين نويسنده‌گان زنده‌ی دنيا را در کتاب کم‌حجمی به‌نام "چرا ادبيات؟" ترجمه‌کرده‌است. پشت جلد کتاب بخش‌هايی از مقاله‌ی "چرا ادبيات" که نام کتاب هم به‌نام همين‌مقاله است چاپ‌شده. من ابتدا چند خطی از اين‌مقاله، سپس همان‌بخش‌های چاپ‌شده در پشت‌جلد را اين‌جا می‌‌آورم. باشد که خودتان برويد و ابتياع‌کنيد اين‌کتاب را، قيمت‌اش هم مفت است: 900 تومان، کم‌تر از  مجله‌ی هفت، گلستانه و...

 

یک‌توضیح: برجسته‌سازی‌های متن توسط خود من صورت‌گرفته و یا نشان‌دهنده‌ی نام‌های خاص است یا بخش‌هایی که به‌دلیلی تعمد داشته‌ام توجه بیش‌تری روی‌شان بشود.

 

 

تکه‌هایی از يکي - دو صفحه‌ی آغازين مقاله‌ی "چرا ادبيات؟":

 

بارها برای‌ام پيش‌آمده که در نمايش‌گاه کتاب يا در کتاب‌فروشی آقايی به‌سراغم آمده و از من امضا خواسته و اين را هم اضافه‌کرده که: « برای همسرم می‌خواهم، يا برای دختر جوانم، يا برای مادرم.» و من هم بلافاصله از او پرسيده ام «خودتان چي؟ اهل مطالعه نيستيد؟» پاسخ هميشه يکی‌ است: «چرا، کتاب‌خواندن را دوست‌دارم، اما می‌دانيد، خيلی گرفتارم.» اين‌پاسخ را ده‌ها بار شنيده‌ام. اين‌مرد و هزاران‌مرد مثل او آن‌قدر کارهای مهم، آن‌قدر وظيفه و آن‌قدر مسئوليت دارند که نمی‌‌توانند اوقات ذي‌قيمت‌شان را با خواندن رمانی، يا مجموعه‌ی شعری يا مقاله‌ای ادبی به‌هدر بدهند. در نظر اين‌گونه آدم‌ها ادبيات فعاليتی غيرضروری است، فعاليتی که بی‌‌ترديد ارج‌مند است و برای پروورش احساس و آموختن رفتار و کردار مناسب ضرورت‌دارد، اما اساسن نوعی‌‌سرگرمی است، چيزی تجملی است و تنها درخور افرادی که وقتِ اضافی دارند. چيزی ا‌ست در شمار ورزش، سينما، بازیِ شطرنج و در «اولويت‌بندی» وظايف و مسئوليت‌هایی که در کشاکش زندگی به‌ناگزير پيش‌می‌‌آيد، می‌‌توان بی‌‌هيچ‌ دغدغه‌ای از آن چشم‌پوشيد.

اين‌طور که پيداست ادبيات هر روز بيش از پيش تبديل به فعاليتی زنانه می‌‌شود...  ...توجيح سنتی اين‌وضع اين است که زنان طبقه‌ی متوسط در قياس با مردان ساعات کم‌تری کار می‌‌کنند...  ...من نسبت به اين‌نگرش که زن و مرد را تقسيم‌می‌کند و به هريک عيب‌ها و فضايلی می‌‌دهد حساسيت‌دارم...

...من برای زنان خوش‌حال‌ام و به‌حال آن‌مردان افسوس می‌‌خورم، و هم‌چنين برای ميليون‌ها انسانی که می‌توانند بخوانند اما عزم جزم‌کرده‌اند که نخوانند.

 

بخش‌هایی از همان‌مقاله که به‌انتخاب آقای کوثری پشت‌جلد کتاب چاپ‌شده:

 

ادبيات، عشق و تمنا و رابطه‌ی جنسی را عرصه‌ای برای آفرينش هنر کرده‌است. در غياب ادبيات اروتيسم وجود نمی‌داشت. عشق و لذت و سرخوشی بی‌مايه‌می‌شد و از ظرافت و ژرفا و از آن‌گرمی و شوری که حاصل خيال‌پردازیِ ادبی است بی‌‌بهره می‌ماند. به‌راستی گزافه‌نيست اگر بگوييم آن‌زوجی که آثار گارسيلاسو، پترارک، گونگورا يا بودلر را خوانده‌اند، درقياس با آدم‌های بی‌‌سوادی که سريال‌های بی‌‌مايه‌ی تله‌وزيوني آنان را بدل به موجوداتی ابله کرده‌، قدر لذت را بيش‌تر می‌‌دانند و بيش‌تر لذت‌می‌‌برند.

در دنيایی بی‌‌سواد و بی‌‌بهره از ادبيات، عشق و تمنا چيزی‌‌متفاوت با آن‌چه مايه‌ی ارضای حيوانات می‌‌شود نخواهد‌بود، و هرگز نمی‌‌تواند از حد ارضای غرايز بدوی فراتر برود.

 

پ.ن: فکر کنم برادرهای زحمت‌کش ِ سانسورچی ِ ارشاد هنوز اين پشت‌جلد را نديده‌اند!!!

نوشته‌شده توسط بامداد در 3:12 | | پیوند به این مطلب
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385
بار دیگر شهری که دوست‌می‌داشتم

...بخواب هليا، دير است. دود ديده‌گان‌ات را آزار می‌دهد. ديگر نگاه هيچ‌کس بخار پنجره‌ات را پاک‌نخواهد‌کرد. ديگر هيچ‌کس از خيابانِ خالی ِ کنار ِ خانه‌ی تو نخواهد گذشت. چشمانِ تو چه‌دارد که به‌شب بگويد؟...

باران بوی ديوارهای کاه‌گلی را بيدار کرده‌است.
کنار پُل، مردی آواز می‌خواند.
و يک‌مرد، برای گريستن به‌خانه می‌رود.
زمين، عابرانِ پايانِ شب را می‌مکد. گِل‌ها کفش‌ها را سنگين‌می‌کند.
...

نمی‌دانيد چه‌احساسی داشتم وقتی اين‌کتاب را روی ميز حميد ديدم. هر قيمتی هم که می‌گفت بلافاصله می‌خريدم. فقط 1000 تومن. اصلن فکر نمی‌کردم اين‌قدر اتفاقی، اين‌قدر ارزان و اين‌قدر راحت اين‌کتاب را پيدا کنم.
"بار ديگر شهری که دوست‌می‌داشتم"، نوشته‌‌ی نادر ابراهیمی، نشر روزبهان، چاپ پانزدهم 1383

نوشته‌شده توسط بامداد در 3:4 | | پیوند به این مطلب
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385
چرند و پرند

چرند و پرند دهخدا را خیلی‌‌ها به‌ترين نمونه‌ی طنز فارسی بعد از عبيد می‌دانند و دهخدا را دومين طنزپرداز تاريخ ادبيات ايران. چرند و پرند نثر بسيار زيبايی دارد و از ادبیات کوچه بسیار خوب استفاده می‌کند. هم‌چنین احتمالن اولین‌نمونه‌ی جدی طنز سیاسی در ایران هم هست. طناز سياسی‌اي مثل ابراهيم نبوی به‌شدت وام‌دار دهخداست.

چرند و پرند ستون ثابتی بود در روزنامه‌ی "صور اسرافیل". مقاله‌ای که در پی می‌آید آخرین "چرند و پرند" است در آخرین‌شماره‌ی (شماره 32) صوراسرافیل. این‌مقاله درست یک‌روز قبل از به‌توپ‌بستن مجلس نوشته‌شده، درشرایطی که مجلس در محاصره است و همه‌می‌دانند که فردا چه‌اتفاقی قرار است بیفتد.

 

ای‌بابا! برو پی کارت، برو عقل‌ات را عوض‌کن مگر هرکسی هرچی گفت باید باور کرد؟ پس این عقل را برای‌چی توی کله‌ی آدم گذاشته‌اند. آدمی‌زاد گفته‌اند که چیز بفهمد، اگرنه می‌گفتند حیوان.

مرد حسابی روزی بیست‌من برنج آب می ریزد، روزی دست‌کم دست‌کم که دیگر از آن کم‌تر نباشد ده‌تومن ده‌شاهی و پنج‌شاهی مایه می‌رد، این‌ها برای چیه! برای هیچ‌و پوچ؟! هی‌هی! تو گفتی و من هم باور کردم، این‌کله را می‌بینی؟ این‌کله خیلی‌چیزها توش هست، اگر حالا سر پیری من عقل‌ام را بدهم دست جاهل‌ماهل‌ها، من هم مثل آن‌ها می‌شم که.

مردیکه یک‌من ریش توی روش است. ببین دیروز به‌من چه‌می‌گوید. می‌گوید: دولت می‌خواهد این‌قشون را جمع‌کند مجلس را توپ ببند، خدا یک‌عقلی به تو بدهد یک‌پول زیاد به‌من، آدم برای یک‌عمارت پی‌و پاچین‌دررفته از پشت دروازه‌ی تهران تا آن‌سر دنیا اردو می‌زند؟ آدم برای خراب‌کردن یک‌خانه‌ی پوسیده‌ی عهد سپه‌سالاری آن‌قدر علی‌بلند، علی‌نیزه، لبویی، جگرکی، مشتی، فعله و حمال خبر می‌کند؟ به‌به! احمقی گفت و ابلهی باور کرد، خدا پدر صاف صادق بچه‌های طهران را بیامرزد.

یکی‌دیگر می‌گوید شاه می‌خواهد اول با این‌قشون همه‌ی باغ شاه را بگیرد، بعد قشون‌بکشد برود مهرآباد را بگیرد ینگی‌امام را بگیرد و بالاخره همه‌ی ایران را بگیرد. من می‌گویم مرد! آدم یک‌چیزی را نمی‌داند، خوب بگوید نمی‌دانم دیگر لازم‌نیست که از خودش حرف در بیاورد. شما را به‌خدا این‌را هیچ‌بچه‌ای باور می‌کند که آدم پول خرج‌بکند، قشون قشون‌کشی بکند لک‌و لک بیفتد توی عالم و دنیا که چه‌خبر است می‌روم تا مملکت خودم را که از پدرم به‌من ارث‌رسیده و قانون‌اساسی در خانواده‌ی من ارثی‌کرده از سرنو بگیرم این‌هم شد حرف؟

والله این‌ها نیست. این‌ها پولتیک‌است که دولت می‌زند،‌ این‌ها نقشه‌است، این‌ها اسرار دولتی است. آخر بابا نمی‌شد که هرحرفی را عالم و اشکار گفت.

من حالا محض‌خاطر دل قایمی بعضی‌وکیل‌ها هم شده‌باشد می‌گویم، اما خواهش‌می‌کنم، مرگ‌من، سبیل‌های دخو را تو خون دیدید این‌مطلب را به‌فرنگی‌ها نگویید که بردارند زود بنویسند به‌مملکت‌هاشان و نقشه‌ی دولت‌ِ ما را به هم بزنند.

می‌دانید دولت می‌خواهد چه‌بکند؟ دولت می‌خواهد این‌قشون را همچه یواشکی به‌طوری‌که کسی نفهمد همان‌طوری که عثمانی به‌اسم مشروطه‌طلب‌های وان قشون‌جمع‌کرد و یکدفعه کاشف‌به‌عمل‌آمد که می‌خواهد با روسیه جنگ‌کند، دولت ما هم می‌خواهد یواشکی این‌قشون‌ها را به‌اسم خراب‌کردن مجلس و گرفتن سیدجمال و ملک و هرچه مشروطه‌طلب یعنی مفسد هست جمع بکند. درست گوش‌بدهید ببینید مطلب از کجا آب‌می‌خوردها. آن‌وقت این‌ها را دو دسته کند یک‌دسته را به‌اسم مطیع‌کردن ایل قشقایی و بختیاری بفرستد به‌طرف جنوب یک‌دسته را هم به‌اسم تسخیرکردن آذربایجان بفرستد به‌طرف شمال. آن‌وقت یک‌شب توی تاریکی آن‌دسته‌ی اولی را در خلیج‌فارس یواشکی بریز توی ده- بیست‌تا کرجی و روانه‌کند به‌طرف انگلیس و از این‌طرف این‌یکی‌دسته را هم همین‌طور آهسته و بی‌صدا باز دمدمه‌های صبح قلقلک بار و بنه‌ی سفره‌ی نان و هرچه دارند بارکند روی چهل- پنجاه‌تا الاق و از سرحد جلفا از بی‌راهه بفرستد به‌طرف روسیه. آن‌وقت یک‌روز صبح زود ادوارد هفتم در لندن و نیکلای دویم در پطرزبورغ یکدفعه چشم‌هاشان را وا کنند ببینند که هرکدام‌شان افتاده‌اند گیر بیست‌تا غلام قره‌چه‌داغی. والله خدا تیغ‌اش را برّا کند، خدا دشمن‌اش را فنا کند. این‌هم نقشه‌ی شاپشال است که کشیده اگرنه عقل ما ایرانی‌ها به‌این کارها نمی‌رسد که.

شیطان می‌گوید هرچه داری و نداری بفروش بده این‌سربازها درین‌سفر مال فرنگ برای‌ات بیاورند، برای‌این‌که هم کرایه ندارد هم گمرک، صدتومن‌اش سرمی‌زند به‌پانصد تومن خدا بده برکت. یکدل هم می‌گویم خودم بروم. اما باز می‌گویم نکند شاپشال بدش‌بیاد؟ برای‌این‌که فکر بکند بگوید این‌بدذات حالا پاش به‌فرنگستان نرسیده آن‌جا را هم مشروطه‌خواهدکرد. باری خدا سفر همه‌شان را بی‌خطر کند.

 

 

                                                                                                دخو

نوشته‌شده توسط بامداد در 23:42 | | پیوند به این مطلب
یکشنبه بیستم فروردین 1385
زهرآلود نوشتم ، ولي مي خواستم بگويم داغ آن را هميشه با خودم داشته و خواهم داشت

"صادق هدايت" بامداد روز دوشنبه 19 فروردين ماه سال 1330 در پاريس، در آشپزخانه آپارتمان اجاره‌‏اي خود در بلوار سن ميشل، كوچه شامپيونه، با گشودن شيرگاز به زندگي خود پايان داد و روز بعد، دانشجويان ايراني كه در آموزشگاه‌‏هاي پاريس تحصيل مي‌‏كردند جسدش را در كنار خاكستر آثار چاپ نشده‌‏اش يافتند و جنازه او را تا گورستان پرلاشز تشييع كردند و بدين قرار، دفتر زندگاني چهل و هشت ساله يكي از تابناك‌‏ترين قريحه‌‏هاي هنري ايران معاصر بسته شد.ادامه...

پ.ن: در حقیقت این پست رو باید دیروز این‌جا می‌گذاشتم، اما خوب افتاد به حالا.

نوشته‌شده توسط بامداد در 2:25 | | پیوند به این مطلب
یکشنبه سیزدهم فروردین 1385
در آدمی، عشقی و دردی و خارخاری و تقاضایی هست!

جالب است که هرجا از کسی می‌پرسند شاعر تنهایی‌های شما چه‌کسی‌ست یا از این‌دست سوال‌ها پاسخ همه حافظ است. به‌طور کلی صحبت از خیلی چیزها که می‌شود آخر راه به حافظ می‌رسد. حافظ یک حالت خاصی دارد برای خیلی‌ها؛ خیلی فراتر از یک شاعر بزرگ اما خوب برای من هیچ‌وقت این‌طور نبوده حافظ برای من فقط شاعر خوبی‌ست. در عوض تا دل‌تان بخواهد مولانا دارای آن حالت خاص است برای من؛ و شاملو البته. یک‌جور حس رهایی پیدا می‌کنم وقتی مولانا می‌خوانم و این نه‌فقط در مثنوی و دیوان شمس که در فیه‌مافیه هم هست. فیه‌ما فیه اصلا خودش یک دنیای دیگری‌ست آن نثر و ایجاز فوق‌العاده‌ای که دارد گه‌گاه از شعرها هم زیباتر است.

 

در آدمی، عشقی و دردی و خارخاری و تقاضایی هست که اگر صدهزار عالَم مُلکِ او شود نیاساید و آرام نیابد. این خلق به تفصیل در هر پیشه‌ای و صنعتی و منصبی و تحصیل نجوم و طب و غیر ذالک می‌کنند و هیچ آرام نمی‌گیرند، زیرا آن‌چه مقصود است به دست نیامده‌است. آخر، معشوق را «دلارام» می‌گویند، یعنی که دل به وی آرام‌گیرد ـــ پس به غیر چون آرام و قرار گیرد؟ این جمله‌ی خوشی‌ها و مقصودها چون نردبانی‌ست و چون پایه‌های نردبان، جایِ اقامت و باش نیست، از بهر گذشتن است. خُنُک او را که زودتر بیدار و واقف‌گردد، تا راهِ دراز بر او کوته شود و در این پایه‌های نردبان عمر خود را ضایع نکند.

 

                                                                                     

                                                                                     فیه‌مافیه

نوشته‌شده توسط بامداد در 2:32 | | پیوند به این مطلب
یکشنبه سی ام بهمن 1384
دورفمن و عبدالله کوثری در رادیو فرهنگ
«اعتماد» نوشته آريل دورفمن رمانى است كه اين هفته در برنامه «روايت شب» از راديوفرهنگ خوانده مى شود. «اعتماد» را ياسر نوروزى تنظيم كرده و تا پنجشنبه ساعت ۲۲ هر شب روخوانى شده و جمعه نيز نقد و بررسى مى شود. عبدالله كوثرى مترجم اين كتاب ... ادامه
نوشته‌شده توسط بامداد در 19:35 | | پیوند به این مطلب
یکشنبه سی ام بهمن 1384
روی جاده‌ی نم‌ناک...

جمعه ۲۸ بهمن ۱۰۳مین سالگرد تولد صادق هدایت بود. یادادشت "روی جاده‌ی نم‌ناک" را من نوشتهبودم برای اینروز اما چون در این دو - سهروزه به کافینت دسترسی نداشتم حالا آن را اینجا میگذارم:

 

اگرچه حالیا دیری‌ست کآن بی‌کاروان‌کولی

ازین دشت غبار‌آلود کوچیده‌ست،

و طرف دامن از این خاک دامن‌گیر برچیدست؛

هنوز از خویش پرسم گاه:

آه

 

چه می‌دیده‌ست آن غم‌ناک روی جاده‌ی نم‌ناک؟

زنی گم کرده بویی آشنا، و آزار دل‌خواهی؟

...

 

چه نقشی می‌زده‌ست آن خوب

به مهر و مردمی، یا خشم و نفرت؟

به شوق و شور یا حیرت؟

دگر بر خاک با افلاک روی جاده‌ی نم‌ناک؟

....

 

 

سبز و رنگین‌جامه‌ای گل‌بفت بر تن داشت.

دامن سیراب‌اش از موج طراوت مثل دریا بود.

از شکوفه‌های گیلاس و هلو طوق خوش‌آهنگی به گردن داشت.

پرده‌ای طناز بود از مخملی ـــ گه خواب گه بیدار

با حریری که بآرامی وزیدن داشت.

روح باغ شاد همسایه،

مست و شیرین می‌خرامید و سخن می‌گفت،

و حدیث مهربان‌اش روی با من داشت.

من نهادم سر به نرده‌ی آهن باغ‌اش

که مرا از او جدا می‌کرد،

و نگاه‌ام مثل پروانه

در فصای باغ او می‌گشت

مگر آن نازنین عیاروش لوطی؟

شکایت می‌کند زان عشق نافرجام دیرینه،

وز او پنهان به‌خاطر می‌سپارد گفته‌اش طوطی؟

کدامین شه‌سوار باستان می‌تاخته چالاک

فکنده صید بر فتراک روی جاده‌ی نم‌ناک ؟

 

...

که می‌داند چه می‌دیده‌ست آن غمگین؟

...

ولی من نیک می‌دانم.

چو نقش روز روشن بر جبین غیب می‌خوانم،

که او هر نقش می‌بسته‌ست، یا هر جلوه می‌دیده‌ست،

نمی‌دیده‌ست چون خود پاک روی جاده‌ی‌نم‌ناک.

                                                               

                                                                مهدی اخوان‌ثالث

 

از همان‌دوران بچه‌گی زمانی که شش‌هفت سال بیش‌تر نداشتم آن‌کتاب‌های جیبی که پشت‌اش عکس یک‌مردی بود که عینکی با فریم گرد به چشم داشت با سیبیلی کوچک و نگاهی خاص برای‌ام جذابیت خاصی داشت، یک جور رمزآلوده‌گی، یک جور کنجکاوی... بعدتر که بزرگ‌تر شده‌بودم آن کتاب‌های جلد‌مقوایی قهوه‌ای و سفید و مشکی که این عکس روی همه‌شان بود و باز همان احساس قبلی به‌اضافه‌ی یک حس ممنوعه بودن، فرم این کتاب‌های افست همیشه برای من یادآور واژه‌ی ممنوع بوده و هست. الان هم وقتی صبت یک کتابِ‌ممنوعه یا امثال آن به میان می‌آید من قیافه‌ی این کتاب‌ها توی ذهن‌ام می‌آید و آن دوران محو بچه‌گی...

اسم بوف‌کور، این اسم را هر وقت می‌شنیدم ناخودآگاه یک هراس و دلهره‌ای وجود‌-اَم را فرا می گرفت و باز هم همان حس کنجکاوی ... آن جلدِ سلفون آبی که روی زمینه‌ی نارنجی وسط-اَش جغدی نقش بسته بود... هر وقت صحبت بوف کور بود صحبت خود کشی آدم‌هایی بود که با خواندن این کتاب خودکشی کرده‌اند...

هروقت مغازه‌ی آقای دانشور می رفتم ــ آن سالن بزرگی که زمین تا سقف‌اش را کتاب‌های قدیمی پوشانده بود و بوی توتون و کتاب‌های قدیمیِ کاغذکاهی که با هم مخلوط شده‌بود توی فصای‌اش پیچیده‌بود ــردیف آثار هدایت را کنار هم می‌دیدم اما باز هم هدایت نمی‌خریدم. نمی‌دانم چرا؟

بالاخره فکر می‌کنم سوم دبیرستان بودم که از آقای دانشور یک کتاب هدایت خریدم: "افسانه‌ی آفرینش". فوق‌العاده بود، همه‌ی آن احساس و فکری را که سال ها درباره‌ی خدا و آفرینش داشتم و نمی‌توانستم با کسی راجع‌به آن‌ها صحبت کنم توی این کتاب بود . بعد یکراست رفتم سراغ "بوف کور"، وقتی کتاب را می‌خواندم موهای تن‌اَم سیخ شده‌بود، تا چند‌روز حالت عادی نداشتم. هیچ کتابی تا آن‌موقع چنین تأثیری روی من نگذاشته‌بود (و هنوز هم نگذاشته) ــشاید فقط "سیمای مرد هنرمند در جوانی"ِ جویس بود که بعدها تأثیری شبیه این داشت. انگاری هدایت رفته‌بود توی وجود من، آن چیز هایی را که ته پستوی ذهن و وجود-اَم حبس‌شان کرده‌بودم، برای‌ام بیرون می‌ریخت. و آن "زن اثیری" که نسبتا در همه‌ی کارهای‌اش هست. بعد از بوف‌کور بود که بقیه را هم خواندم: سه‌قطره‌خون، زنده‌به‌گور، تاریکخانه که آن هم تأثیر عجیبی داشت، مادلن که هروقت می‌خوانم‌اش همان حسی بهم دست‌می‌دهد که وقتی خیلی‌سال پیش سیزده‌به‌در روی سنگ‌های صخره‌ایِ کوهی در پاچنار نشسته‌بودم و او هم روی سنگی دیگر، هوا هم یک‌جوری بود که می‌خواست باران بگیرد. و... و داش‌آکل که بدون هیچ اغراقی برای من ماندگارترین و زیباترین داستان‌کوتاه دنیاست. این تنها داستان کوتاهی‌ست که تا حالا چندین‌وچندبار آن را خوانده‌ام.

هدایت حالتی شبیه یک هم‌زاد برای من دارد، از همه‌ی وجود-اَم حرف می‌زند و احساس می‌کنم که من هم متقابلا او را کاملا می‌فهمم. خودکشی هدایت برای من اصلا رمزآلود نیست، دید دوگانه‌اش نسبت به مردم اصلا عجیب نیست. و خیلی مسایل دیگری که راجع به هدایت مطرح می‌کنند. فقط یک چیز ساده را خیلی دوست دارم که بدانم: وقتی هدایت توی کافه تنها می‌نشسته و از پنجره بیرون را نگاه می‌کرده چه چیزی در ذهن‌اش می‌گذشته؟

 

 

پ.ن :

شعری که از اخوان در ابتدای این یادداشت گذاشته‌ام نسبتا طولانی‌ست و من به تعمد بخش‌هایی از آن را انتخاب کرده‌ام و این‌جا گذاشته‌ام. (...) ها هم معنای‌شان این است که از این‌جا یک بخش‌هایی از شعر حذف شده؛ و با [...] اشتباه نشود .

نوشته‌شده توسط بامداد در 18:57 | | پیوند به این مطلب
دوشنبه دوازدهم دی 1384
آبروی ازدست‌رفته‌ی کاتریتا بلوم

خواندن رمان " آبروی ازدست‌رفته‌ی کاترینا بلوم " بر تمام کسانی که حتا ذره‌ای روحیه‌ی حقیقت‌جویی و آگاهی از آن‌چه در جهان امروز بر ما می‌گذرد در وجودشان باقی‌مانده واجب‌است (واجب کفایی هم نیست، واجب عینی است). حرفی که کتاب می‌زند را شاید، بیش- و- کم، همه بدانیم (یا فکر کنیم که می‌دانیم): «نفوذ و تسلط وحشتناک رسانه‌ها بر مردم در دنیای امروز»؛ اما وقتی کتاب را می‌خوانیم، این تأثیر و ویرانگری‌اش را با تمام وجود حس می‌کنیم. البته "هاینریش‌بل" اصلن به سمت برانگیختن احساسات رقیقه‌ی خواننده نمی‌رود و با فرم خاص و گزارش‌گونه‌ای که در روایت داستان انتخاب می کند (فرمی شبیه فرم روایی "سیمای زنی در میان جمع ") خواننده همواره با نوعی فاصله‌گذاری بین خود و داستان مواجه‌است. یکی دیگر از نکته‌های جالب کتاب این‌است که من خواننده هم میزان تأثیر این رسانه‌ها را به مرور درک‌می‌کنم و این فرایند به شکل نامحسوسی اتفاق‌می‌افتد به‌طوری‌که درانتهای داستان ناگهان متوجه‌می‌شوم که از کجا به کجا رسیده‌ام. و این خودآگاهی پایانی و تأثیر اش برای همیشه با من می‌ماند. "هاینریش‌بل" درعین‌حال طنز ظریف و زیبایی هم دارد؛ او در ابتدای این کتاب می‌نویسد: « افراد و اتفاقات این داستان همه‌گی تخیلی هستند. اگر آن‌چه نگاشته‌شده با شیوه‌ی عمل روزنامه‌نگاران روزنامه‌ی Bild [پرتیراژ ترین روزنامه‌ی آلمان] شباهت‌دارد، عمدی و یا اتفاقی نیست بلکه اجتناب‌ناپذیر است.». در ضمن این‌رمان حجم بسیار کمی دارد (133 صفحه) و این موهبت بزرگی‌ست در شرایط و زمانه‌ی امروز که دیگر مجال و حوصله‌ی خواندن رمان‌های پرحجم وجود ندارد.
"آبروی ازدست‌رفته‌ی کاترینا بلوم" اول‌بار در سال 57 و با ترجمه‌ی خوب شریف لنکرانی منتشر شد و دیگر هم تجدید‌چاپ نشد و الان به‌شدت کم‌یاب است. اما "نشر نیلوفر" این کتاب را با ترجمه‌ی حسن‌نقره‌چی در سال 83 تجدید چاپ کرده. حسن‌نقره‌چی هم مثل لنکرانی کتاب را از آلمانی ترجمه‌کرده و ترجمه‌ی قابل‌قبولی ارایه‌کرده (حسن‌نقره‌چی همان مترجمی است که چند کتاب هم از گونتر گراس ترجمه‌کرده ).
"عقاید یک دلقک" رمان دیگر هاینریش بل (باز با ترجمه‌ی خوب شریف‌لنکرانی) هم به‌شدت کم‌یاب‌بود اما این کتاب را هم نشر جامی با همان‌ترجمه تجدید چاپ کرده (به‌سال 83) و این‌یکی را هم من به‌طور کاملا اتفاقی پیدا کردم. به‌هرحال این دو کتاب به همراه شاه‌کار بل یعنی "سیمای زنی در میان جمع" با ترجمه‌ی بسیار خوب مرتضا کلانتریان (که این یکی هم به تازه‌گی تجدید چاپ شده و البته نمی‌دانم که چاپ جدید دستکاری و سانسور شده یا نه) را توصیه‌می‌کنم حتمن بخوانید.

نوشته‌شده توسط بامداد در 18:0 | | پیوند به این مطلب
دوشنبه دهم مرداد 1384
هری پاتر بیضایی و داستایفسکی!!!

دوست عزیزی در کامنت‌های وبلاگ نوشته‌بود شما که اهل کتاب هستید چرا هری‌پاتر؟؟؟و این‌که پستِ‌قبلی من از بیضایی بوده و بعدی از هری‌پاتر. خب راستش این چیزی‌یه که خیلی‌ها تاحالا به‌من گفتن اما خوب اینو باید بپذیریم که قرار نیست آدم فقط شاهکار های ادبی رو بخونه آدم خیلی‌وقت‌ها به رویا و خیال‌بافی نیاز داره برای همینه که قصه‌های جن و پری تا ابد با ما می‌مونن و خوب مثلن می‌بینیم که کسی مثل بیضایی به سراغ هزار و یک شب می‌ره. در جای‌گاه شاهکارهایی مثل برادران کارامازف هیچ‌کس شک‌نداره. آثار امثال داستایفسکی ۵۰ سال پیش هم در شماره‌گان مثلا ۱۰۰۰۰۰ چاپ‌می‌شده و تا ۵۰ سال بعد و خیلی‌خیلی بعد‌ترها هم با همین شماره‌گان ثابت و همیشه‌گی به حیات خودش ادامه‌می‌ده اما مثلا می‌بینیم که کتاب‌های جان گریشام یا خیلی‌های دیگر در شماره‌گان میلیونی چاپ‌می‌شوند اما چندین‌سالِ دیگر ممکن‌است حتا نامی هم از آن‌ها نباشد ولی دلیل این نمی‌شود که ما از خواندن آن‌ها لذت‌نبریم چون این‌ها کتاب‌های زمان ما هستند و تازه شاید همین‌ها هم در آینده سرنوشتی مانند داستایفسکی داشته‌باشند. ارزش‌های یک اثر هنری هیچ‌گاه در زمان خود درک‌نشده و همیشه همه نوستالژی گذشته را با خود داشته‌اند. می‌گویند ما چرا الان حافظ و مولانا نداریم. اما حافظ و مولا از آن زمان خود بودند ما چه‌می‌دانیم که مثلا ۱۰۰ سال دیگر نیما و شاملو چه‌جای‌گاهی دارند. در مورد هری‌پاتر هم قضیه به‌همین‌شکل‌است البته من نمی‌خواهم بگویم که هری‌پاتر ارزش‌های ادبی بالایی دارد ولی دارای ظرایف بسیار زیادی‌ست که با خوانش چند‌باره‌ی کتاب خود را نشان می‌دهند و من مطمئنم که هری‌پاتر تا سال‌های سال می‌ماند چون هری‌پاتر یک دنیای کامل جدای از دنیای خودمان و البته در کنار همین‌دنیا برای ما به‌ارمغان‌آورده دنیایی که هر وقت به‌تنگ‌می‌آییم می‌توانیم بدون فریب‌دادن خودمان به آن پناه‌ببریم و مگر هنر یعنی چه؟من به‌همین‌دلیل احترام خیلی‌زیادی برای رولینگ قایلم. به‌هرحال همان‌طور که گفتم قرار نیست که ما فقط میلان کوندرا داستایفسکی تولستوی شکسپیر و خلاصه آثار این‌بزرگان را بخوانیم. هری پاتر اگر هیچ‌ارزشی هم نداشته‌باشد یک ارزش بزرگ دارد وآن این‌که رویاهای ما را به‌مان برمی‌گرداند. اگر نگرانی هم باشد باید از فروش عجیب و غریب کتاب های پائولو کوئیلو و این کتاب‌های شاد زیستن باشد!!!!!!!!!

نوشته‌شده توسط بامداد در 22:52 | | پیوند به این مطلب
جمعه هفتم مرداد 1384
هری پاتر و هرج و مرج

دیشب وبلاگ‌ام اساسی قات‌زده‌بود و پاراگراف‌بندی همه‌ی نوشته‌هام به‌هم ریخته‌بود. اما چه غوغایی‌کردن این‌وبلاگ‌های هری‌پاتری. دیشب ترجمه‌ی سمیه گنجی از سه‌فصل‌اول کتاب رو خوندم چه آغاز کوبنده‌ای داشت. انگاری این‌جلدش خیلی باحاله. دو تا ترجمه‌ی‌دیگه هم هست که لینک‌شون رو می‌ذارم.اونا شش‌فصل‌اول رو ترجمه‌کردن.

اما در مورد انتشار کتاب در ایران، ظاهرا یک ترجمه از کتاب تا نیمه‌ی مرداد منتشر می‌شه که خوب احتمالا ترجمه‌ی خبلی بد و بی‌دقتی خواهد‌بود.کتاب‌سرای‌تندیس هم احتمالا کتاب رو در دو جلد و با نام قطعی "هری پاتر و شاه‌زاده‌ی دو رگه" چاپ می‌کنه که اگر این طور باشه جلد اول ترجمه‌ی ویدا اسلامیه هم باید حدودا نیمه مرداد منتشر بشه.

شش فصل اول با ترجمه‌ی قاسم کبیری

شش فصل اول با ترجمه‌ی گروه مدرسه ی هاگوارتز

نوشته‌شده توسط بامداد در 20:16 | | پیوند به این مطلب
پنجشنبه هشتم بهمن 1383
درباره‌ی ‌عشق

من و آناآلکسيونا پياده به تآتر می‌رفتيم: در صندلی‌ها کنار هم‌ديگر می‌نشستيم، شانه‌های ‌ما به‌هم‌می‌خورد، خاموش دوربين را از دست‌اش می‌گرفتم و در اين‌موقع احساس‌می‌کردم که او نزديکِ من است و به‌من تعلق‌دارد و ما نمی‌توانيم بدون يک‌ديگر زندگی‌کنيم. اما به‌سبب سوءتفاهم عجيبی هردفعه پس از خروج از تآتر وداع‌می‌کرديم و چون بيگانه‌گان از يک‌ديگر جدا می‌شديم. خدا می‌داند که در شهر درباره‌ی ما چه‌ها می‌گفتند اما يک‌کلمه از آن‌چه می‌گفتند حقيقت‌نداشت.

متن بالا بخشی بود از داستان کوتاه "درباره‌ی عشق" نوشته‌ی آنتوان چخوف؛و يکی از زيباترين داستان‌هايی که تا‌حالا درباره‌ی ‌عشق خوانده‌ام.

نوشته‌شده توسط بامداد در 17:55 | | پیوند به این مطلب