۱. وقتی میخوابیدی میدانستی شاید، که وقت تاریکِ هوا بیدار میشوی. از صدای نالهی آنگربه بیدار شدی که توی همهی شهر داشت میپیچید. تلخبود. کلافه غلط میزدی توی رختخواب، آن باریکهی نوری که روی سقف افتادهبود از نور چراغ توی خیابان آرامشمیداد. آنصداهای دیگر را نمیخواستی بشنوی. پتو را روی صورتات کشیدهبودی و انگشتهایات را در گوشهایات فرو کردهبودی. تنفسات یککم سخت شدهبود. سعی میکردی با انگشتهای پایات پتو را پایینبکشی چون میترسیدی اگر یکلحظه انگشتانات را از گوشات دربیاوری باز آنصداها را بشنوی. آنموقع بهچه فکر میکردی؟ چهار نفری خمشدهبودیم روی همشهری جوان و کارتون های کودکی را مرور میکردیم. «مورچهی سیاه» که اینروزها اینقدر تویسرت است و آنروزها خیلی دوستاش داشتی. آنصبحها... «چهار فصل» را که گوشمیکنی انگار آنآرشهها دارند چنگمیاندازند بهجانات. اینهمه فضا و خاطرهای که زندهمیشود. همهی آنحسرتها، دلتنگیها، خوشیها یا اصلن آنبرنامهی آزمایشهای قیزیک تلهوزیون که موسیقی «چهارفصل» رویاش بود؟ شاید هم تصویر آنسیزدهبه در زندهمیشود، روی آنصخرهها... وقتی میخواست بارانبگیرد. هرکسی جایی روی یکی از صخرهها نشستهبود. فکر میکنی کاشمیشد داد بزنی، از تهِ تهِ وجودت ولی هیچکس برنکردد که با تعجب نگاهات کند. برای همه عادیباشد. تازه سری هم تکانبدهند.
۲. بروم دوباره پای پنجره؟... نه اینبار دوستدارم لباسبپوشم و راه بیفتم توی خیابان. دخترها و پسرهایی که مدرسه میروند را تماشا کنم. خودم هم توی ایستگاه اتوبوس بایستم. سوار خط ۱۰ شوم، بروم تقیآباد. از جلو در مدرسهها پیاده قدمبزنم. بعد یکجا بنشینم. بعد بروم سینما یک فیلم مزخرف ببینم. بعد بروم انتشارات امام. آنروزهایی که از خانه راهمیافتادم ولی مدرسه نمیرفتم. همهی اینخیابانها را پیادهرفتهام. چارهای جز پیادهروی نبود. ساعت ۷ جایینبود برای رفتن.
۳. من و تو چهقدر با هم فرقداریم؟ کجا منم؟ کجا تویی؟ من و تو کِی بهحرف دیگران گوشکردیم که این بار دوممان باشد؟ باز هم باید راه خودمان را برویم و همانکاری را بکنیم که خودمان میخواهیم. بقیه هرچه میگویند بهجهنم، ما اینرا میخواهیم. سرِ یکچیز که با هم نفاهمداریم چرا الکی بههماش بزنیم؟
شقایقبانو! هرچند که خودت خیلیوقت است دیگر ایندور-و-برها نیستی و اینجا را نمیبینی، ولی تولدت خیلللللللللللللللی مبارک. دلام تنگشده برای برای آنحرفها، آنبحثها، مخصوصن بحث بر سر آقای "اسلاوی ژیژک" :دی دلام خیلی برایات تنگشده...
دهم مهرماه، سربلند است كه زادروز اكبر رادى باشد؛ و من زندگى اينجهانى نويسندهاى چون او را، بهنمايش امروز ايران شادباش مىگويم. قلم وامدار وى است؛ و زبان امروز بى آزمونهاى او چالشى سترگ را كمداشت. در قحط نمايش _ چه خواندنى، چه ديدنى، چه آموختنى _ آغاز كرد، و بيش از چهار دهه بىچشمداشت، با خويشباورى گسستناپذير، و يقیناش به فرهنگ و نمايش، بر پاى خود، در برابر آيندهاى بىچشم انداز، استوار ايستاد. نرمى و سختى، بردبارى و بىتابى، باريکبينى و تيزنگرى، در او با هم يكىشدند تا با زبانى هر بار پيراستهتر و پرتوانتر، دريچههاى بستهی نمايش امروزى را يكى يكى بهروى ما بگشايد. آرزو مىكردم بهجاى هر شادباش، در اين زادروز فرخنده، نمايشى از او بر صحنه بود. مديران خوابند!
نوشتهی بالا را «بهرامبیضایی» بهشادباش زادروز اکبر رادی در یازدهم مهر سالگذشته در روزنامهی «شرق» منتشر کرد.
پیوند مرتبط: اکبر رادي 68 ساله شد
امشب تلوزیون تلهتآتر "خانه عروسک" را پخشکرد. کار قدیمی بود، مال زمانی که شبکهی دو تلهتآترها را تهیه میکرد. من نیمساعت آخرش را دیدم. به جز بازی احمد آقالو که مثل همیشه خوببود نقطهی قوت خاصی نداشت اما یک نقطهی ضعف بزرگ داشت و آن پایاناش بود که در نهایت بدسلیقهگی اجرا شدهبود. در پایان نمایشنامهی خانه عروسک این جملهی کوتاه و شاید بهنظر بیاهمیت هست: (صدای بههم خوردن در خانه شنیدهمیشود). نمایشنامه دقیقاً با این جمله تماممیشود. خوب این خیلی مهماست. اصلا تمام نمایشنامه نوشتهشده برای همین صدای کوبیدهشدن در پایان نمایش، صدایی که قرار است بهجای سکوت تمام زنهای پیش از خودش باشد؛ و طنینانداز شود در همهی زمانها، حتا بهنظر من باید با تمهیداتی در اجرا (مثل تکرار طنین این صدا) تآکید بیشتری هم روی آن بشود اما در این تلهتآتر اصلا صدای دری درکار نبود و کارگردان محترم فاتحهی پایان فوقالعاده ایبسن بزرگ را خواندهبود. متآسفانه من ندیدم کارگردان هنری این نمایش چهکسیبود. اگر کسی میداند به من هم بگوید تا بدانم!
بيضايي در ادامه ضمن اشاره به اين نكته كه گونه نمايشي”تعزيه” ميتوانست و ميتواند موضوعات غير ديني را هم در بربگيرد؛ به تاثيري كه از تعزيه و شاهنامه فردوسي در اين اثرش گرفته است پرداخت و گفت:« هم در شاهنامه و هم در تعزيه قضيهي دو نفر همديگر را در خواب ديدن وجود به طوري كه همديگر را هم بيدار ميكنند. سيال بودن زمان و مكان را هم براي اولين بار در شاهنامه فردوسي و تعزيه ديدم وگرنه در نمايشهاي فرنگي زمان و مكان مشخص بود. نمايش تعزيه يك نمايش امروزي است و اگر رها ميشد، زير فشار هيچ كس نميبود و سير طبيعياش را ميپيمود؛ تفاوتهايي در شكل پيدا ميكرد كه يكي از شكلهايش اين شكلي بود كه اكنون موجود است.»
بيضايي فاصله زيادي كه بين تماشاگر و صحنه برخلاف تعزيه در اجراي اين نمايش وجود دارد را ناشي از معماري خاص سالن اصلي تئاترشهر عنوان كرد و گفت:«اگر اين نمايش در جاي ديگري مثلاً در تكيه نياوران اجرا ميكردم اين فاصله فرق ميكرد ولي در اين جا به خاطر معماري خاصي كه اين ساختمان دارد نميتوان اين فاصله را كم كرد.»
نسل زنان جديد ايران
وي در ادامه به داستانهايي كه در طول تاريخ توسط زنان به طوري شفاهي و به صورت خاموش از نسلي به نسل ديگر انتقال يافته و بدين طريق حفظ شدهاند پرداخت و گفت:«وقتي اين قصهها را مادربزرگم برايم تعريف ميكرد احساس ميكردم كه بلايي ديگر غير از آن چه ميگفت در اين قصه هست كه من دارم از آن چيزي ميگيرم.»
وي سپس به تفاوتي كه ميان اين زنان و مهندس رخشيد فرزين وجود دارد اشاره كرد و تصريح كرد:«زنان در گذشته از نوشتن، خواندن و دانستن منع شدهاند ولي مهندس فرزين يك مادربزرگ نيست بلكه زني است كه از طريق خواندن، نوشتن، فرهنگ مكتوب و سخنراني كردن با آثار باستاني و ميراث فرهنگي در ارتباط است. بنابراين به صورت واضح ميتواند حرف بزند همچنان كه در اين نمايش اين كار را ميكند. در واقع مهندس رخشيد فرزين از نسل زنان جديد ايران است كه ميايستند، حرف ميزنند، كتاب چاپ ميكنند، نقاشي ميكشند و در عرصههاي فرهنگي حضور دارند.»
اجراي نمايش “مجلس شبيه در ذكر مصايب استاد نويد ماكان و همسرش مهندس رخشيد فرزين” به كارگرداني بهرام بيضايي روز جمعه اين هفته به پايان مي رسد . بيضايي روز چهارشنبه در گفت وگو با خبرنگار هنري ايسنا گفت: اين نمايش روز جمعه پس از 24روز اجرا به پايان مي رسد اين در حالي است كه اين نمايش قرار بود تا 45 روز اجرا شود وحتي بيضايي نسبت به تمديد اجراي اين نمايش اظهاراميدواري كرده بود . بيضايي در پاسخ به سوال خبرنگار ايسنا درباره علت پايان اجراي اين نمايش گفت علت آن را نمي دانم وتنها مي دانم كه اين نمايش روزجمعه به پايان مي رسد! .
لغو مجوز کار بیضایی به نقل از پندار:
بنا به اطلاعات رسیده از منابع موثق ،مجوز نمایش "مجلس شبیه در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید " به کارگردانی بهرام بیضایی ، از سوی مراکز نامعلومی لغو شده ، و روز جمعه (پس فردا) ، برای آخرین بار اجرا خواهد شد. یکی از اعضای گروه نمایش لیسار ، که خواست نامش فاش نشود در گفت و گو با پندار ، ضمن اعلام این خبر ، از یاس و نا امیدی شدید در اعضای تیم خبر داد. وی گفت روز سه شنبه پس از اجرای نمایش این خبر به آنها اعلام شده که باعث غافلگیری و ناامیدی تمام بازیگران و عوامل از جمله بهرام بیضایی شده است. اجرای نمایش "مجلس شبیه در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید " به کارگردانی بهرام بیضایی ، از دوازدهم تیر ماه در سالن اصلی از مجموعه تئاتر شهر آغاز شده و زمان دقیقی برای اتمام آن اعلام نشده بود. اما از آنجایی که گیشه ی تئاتر شهر تا چند هفته ی آینده بلیت نمایش را پیش فروش کرده است ، می توان نتیجه گرفت طبق برنامه قبلی ، این نمایش دست کم تا پایان مرداد ماه ، قرار اجرا داشته است. پ.ن:ببخشید من فعلا امکان گذاشتن لینک این سایت ها رو به دلیل یک سری مشکلات صفحه ی وبلاگ ام ندارم.
من نمی دانم مگر پیش بینی این که تئاتری از بهرام بیضایی با استقبال گسترده مواجه می شود چه قدر سخت است؟مگر برنامه ریزی برای این یک تئاتر بتواند مدت زیادی روی صحنه بماند و از پیش به بقیه وقت ندهند چه قدر سخت است؟شاید هم از آن جایی که همه چیز ما ایرانی ها باید به همه چیزمان بیاید در این مملکت گناه است که یک تئاتر جدی غیر لاله زاری زیاد روی صحنه بماند و در هر اجرا هم سالن پر شود!!!
گفت و گو با بهرام بيضايي درباره ي نمايش مجلس شبيه در ذكر استاد نويد ماكان و همسرش مهندس رخشيد فرزين
برادوی، منطقه ای در نيويورک که معتبرترين سالنهای نمايش آمريکا را در خود جای داده است، شامگاه جمعه را در خاموشی گذراند. تئاترهای برادوی چراغهای خود را به احترام آرتور ميلر، نويسنده آمريکايی خاموش کردند که يکی از بزرگترين نمايشنامه نويسان قرن گذشته دانسته می شود.ادامه...
پ.ن:از سحر که این لینک را برایم فرستاد متشکرم.


