تبليغاتX
دفترهای سپید بی‌گناهی
یکشنبه دوم اردیبهشت 1386
رفتیم که رفتیم...
هی... دل‌ام تنگ می‌شه واسه این‌جا...

رفتم خونه‌ی جدید.

نوشته‌شده توسط بامداد در 2:20 | | پیوند به این مطلب
شنبه یکم اردیبهشت 1386
مفتعلن مفتعلن مفتعلن...

۱. بارها به خودم گفته‌ام که فقط با یک‌سری آدم مشخص رابطه‌ام از یک‌حدی فراتر برود، با یک‌سری آدم که دست‌کم سر یک‌سری مسایل ساده‌ی ابتدایی مشکلی با هم نداریم. کم حال و اعصابم به‌هم نریخته سر ماجراهایی که اگر با طرفم سر همان مسایل مشکلی نمی‌داشتیم، هیچ‌وقت پیش نمی‌آمد. آدم انعطاف‌پذیری نیستم، اعصابم هم که سر این‌جور چیزها به‌هم بریزد، فاتحه خوانده می‌شود به همه‌ی حال خوب و اعصابم برای تمام روز شاید هم چند روز. نباید خودم دامنه بدهم به‌ آن‌چیزی که می‌دانم اشتراکی ندارد با من.  آدم نمی‌شوم خوب...

نوشته‌شده توسط بامداد در 7:27 | | پیوند به این مطلب
چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386
ملایم و آوازی!

-آدم به حرف که می‌افتد انگار زمان زودتر می‌گذرد.
-بله مادموازل، ولی بعدش یکهو کند می‌شود.
-همین‌طور است آقا. زمان انگار زمان دیگری می‌شود. به‌هرحال، صحبت‌ کردن دل آدم را سبک می‌کند.
-بله مادوازل، همین‌طور است. منتها بعدش دل آدم می‌گیرد، گذر زمان هم کند می‌شود. انگار به‌تر است که آدم اصلن حرف نزند.

باغ‌گذر /ماگریت دوراس /قاسم روبین

نوشته‌شده توسط بامداد در 5:55 | | پیوند به این مطلب
دوشنبه بیستم فروردین 1386
کوچه‌ی درخت افرا

Click to show it on original size!

۱. مثل عنوان‌بندی Lost Highway بود، جاده ای در میان تاریکی که فقط چراغ‌های ماشین روشن‌اش می‌کنند، خط‌های وسط جاده که با سرعت از پیش‌روی‌ات محو می‌شوند، فقط I'm Deranged دیوید بووی را کم‌داشت. بعد ماشین ایستاد. چراغ‌ها هم خاموش‌شد. تاریکی محض. فکر می‌کردم هیچ‌وقت دیگر آدم نمی تواند به چنین تنهایی نابی برسد، شیشه‌ی پنجره را کشیدم پایین، سرم را از پنجره بردم بیرون. آسمان کویر... ماشین دوباره راه افتاد، سر من از پنجره بیرون‌بود و خیره‌شده‌بودم به‌آسمان، حالا ستاره‌ها داشتند حرکت‌ می‌کردند. آسمان کامل بود. همه‌ی احساس‌ها و فکرهای‌ام را توی خودش داشت و شکل هیچ‌کدام‌شان هم نبود. آسمان کویر این‌قدر خودش است که نمی‌توانی به‌هیچ چیز دیگر شبیه‌اش کنی، مبتذل می‌شود. هیچ جای دیگر نمی‌توانی خودت را این‌قدر کامل و بی‌شکل ببینی.

۲. «شب پر ستاره»‌ی «ون‌گوگ» روی دیوار ور-به-روی‌ام است. هروقت سرم را از پشت مانیتور بلند می‌کنم نگاه‌ام می‌افتد به‌ش. همیشه فکر می‌کرده‌ام عظمت وجود یک‌انسان باید چه‌قدر باشد تا بتواند چنین تابلویی را خلق‌کند.

۳. مسافرت خیلی خیلی خیلی خوبی بود. من اصولن آدم مسافرت نیستم، به‌ترین جای دنیا هم همیشه اتاق خودم است. مسافرت برای مسافرت را هم اصلن دوست‌ندرم، فقط خود مقصد برای‌ام مهم‌است. برای همین همیشه این‌طور است که یک بخش خیلی کوچک از یک‌مسافرت (مثلن دیدار با کسی که خودم دوست‌داشته‌ام ببینم‌اش) برای‌ام خیلی خوب است و بقیه‌‌ی ماجرا عذاب و ناراحتی. ولی مسافرت این‌دفعه با همه‌ی مشکلات کوچک و بزرگی که داشت فوق‌العاده بود. از همه‌چیزش لذت می‌بردم، همه‌ی آدم‌های‌اش خوب بودند، لحظه‌های خوبش یکی-دو تا نبودند. کلی رابطه‌های تازه ایجاد شد حتا با همان آدم‌های همیشه‌گی فامیل. این منحصر به فرد بودن روابط آدم‌ها را خیلی دوست‌دارم. آدم نمی‌تواند ادعا کند با هیچ دو نفری رابطه‌ی همانند دارد. رابطه‌ات با هر کسی سطح و عمق و شکل خاص خودش را دارد. قرار هم نیست از یک رابطه چیزی جدای آن‌چه که خود رابطه به تو می‌دهد انتظار داشته‌باشی. آن‌شکلی که آن راننده‌ی تاکسی تلفنی در مسیر خانه‌ی عمه حال من را خوب کرد، منحصر به خودش بود و این‌قدر خوب بود که من دل‌ام خواست به‌دروغ به‌‌ش بگویم که حتمن به‌زیارت امام‌زاده می‌روم. دلیلی نداشتم برای گفتن این‌که اعتقادی به این‌چیزها ندارم. دروغ من در ان‌لحظه آن آدم را خوش‌حال می‌کرد و حتا خودم را.

۴. نمی‌دانم کی و چه‌طور آن‌انگشتر‌ها میان انگشت‌ها و دست‌های‌اش جا-به‌-جا می‌شدند؟ اصلن نمی‌دانم چه‌طور منِ به این‌گیجی و حواس‌پرتی متوجه این‌جا-به-‌جایی‌ها می‌شدم؟ دکور یک‌خانه را به‌کل عوض‌می‌کنند، من نمی‌فهمم!! حالا حرکت این‌انگشترها میان انگشتان... شاید برای این بود که دست‌های‌اش خیلی قشنگ بود یا شاید برای این‌که معنی قشنگی دست‌ها را می‌فهمید، فهمیدن معنی قشنگی دست‌ها را باید به ملاک‌های ارزش‌گذاری رابطه‌های‌ام اضافه‌کنم. تجربه ثابت‌کرده آن‌معدود کسانی که می‌فهمند، خیلی چیزهای دیگر را هم که بقیه‌ نمی‌فهند، می‌فهمند. این‌دفعه که موقع صحبت‌کردن باهاش توی آن اتاق تاریک، داشتم با ناخن‌ها و انگشت‌های‌ دست‌اش بازی می‌کردم مطمئن شدم که هنوز هم قشنگ‌ترین دست‌هایی که دیده‌ام دست‌های خودش است. جیمز جویس یک‌جایی توی «چهره‌ی مرد هنرمند در جوانی» می‌گفت: "آیلین هم دست‌های دراز باریک سردی داشت. چون‌که دختر بود. دست‌های‌‌اش مثل عاج بود، با این‌فرق که نرم بود. معنای برج عاج همین بود اما پروتستان‌ها نمی‌فهمیدند و آن را مسخره می‌کردند." جویس را برای‌همین این‌قدر دوست‌دارم، چون معنی قشنگی دست‌ها را می‌فهمید. خوب مساله فقط آن جا-به-جایی انگشترها نبود، شکل شوخی‌ها هم بود. آن‌چیزی که باستر کیتون دارد و چاپلین هیچ‌وقت ندارد این‌است که چاپلین یک‌کاری می‌کند، بعد تو می‌خندی ولی کیتون یک‌کاری می‌کند، ممکن است اصلن بعدش نخندی، حالا شاید هم بخندی ولی خوب مساله این است که وقتی با کیتون سر و کار داری با بعدش کاری نداری، به خود شوخی است که می‌خندی، از خود شوخی است که لذت می‌بری، از فکری که چنین‌شوخی‌ای را طراحی‌کرده لذت‌می‌بری. لذت‌ات ذهنی است نه عینی. شوخی‌های‌اش این‌جوری بود. بعد این‌که آدم‌ها برای من تقسیم نمی‌شوند بر اخلاقی که دارند، برای من آدم‌ها همین‌جوری مجموعه‌ای از رفتارهای‌اند، منظورم از رفتار شکل است، یعنی حالتی که مثلن دست و صورت و بدن هر کسی به‌خودش می‌گیرد، وقتی دارد درباره‌ی فلان‌چیز حرف می‌زند، یا حالتی که در بین رفتن از اتاقی به اتاق دیگر پیدا می‌کند وقتی یک نفر صدای‌اش می‌کند و باهاش حرف می‌زند و آدم ایستاده به‌حرف‌های دیگری گوش‌می‌دهد. (اگر الان برای خودت نوشته‌بودم مجبور نبودم این‌قدر توضیح بدهم‌ها!!). خوب خیلی‌ها وقتی از ته دل می‌خندند زشت می‌شوند، منظورم فقط صورت‌شان نیست‌ها! به‌طور کلی، تمام بدن. بعد ولی از ته دل که می‌خندید خیلی قشنگ بود. چون توصیف بلد نیستم و معمولن توصیف‌های توی کتاب‌ها را هم نمی‌فهمم، نمی‌توانم توصیف‌اش کنم، ولی خوب قشنگ بود. حالا توصیف هم می‌کردم فرقی نمی‌کرد، چون احتمالن فقط خودم از توصیف‌ام سر در می‌اوردم.
آها داشت یادم می‌رفت، آرامش داشتن در این دنیای مدرن مضطرب هم نسبت مستقیمی با دست‌های قشنگ دارد.

۵. یک زندگی این‌چیزی است که بر ما می‌گذرد یکی هم آن‌چیزی است که در ذهن‌مان زندگی می‌کنیم. یادتان هست که گدار می‌گفت: "زندگی فیلمی است که بد ساخته‌شده".

۶. مساله این‌جاست که فهمیدن واژه به واژه‌ی این‌پست برمی‌گردد به این‌که شما معنی قشنگی دست‌ها را بفهمید یا نه! مجبور نیستید که، مجبور نیستید. می‌فهمید؟ مجبور نیستید!!

نوشته‌شده توسط بامداد در 18:21 | | پیوند به این مطلب
جمعه هفدهم فروردین 1386
همچنان Last Night

گفتم شب آخری ها ولی انگاری هنوز شیرازم!!! مکین خیالت راحت یک راست می ریم مشهد :دی

نوشته‌شده توسط بامداد در 12:58 | | پیوند به این مطلب
پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386
The Last Night
دوست داشتم از شب آخر بودن در شیراز یک یادگاری این جا بماند...
نوشته‌شده توسط بامداد در 4:45 | | پیوند به این مطلب
یکشنبه پنجم فروردین 1386
Immortal

Click to show it on original size!

All that jazz جادو می‌کند، حتا اگر ساعت ۶ صبح باشد و تمام شب را نخوابیده‌باشی، باز آن تصویر‌ها و لحظه‌ها میخ‌کوب‌ات می‌کنند.

نوشته‌شده توسط بامداد در 7:40 | | پیوند به این مطلب
چهارشنبه یکم فروردین 1386
Detail Shot

روزی روزگاری من مردی را فقط برای این بوسیدم که می‌توانست اسم‌اش را از راست به چپ بنویسد.

زندگی واقعی سباستین‌نایت/ ولادیمیر ناباکوف

نوشته‌شده توسط بامداد در 3:49 | | پیوند به این مطلب
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385
The End
این ۹ای که مدام جلو چشم‌ام بزرگ‌تر می‌شود و دیگر هیچ.

عکس از Spectre

نوشته‌شده توسط بامداد در 4:21 | | پیوند به این مطلب
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385
به‌ترین‌ها و بدترین‌های سال

آقای مازی من را دعوت کرده‌است به نوشتن از به‌ترین‌ها و بدترین های سال. خوب من این‌قدر حافظه‌ام خراب است که اگر مثلن این‌فیلم‌ها را این‌جا لیست نکنم حتا یادم نمی ماند در هفته چه‌فیلم‌هایی دیده‌ام، چه رسد به این‌که بخواهم درباره‌ی طول سال بگویم. ولی تا آن‌جا که ذهن‌ام جواب می‌دهد، به‌ترین‌ها و بدترین‌های‌ام این‌هایند:

به‌ترین فیلم: پنهان
بدترین فیلم: خون‌بازی

به‌ترین مجله: ویژه‌نامه‌ی «اومبرتو اکو»‌ی «بخارا» و شماره‌ی اسفند ۸۵ «فیلم‌نگار».
بدترین مجله: تمام شماره‌های «دنیای تصویر»

به‌ترین کتاب: «گفت-و-گو در کاتدرال»
بدترین کتاب:

به‌ترین نقد: سعید عقیقی درباره‌ی مکتب فرانکفورت و بررسی نظریات مکتب فرانکفورت در سینما
بدترین نقد: مجموعه‌ی نقدهای نوشته‌شده در «دنیای تصویر»

نوشته‌شده توسط بامداد در 3:28 | | پیوند به این مطلب
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385
از والتر بنیامین تا علی غلام‌رضایی آلماجوقی!

نوروزنامه‌های همشهری‌جوان و اعتماد ملی (ویژه‌ی خراسان) با محسن نام‌جو گفت-و-گوهای نسبتن خوبی کرده‌اند. دل‌تان خواست، بگیرید و بخوانید. تنوع صحبت‌های محسن دقیقن در حد عنوان همین پست است.

نوشته‌شده توسط بامداد در 1:54 | | پیوند به این مطلب
شنبه بیست و ششم اسفند 1385
خوووبه!!!

خوب این نازلی کلن نامنتظر بود ظاهر شدن‌هاش ولی این‌دفعه دیگه آخرش بود، ساعت ۶ صبح!! وسط «آقای اسمیت به واشینگتن می‌رود»!!!! کلی خندیدم سر صبحی، شانس آوردم مامان خودش بیدار بود وگرنه یه‌چیزی به‌م می‌گفت :دی یه‌اتفاقایی داره پشت سر هم می‌افته که دوباره این‌روزها حس روزهای آخر اسفندی داشته‌باشن برام. خوووبه...

نوشته‌شده توسط بامداد در 4:12 | | پیوند به این مطلب
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385
آقای اسمیت به واشینگتن می‌رود!

Click to show it on original size!

«مایکل کین» تعریف می‌کند یک‌بار که کنار رودخانه‌ی تایمز لندن قدم می‌زده، یک‌خانواده‌ی سه‌نفره‌ی ایرانی او را می‌بینند، می‌شناسند و کلی خوشحال می‌شوند. جلو می‌آیند و با ابراز غیرقابل‌وصف خوشحالی‌شان از او می‌خواهند که عکسی بگیرند.کین قبول می‌کند. پدر خانواده دوربین را به‌او می‌دهد و خودشان سه نفری پشت به رودخانه می‌ایستند و به مایکل کین می‌گویند: «ما حاضریم. بگیر!»
از بهاریه‌ی رضا کیانیان در ویژه‌نامه‌ی عید مجله‌ی فیلم

۱. بهاریه‌ی رضا کیانیان را در شماره‌ی عید مجله‌ی فیلم از دست ندهید.

۲. شاملو و هدایت بالاخره از دیوار کنده‌شدند تا «شب پر ستاره» و آن‌یکی تابلو خوشگله که مکین و منصور برای‌ام گرفته‌اند را به‌دیوار بزنم. پوستر «پرواز بر فراز آشیانه‌ی فاخته» را هم بالاخره بردم تابلو سازی تا برای‌اش قاب درست‌کنند. شد ۶۰۰۰ تومن!!!

۳. این اعتراض‌ها به فیلم هنوز دیده‌نشده‌ی «۳۰۰» (البته من پیش از ماجرای این‌اعتراض‌ها تیزر این‌فیلم را تماشا کردم و لذت‌بردم. این‌یکی سین‌سیتی را می‌گذارد توی جیب‌اش) برای من یک‌چیزی است تو مایه‌های "انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست".

۴. «دنیای‌اقتصاد» مطلبی درباره‌ی پروژه‌ی فروکال آقای برادر ما نوشته. همه‌ش تو فکرم بود وقتی ناصر می‌آید ایران مفصل درباه‌ی فروکال باهاش صحبت‌کنم، آمد ایران و برگشت، من یادم رفت حتا یک‌کلمه هم در این‌باره سؤال‌کنم.

۵. از آن اتفاق‌های کیشلوفسکی‌وار! رفته‌بودم برای قاب‌گرفتن پوستر، پاساژ بارثاوا که آقای ناشر را دیدم. گفت کتاب‌تان احتمالن به نمایش‌گاه کتاب می‌رسد. نشانی درست تابلو سازی را هم آقای ناشر به‌م داد. توی بارثاوا اصلن تابلو سازی نبود، من اشتباهی رفته‌بودم!

نوشته‌شده توسط بامداد در 3:48 | | پیوند به این مطلب
پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385
پرنده‌گان می‌روند و در پرو می‌میرند

Click to show it on original size!

۱. این روزها کو هیچ نشانی از نزدیک شدن سال نو؟ کو آن شوق همیشه‌گی روزهای آخر اسفند؟ این روزها از معمولی‌ترین روزهای سال هم معمولی‌ترند.

۲. السا: اون‌ روزی بود که آلمان‌ها توی پاریس رژه‌رفتن.
ریک: من جزء به جزءشو یادمه. آلمان‌ها خاکستری‌پوش بودن. تو آبی پوشیده‌بودی.

اینگیرید برگمن و بوگارت جای السا لوند و ریک‌بلین در کازابلانکا

۳. فکری‌ام که برای عید دوباره یک‌سری از آن جمله‌های قصار سینمایی را این‌جا بگذارم. دستِ‌کم خودم را برای لحظاتی از حال این‌روزها که هوای حوصله ابری‌ست  دور می‌کند.

۴. مرغی از اقصای ِ ظلمت پر گرفت
شب، چرائی گفت و خواب از سر گرفت.
مرغ، وائی کرد، پر بگشود و بست
راه ِ شب نشناخت، در ظلمت نشست.

من همان مرغ‌ام، به ظلمت باژگون
نغمه‌اش وای، آب‌خوردش جوی ِ خون.
دانه‌اش در دام ِ تزوير ِ فلک
لانه بر گهواره‌ی ِ جنبان ِ شک.

لانه می‌جنبد وزاو ارکان ِ مرغ،
ژيغ ژيغ‌اش می‌خراشد جان ِ مرغ.

ای خدا! گر شک نبودی در ميان
کی چنين تاريک بود اين خاک‌دان؟
گر نه تن زندان ِ ترديد آمدی
شب پُراز فانوس ِ خورشيد آمدی.

من همان مرغ‌ام که وای آواز ِ او
سوز ِ ماءيوسان همه از ساز ِ او
او ز شب در وای و شب دل‌شاد از اوست
شب، خوش از مرغی که در فرياد از اوست،
گاه بالی می‌زند در قعر ِ آن
گاه وائی می‌کشد از سوز ِ جان.

خود اگر شب سرخوش از وای‌اش نبود
لاجرم اين بند بر پای‌اش نبود.

وای اگر تابد به زندان‌بان ِ ريش
آفتاب ِعشقی از محبوس ِ خويش!

من همان مرغ‌ام، نه افزون‌ام نه کم.
قايقی سرگشته بر دريای ِ غم:
گر اميدم پيش رانَد يک نفس
روح ِ دريای‌ام کشانَد بازپس.

گر اميدم وانهد با خويشتن
مدفن ِ دريای ِ بی‌پايان و، من!
ور نه خود بازم‌نهد دريای ِ پير
گو بيا، اميد! و پاروئی بگير!

خود نه از اميد رَستم نی ز غم
وين ميان خوش دست‌وپائی می‌زنم.

من همان مرغ‌ام که پر بگشود و بست
ره ز شب نشناخت، در ظلمت نشست.
نه‌ش غم ِ جان است و نه‌ش پروای ِ نام
می‌زند وائی به ظلمت، والسلام.

ا.بامداد

نوشته‌شده توسط بامداد در 3:53 | | پیوند به این مطلب
سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385
...

یک‌وقت‌هایی هست مثل الان که هرچه‌قدر هم جلو این صفحه‌ی سفید خالی می‌نشینی، چیزی از سفیدی‌اش کم نمی‌شود. زوری که نیست، حتا اگر خودت بخواهی. نوشتن‌ات نمی‌آید. حالا هر کار دل‌ات می‌خواهد بکن.

نوشته‌شده توسط بامداد در 4:36 | | پیوند به این مطلب
سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385
انتقاد سازنده
من عاشق اون‌تیکه‌ی «عقاید نو کانتی»ِ محسن‌نامجو-ام که می‌گه: "انتقاد سازنده، از آن ما"!!!
نوشته‌شده توسط بامداد در 4:34 | | پیوند به این مطلب
سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385

دختر خواهرم که دو سالشه چند روز پیش می‌گفت: "تو فقط کتاب می‌خونی، می‌خوابی. کتاب می‌خونی، می‌خوابی" :)))))))

پ.ن: چند روز پیش یعنی چند ماه پیش، اون‌موقع یادم‌رفت اینو بنویسم، الان که نوشتن کم آوردم دارم می‌نویسم.

نوشته‌شده توسط بامداد در 4:26 | | پیوند به این مطلب
شنبه نوزدهم اسفند 1385
E-r-o-t-i-c Art Gallery

اگر دچار یک‌سری پابندی‌های اخلاقی نیستید، حتمن این E-r-o-t-i-c Art Galerie را تماشا کنید. البته می‌شود گفت تمام کارها ماده‌ی خامی هستند که می‌بایست آن‌ها را در اختیار هنرمندی مثل «سالوادور دالی» قرار داد تا از آن‌ها یک ‌اثر ناب خلق‌کند.

نوشته‌شده توسط بامداد در 6:51 | | پیوند به این مطلب
جمعه هجدهم اسفند 1385
اندیشه‌هایی که به متن سپرده‌ می‌شوند

Click to show it on original size!

انديشه‌هایی که به‌متن سپرده‌می‌شوند همچون ردپای ره‌گذری هستند بر شن. راست است که ما با دقت به اين‌ ردپا مسير ره‌گذر را می‌شناسيم، اما برای دانستن اين‌نکته که او در راه چه ديده‌است، بايد از چشم‌های خودمان استفاده‌کنيم.

                                                                                                                         آرتور شوپنهاور


نازلی پستی برای من نوشته‌بود که این‌نوشته به‌شکلی، پاسخ آن‌پست است، اما می‌تواند به‌عنوان یک‌پست مستقل هم خوانده‌شود.   


خوب نازلی فکر نکنم بتوانم چیزی به‌حرف‌های تو اضافه‌کنم. آن‌چه را که گفته‌ای کاملن قبول‌دارم. من فقط سعی می‌کنم کمی در عرض نوشته‌ی تو قدم بزنم. برای من هم همین‌طور است، تحلیل مفصلی از یک‌موضوع در ذهن دارم که روزها روی‌اش فکر کرده‌ام، حتا جمله‌بندی تحلیل‌ام را هم در ذهن‌ام می‌بینم اما همین‌که کاغذ سفید پیش‌روی‌ام گذاشته‌می‌شود همه‌چیز می‌پرد. یک‌نمونه‌اش همین نوشته است که از همین شروع کم آورده‌ام، آن‌حرف‌هایی که در ذهن‌ام شکل مشخصی داشتند، این‌جا شکل نمی‌گیرند. ببین ما در ذهن خودمان نیازی به تبیین‌کردن چیزی نداریم، نیازی به‌توضیح دادن هم نداریم. حتا کاربرد زبان و واژه‌ها هم در ذهن ما خیلی انتزاعی است. من توی ذهن‌ام با خودم صحبت می‌کنم. بنا-بر-این فکر می‌کنم که یک مفهوم خاص، کاملن روشن است. فلان تحلیل، مو لای درزش نمی‌رود. ولی برای خودم این‌جور است، چون مخاطب هم خودم هستم. اما وقتی قرار است این مفاهیم و تحلیل‌های ذهنی نمود عینی پیدا کند، دیگر ماجرا به این‌شکل نیست. حالا من به یک نظام بیانی متفاوت احتیاج دارم. و در این نظام زبانی آن‌همه حرف‌زدن‌های من با خودم شاید فقط یک‌کلمه‌ باشد. من دچار توهمی بوده‌ام از این‌موضوع که تحلیل گسترده‌ای کرده‌ام. البته خیلی‌وقت‌ها هم جدن تحلیل‌های خوبی در ذهن‌ام هست، ولی مساله باز همان است. این‌که تحلیل‌های من شفاف و روشن‌اند، یک‌توهم است. تحلیل‌های من برای ذهن خودم شفاف و روشن است نه برای مخاطب بیرون از این‌ذهن. در کار تحلیل و سنجش‌گری (به هر حال همین‌که می‌نشینیم و درباره‌ی موضوعی ساعت ها فکر می‌کنیم، خودش حرکتی به‌سمت یک کار تحلیلی و سنجش‌گرانه است، گیرم که خودآگاه نباشد) یکی از مهم‌ترین ویژه‌گی‌ها داشتن نگاه سنجش‌گر است. نگاه ویژه‌ی سنجش‌گری که تو را از دیگران متمایز می‌کند. وقتی تحلیل‌هایی در ذهن‌مان داریم می‌توانیم متصور باشیم که این‌نگاه را داریم. اما این نگاه ویژه تنها بخشی از کار سنجش‌گری است. مرحله‌ی بعدی بخشیدن نظمی عینی و برون‌ذهنی به‌این تحلیل‌هاست. ما در ذهن‌مان خود-به-خود همه‌چیز را مرتب‌می‌بینیم، در گفتار پابند این‌نظم نیستیم (برای همین بیش‌تر اوقات بحث‌های جدی فکری از جایی به‌بعد دچار شلخته‌گی و پراکنده‌گی می‌شوند)، اما در نوشتار می‌بایست این‌نظم را پیاده‌کنیم. برای برقراری نظم باید تکه‌های پراکنده‌ی تحلیل ذهنی ِ ما سر هم شوند. مشکل چندان به دایره‌ی  واژه‌گان ما بر نمی‌گردد، مشکل ایجاد این‌نظم است. و فکر می‌کنم این‌کار تا حدود زیادی یاد گرفتنی است. تمرین می‌خواهد. باید تمرین‌کنیم، باید یاد بگیریم. به‌کمک این‌یادگیری دیگر اسیر آن توهم تحلیل شفاف که پیش‌تر صحبت‌اش را کردم، نمی‌شویم. البته این یادگیری چندان هم آسان نیست. چرا؟ چون ما قرار است چنان تسلطی هم بر فکر خود و هم بر نظام زبانی-واژه‌گانی خود داشته‌باشیم که به‌راحتی بتوانیم تحلیل‌ها و فکر‌های‌مان را منتشر کنیم. اما حتا اگر این تسلط را بر فکر خود پیدا کنیم، نظام زبانی الزامن با ما راه نمی‌آید. نظام‌های زبانی-واژه‌گانی بسته به استفاده‌هایی که از آن‌ها می‌شده، اندیشه‌هایی که با آن‌ها مطرح می‌شده رشد پیدا کرده‌اند. وقتی جنس تفکر تو با پیشینیان تفاوت زیادی پیدا کند (نمی‌گویم ذات تفکر، می‌گویم جنس آن) خوب دیگر نظام موجود ظرف مناسبی برای اندیشه‌ی تو نیست. حالا می‌بایست نظام زبانی- واژه‌گانی متناسب تفکرات‌ات را هم بنا کنی. مثلن می‌بینیم «نیچه» که خود زبان‌شناس بوده چه‌گونه از ترکیب‌ها و واژه‌گان نو (یا واژه گان قدیمی در مفهومی نو) استفاده کرده (یا حافظ و مولانای خودمان). یا نمونه بارزتر و شاید اوج این کار در دوران «کانستراکشنیست(ساختارگرا)‌»هاست. آن‌ها در همه‌ی ابعاد استفاده‌های تازه‌ای از زبان کردند. یک‌نمونه‌ی خیلی مشهور و ساده‌اش شماره‌دار نویسی‌های  «رولان بارت» است که به‌نظرم کار بسیار بزرگی است و نباید خیلی ساده از آن گذشت. بارت متوجه‌شد که اندیشه‌های‌اش به‌شکلی‌ست که نمی توان برای بیان‌شان از سیستم پاراگراف‌بندی سنتی استفاده‌کرد. پس از مدل شماره‌دار نویسی استفاده‌کرد. پیش از این هم «شوپنهاور» و «نیچه» از مدل گزین‌گویه‌نویسی استفاده می‌کردند، اما شماره‌دار نویسی بارت، شاید ریشه‌اش در این گزین‌گویه‌نویسی‌ها باشد، تفاوت ماهوی با آن‌ها دارد. کانستراکشنیست‌ها سعی‌کرده‌اند به‌جای این‌که از اندیشه‌های ذهنی به‌سمت نوشتار و نظام زبانی بیرونی پیش‌بروند، نظام زبانی بیرونی را بیش‌تر شبیه آن‌ساختار ذهنی‌ای بکنند که پیش‌تر صحبت‌اش را کردم. این چیزی است که من خیلی دوست‌اش دارم. برای من امکان نداشت نوشته‌های وبلاگ‌ام را طوری بنویسم که با سختار سنتی پاراگراف‌نویسی و وحدت موضوعی نوشته‌ هماهنگ باشد (البته این از ضعف من هم بوده) اما با استفاده از مدل شماره‌دار نویسی خیلی به‌تر می‌توانم اندیشه‌های‌ام را به متن بسپرم.
حالا چرا در مورد احساسات ماجرا به‌این‌شکل نیست و حتا برعکس است؟ من تا پیش از خواندن نوشته‌ی تو چندان به‌این موضوع توجه‌نکرده‌بودم ولی دیدم حرف‌ات کاملن درست است. من فکر می‌کنم یکی از دلایل عمده‌اش این است که احساسات شکل واژه‌گان نیستند، شاید مثلن شکل تصویر بغل‌کردن یا دست‌دادن باشند ولی شکل واژه‌گان نیستند. اندیشه‌ها و تحلیل‌های ذهنی ما از جنس واژه‌گان‌اند. در بحث اندیشه، مساله‌ی ما انتقال واژه‌گان از شکل ذهنی به عینی بود ولی در این‌جا اصلن واژه‌ای وجود ندارد. 
اگر آن‌چه را که من در بند پیش مطرح کردم درست فرض‌کنیم، خیلی از مشکلات حل‌می‌شود. احساسات ما در صحبت‌کردن‌مان به‌ابتذال کشیده‌می‌شوند چون در حال صحبت مجبوریم به‌سرعت آن‌ها را تبدیل به واژه‌گان کنیم. اما هنگام نوشتن سر فرصت به دنبال واژه‌ها و ترکیب‌های مناسب می‌گردیم و واژه‌گان این‌قابلیت را دارند که احساسات را خیلی خوب منتقل کنند. البته می‌بایست بلد باشیم که از آن‌ها خیلی‌خوب استفاده‌کنیم.

خوب این هم از دیدگاه من. نازلی امیدوارم نوشته‌ی من را متظاهرانه ندانی. من اصلن بلد نیستم به‌ساده گی تو بنویسم. در مسیر نوشتن چنین اندیشه‌هایی خود-به-خود به این‌زبانی که می‌بینی، می‌رسم. زبان چندان یک‌دستی هم نیست. ناهمواری‌اش برمی‌گردد به کم‌سوادی‌ام در بسیاری زمینه‌ها.

نوشته‌شده توسط بامداد در 2:28 | | پیوند به این مطلب
سه شنبه پانزدهم اسفند 1385
and all that jazz

۱. خوب پیش از هر چیزی برای آقای عاصی و خانوم آذین درباره‌ی این‌سه‌گانه جان‌کریستوفر بنویسم  که می‌ترسم فراموشم‌شود. تا آن‌جایی که من می‌دانم از روی این‌سگانه فیلمی ساخته نشده (نمی‌دانم چرا؟؟) آن‌ها هم که شما در آن‌عکس دیدید، ویرایش ویژه‌ای از کتاب‌ها هستند به‌همراه پیش‌گفتاری از خود جان کریستوفر روی هر کتاب که به‌مناسبت سی-و-پنجمین سال‌گرد این‌سه‌گانه منتشر شده‌اند.
در مقدمه‌های کریستوفر بر کتاب‌ها نکته‌های جالبی پیدا می‌شود. مثلن این‌که خود کریستوفر هم در زمان نگارش «کوه‌های سفید» نمی‌دانسته درون سه‌پایه‌ها چه‌خبر است یا چه‌موجوداتی آن‌ ها را کنترل‌می‌کنند.

۲. در بخش «آخرین فیلم‌هایی که دیده‌ام»، حرف M در جلوی نام فیلم‌ها نشانه‌ی اختصاری است برای Masterpiece.

۳. این‌پست نازلی کلی شوق نوشتن من را بیدار کرد، مثل همان شب تا صبح‌هایی که چت‌می‌کردیم و تازه بعدش من کلی فکر خوب داشتم برای نوشتن. همیشه صحبت‌کردن با او همین‌جور است، حالا صحبت مستقیم باشد یا یک پست وبلاگ، فرقی نمی‌کند. بعدش دل‌ات می‌خواهد بنشینی و همین جور بنویسی.

۴. خوب من تازه برگشته‌بودم مشهد و نوشته‌بودم اتاقی از آن خود و از حرف‌ها که همان شب، این مکین آمد و اتاق من را گرفت. بعدش خوب من بنده‌ی خدا بی‌خانمان شده‌بودم، جای خواب و نوشتن نداشتم که! تازه دیگر چایی هم نمی‌چسبید!! حالا شما انتظار داشتید من توی همچین شرایطی می نوشتم؟ هیتلر خدا بیامرز هم آن روزهای آخر این قدر سخت نبود وضعیت‌اش!!!

۵. این امام‌زاده‌طاهر کرج هم برای خودش پره‌لاشزی است‌ها! (البته در ابعاد کوچک) خوب می‌دانستم که کانون‌نویسنده‌گانی‌ها آن‌جا هستند، یکی-‌دو باری هم سر مزارشان رفته‌بودم (که هر دفعه هم ماجرایی داشت) باز می‌دانستم که یک‌سری هنرمندان دیگر هم این‌جا هستند ولی نه این‌همه: دلکش، مازیار، بنان، مرتضا حنانه، احمد عبادی، حسن کامگار، علی‌اصغر بهاری، حسین قوامی، مهین اسکویی، پرویز نارنجی‌ها. 

۶. نشستم یک‌چیزهایی هم از این دو هفته نوشتم ولی همه‌ی حرف‌ها دیگر از دهن افتاده‌بود. نمی‌چسبید. هیچ‌وقت خاطره‌نویس خوبی نبودم.

۷. ها! ولی یک‌چیزی را حتمن باید بنویسم :دی با عرض پوزش از مکین و آقایان برادران و خانوم بارانه، این بحث‌های مزدوجانه به‌شدّت مسخره و حوصله سر بر است!! در این‌حد که بنده آخرش پا شدم و رفتم سراغ اینترنت‌بازی خودم.

۸. چک‌کردن کامنت‌های وبلاگ از روی موبایل هم خیلی می‌چسبد، مخصوصن وقتی توی ماشین نشسته‌باشی! خیلی احساس ممالک خارجه به‌آدم دست‌می‌دهد.

۹. یک‌چیز دیگر را هم باید بگویم. هرچند قشنگ نیست اصلن، ولی برای کسانی که فیلم بازگشت را دیده‌اند، حس عجیبی ایجاد می‌کند، پسر کوچک فیلم در پایان فیلم‌برداری در همان دریاچه‌ای که در فیلم پدر در آن غرق شد، مشغول بازی بوده که واقعن غرق می‌شود و می‌میرد.

نوشته‌شده توسط بامداد در 15:24 | | پیوند به این مطلب
پنجشنبه دهم اسفند 1385
با خودم حرف می‌زنم

Click to show it on original size!

عکس از Spectre

نمی‌دانم چرا اين‌جا را می‌خوانم. هزاربار به‌خودم گفته‌ام که ديگر نمی‌خوانم‌اش. اما چندبار در روز صفحه‌اش را باز می‌کنم، چندبار هرکدام از پست‌های‌اش را می‌خوانم.  فکر می‌کنم کی خودم توانسته‌ام چيزهايی بنويسم که اين‌قدر شبيه خودم باشد؟ از درون خودم باشد؟ همه‌اش شکل ديگران شده‌ام.  وقتی سال‌های يکم-دوم دبيرستان «بوف کور» را می‌خواندم و چند سال بعدتر «چهره‌ی مرد هنرمند در جوانی»، همين احساس را داشتم. اين‌که يک‌نفر دارد آن‌حرف‌هایی را که ته ته دل‌ام است و خودم هيچ‌جور نمی‌توانم بنويسم‌شان می‌گويد. اين ديگر تکرار نشد تا نوشته‌های او. وقتی می‌خوانم‌شان همه‌چيز ويران می‌شود. همه‌ی اين‌شکل‌هایی که براي خودم ساخته‌ام، همه‌ی نقاب‌ها. خودم می‌مانم و تنهایی‌ام. سخت است، تلخ است، ولی خوب است؛ خیلی. دوباره خودم را شکل خودم می کند.

نوشته‌شده توسط بامداد در 17:50 | | پیوند به این مطلب
سه شنبه هشتم اسفند 1385

برگشتم. حالا نشسته‌ام توی اتاق خودم و دارم می‌نویسم. تا توی اتاق خودم نباشم نمی‌توانم راحت بنویسم. در نبود من این‌قدر این‌جا تمیز و مرتب شده که دیگر نمی‌شناسم‌اش. ولی فعلن به‌ترین جای دنیا همین‌جاست؛ با همه‌ی مشکلات‌اش.

نوشته‌شده توسط بامداد در 18:0 | | پیوند به این مطلب
شنبه پنجم اسفند 1385
روی نغمه‌های زخمه‌ها...

چه‌گونه می‌توان هم از مردم گریخت و هم از نزدیک با ایشان، و برای‌شان، زندگی‌کرد؟ چه‌گونه می‌توان هم به‌زندگی آدمیان و قراردادهای دیرینه‌ی آن پشت‌پا زد و هم برای آنان، و به‌کمک خودشان، زندگی نو و نظم نوینی را جست-و-جو کرد؟

از مقدمه‌ی مهدی سحابی بر «بارون درخت‌نشین»

نوشته‌شده توسط بامداد در 4:12 | | پیوند به این مطلب
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385
من گردن‌ام خسته‌ است

من گردن‌درد دارم. خيلی‌وقت است، چندسال... البته شايد خسته‌گی گردن اسم به‌تری باشد برای‌اش. گردن‌ام هميشه خسته‌است. سخت‌اش است که سرم را روی تن‌ام نگه‌دارد. وسط کتاب‌خواندن‌ها می‌خواهم سر را بگذارم روی صفحه‌ی کتاب و برندارم. پای کامپيوتر می‌خواهم تکيه‌اش بدهم -پيشانی‌ام را- به‌مانيتور و ديگر برندارم. چه‌ برای تماشای فيلم، چه موسيقی يا هرچيز ديگری مجبورم هدفون بزنم. يک‌وقت‌هايی گردن وزن اضافی هدفون را روی سر تاب نمی‌آورد. هدفون را بايد برداشت. اگر وسط موسيقی باشد اشکال ندارد. ولی گاهی وسط تماشای فيلم اين‌اتفاق می‌افتد. اين ديگر خيلی بد است.

نوشته‌شده توسط بامداد در 19:24 | | پیوند به این مطلب
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385
فکر می‌کنم این‌پست رو اصلن خودم نوشتم، عین خودمه، مو-به-مو...
نوشته‌شده توسط بامداد در 20:20 | | پیوند به این مطلب
شنبه بیست و یکم بهمن 1385
Ignorance

Click to show it on original size!

۱. با مجله‌ها شروع‌شد. «ايران‌فردا»ها، «کيان»‌ها و مجله خارجی‌ها را می‌برم برای حميد، فقط آن‌چندتا «نيويورکر» را نگه‌می‌دارم. هفته‌نامه‌های «سينما» و بقيه را هم می‌ريزم دور، فقط شماره‌ی گفت-و-گو با «بيضايی» را نگه‌می‌دارم. می‌روم سراغ پوشه‌ها، کارت‌پستال‌های قديمی يکی‌يکی پاره‌می‌شوند، نامه‌های نوشته و فرستاده‌نشده، رسيده‌ها، يکی‌يکی پاره‌می‌شوند. کاغذنوشته‌هايی که خاطره‌های دوره‌های مختلف‌اند، پاره می‌شوند. آن‌لذت ناب پاره‌کردن، آن صدای قشنگ‌اش، آن راحتی فکر ِ بعدش...‌  هنوز دور ريختنی‌های زيادی مانده، تمبرها مثلن و خيلی‌خرت-و-پرت‌‌های ديگر. شاید مریم بعضی‌های‌شان را بخواهد برای ملیکا یا بعضی بچه های فامیل. از بچه‌گی عاشق جمع‌کردن اين‌خرت-و-پرت‌های کاغذی بودم و همه‌شان را نگه‌می‌داشتم. حالا با پاره‌کردن و دور ريختن هر کدام‌شان احساس رهايی بيش‌تری می‌کنم. يک‌روزی هم (شايد چندسال ديگر) آرشيو «فيلم» و «دنيای‌تصوير»ام را می‌ريزم دور، می‌دانم. از اين‌ماه هم ديگر نه «فيلم» می‌گيرم نه «دنيای‌تصوير». «هفت» را به‌خاطر ترجمه‌های‌اش و «هادی چپردار» می‌گيرم هنوز وگرنه حوصله‌ی اراجيف «مجيد اسلامی» و «حميد صدر» و دار-و-دسته‌شان را ندارم. کم کم دارد می‌ماند کتاب‌های‌ام و فیلم‌های‌ام با خودم و تنهایی‌ام... این‌جور به‌تر است، بگذار هرچه قرار است ماندنی باشد روی این‌وبلاگی باشد که خودم آرشیوش را جایی ذخیره ندارم.
 
۲. یک‌دوره‌ای در زندگی‌ام بود که فکر می‌کردم تا ابد مقدس‌ترین ِ همه‌ی دوران است برای‌ام. الان آن‌دوره و آن رابطه‌ی یک‌طرفه (چه‌خوب که یک‌طرفه بود و هیچ‌وقت دوطرفه نشد) نه‌تنها کوچک ترین ارزشی برای‌ام ندارد که خیلی هم مضحک است. چه‌به‌تر!!

۳. «وفاداری» و در بند آن شدن چیز احمقانه‌ای است. یک زن و مرد ممکن است سال‌ها در اوج صداقت عاشق هم باشند، بعد یک روز صبح که یکی‌شان از خانه بیرون می‌رود عاشق یک‌نفر دیگری بشود که دارد در خیابان راه می‌رود و این‌همان‌قدر صادقانه است، که همه‌ی آن‌سال‌های عاشقانه‌ی با هم بودن. بعد این زن یا مرد باید به‌همان راحتی که مرد در صحنه‌هایی از یک زناشویی ِ اینگمار برگمن، خانواده را ترک می‌کند، دیگری را ترک‌کند و با آن‌یکی برود. خوب شاید هم باز مثل همان فیلم یک‌روزی برگشت و باز تا سال‌ها با هم و رها از هم دوست‌باشند. یا شاید رفت و مثل ساراباند وقتی برگشت که هر دو پیرمرد و پیرزن هستند. به‌هرحال وفاداری چندان اهمیتی ندارد. چه‌رسد به این‌که بروند و این وفااری را یک‌جایی هم ثبت بکنند، آن‌هم جایی مثل محضر خودمان یا کلیسای فرنگی‌ها!!! بابا‌آدم و ننه‌حوا را کاری با امور مقدس خداوندی نیست بابام‌جان! آن‌ها باید مثل آخر «افسانه‌ی آفرینش» هدایت پشت شاخ-و-برگ درختان کارشان را بکنند با هم.
 
۴. البته ‌رهایی‌ای که بند پیش صحبت‌اش شد، همیشه اضطراب و تنهایی‌ای را هم با خود دارد. ازدواج در شکل خوب‌اش احتمالن آرامشی ساکن -و البته همواره متزلزل- برای فرد دارد. دست‌گاه یکسان-و-همانندسازی جامعه هم با قدرت کار می‌کند، باید ببینی که با همه‌ی این‌ها فرد کدام را انتخاب می‌کند. فکر می‌کنم این جدایی، این‌حفره‌ی بزرگ میان ما و خیلی‌ها، این‌جا ایجاد می‌شود، اصلی‌ترین دلیل‌اش همین است. همین است که باعث می‌شود ما آن‌ها را نفهمیم و آن‌ها ما را. این‌تفاوت هم اصلن ارزش به‌حساب نمی‌آید که باز یک‌عده بخواهند بگویند شما خودتان را تافته‌ی جدا بافته می‌دانید. ما حق داریم بگوییم متفاوتیم همان‌طور که لات-و-لوت‌های پایین‌خیابان هم با جامعه‌ی بزرگ متفاوت‌اند. آن‌ها هم به‌یک‌شکلی جلو دست‌گاه یکسان-و-همانندسازی جامعه ایستاده‌اند.

۵. کم‌کم دارم به‌نوشتن برمی‌گردم :)

نوشته‌شده توسط بامداد در 2:4 | | پیوند به این مطلب
پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385
دل‌ام از خیلی‌روزا با کسی نیست...
به‌بهانه‌ی پخش دوباره‌ی بخش‌هایی از دادگاه «خسرو گل‌سرخی» از تله‌وزیون

Click to show it on original size!

شما خسرو گلسرخی را کشته‌ايد
گرچه مطبوعات فقط افتخارات شما را به رخ می‌کشد
گرچه آقای ژرژ پمپيدو هم شاعر است
و گرچه شهبانوی استخوانی ايران هم به عضويت افتخاری آکادمی
خرگوشان پير فرانسه انتخاب شده
ولی ما می‌دانيم که شما شاعری بنام خسرو گلسرخی را کشته‌ايد

آخر ما هم بين آجانها ، گروهبانها و ماموران سازمان امنيت جاسوسانی داريم
ـ شما خسرو گلسرخی را کشته‌ايد ـ
اين به افتخارات شما در مطبوعات مربوط نيست
به نفت ، به پول
به موکب همايونی که بر دوش جلادان سازمان امنيت حرکت می‌کند
به طرح ابريشم کلاغی جديدی که کارگران گرسنه‌ی بلوچ برای پوشاندن استخوانهای
موزون شهبانو بافته‌اند

هيچ چيز به هيچ چيز مربوط نيست
و تازه ، خبر تيرباران همه جا هست
بی‌آنکه واقعا خبر تيرباران درجايی درج شده‌باشد
و همين علامت آن است که شما خسرو گلسرخی را کشته‌ايد

شما خسرو گلسرخی را کشته‌ايد
حتی پيش از آنکه بکشيد ، کشته‌ايد
شما دوهزاروپانصد سال پيش از اين
خسرو گلسرخی را کشته‌ايد.

رضا براهنی

نوشته‌شده توسط بامداد در 2:58 | | پیوند به این مطلب
پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385
از اون‌جایی که اصلن از جوابیه و توضیح تکمیلی برای یک‌نوشته خوشم نمی‌یاد، هیچ جوابی واسه‌ی کامنت‌های پست پیش ندارم، گیرم که اصلن حرف‌ام درست فهمیده نشده‌باشه...
نوشته‌شده توسط بامداد در 2:24 | | پیوند به این مطلب
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385
Flags Of Our Fathers

یا نچرال بُرن به‌گا...رفته‌ها!!  

نسل تخمی‌ای هستيم‌ها! پدران پر افتخار ما! با افتخار!! مبارزه و انقلاب کردند، ما به‌گا... رفتيم. الان هم اگر امريکا به ايران حمله کند يا هر اتفاق آسمانی و زمينی ديگری بيفتد (فارغ از هر نتيجه‌ای که در آينده به بار می‌آورد) باز ما به‌گا... می‌رويم.

نوشته‌شده توسط بامداد در 4:37 | | پیوند به این مطلب
جمعه سیزدهم بهمن 1385
در باغ زیتون چه کسی اضافه‌بود؟

Click to show it on original size!

۱. برمی‌گردم توی اتاقم. نگاه می‌کنم به سه تا تب باز مانده‌ی فایرفاکس، روی صفحه‌ی مانیتور. تو، تو و خودم. تو می‌گویی: «فکر می کردیم زندگی شکلات است مثل قصه‌ها، آخرش را دل دل می کردیم که زودتر بخوانیم و بدانیم که خوش‌بخت می‌شویم یا نه» [+]. تو هم می گویی: «حالا دارم تاوان همین را پس می‌دهم. حقم است. باید دنیا را همان‌جوری که هست ببینم. با همه ی چیزهایی که در آن است و به این فکر نمی‌کند که من کی‌ام و چی می‌خواهم. دارم رام می شوم، دارم تن می‌دهم...» [+]. همه‌مان دیگر می‌دانیم زندگی اصلن قرار نیست آن‌چیزی باشد که ما دوست‌داریم، حتا قرار نیست کمی شبیه‌اش باشد. احتمالن لحظه‌ی قشنگی نبود آن‌وقتی که این را فهمیدیم. هنوز هم نمی‌دانم در «دریمرز» آن‌لحظه‌ای را که سنگ حقیقت به‌شیشه‌ی رویا خورد، باید لحظه‌ی خوبی بدانم یا بد. هنوز هم نمی‌دانم اگر دختر خودش و دو پسر را با رویای خودکشیِ «موشت» می‌کشت به‌تر بود یا رفتن‌شان میان جمعیت؟ گم‌شده‌ایم. مقصدی که می‌خواستیم هم انگار قرار نیست وجود داشته‌باشد. حالا وقتی گفتی گم‌شدم، بعدش چه‌می‌خواهی بگویی؟ خوب بعدش باید بگویی خانه‌ام فلان‌جا است و من گم‌شده‌ام. ولی خوب خانه‌مان کجاست؟؟؟ «مادر»ِ «توکیو استوری» می‌گفت: "بله، اگر کسی این‌جا گم‌شود، باید همه‌ی عمرش را دنبال گشتن راه و پیدا نکردن آن بگذراند." قرار است بمانیم هنوز؟ برای آن‌وقت‌هایی که زمین انگار می‌ایستاد و ما هنوز می‌توانستیم آنقدر از ته دل بخندیم که از چشم‌هامان اشک‌بیاید و فک‌هامان درد بگیرد؟ یا قرار است برویم؟ یا... در باغ زیتون چه‌کسی اضافه‌بود؟

۲. در باغ زیتون چه کسی اضافه‌بود؟ خیلی‌هایی که این‌قطعه‌ی رنه شار را برای‌شان اس‌ام‌اس کرده‌بودم، ازم پرسیدند این یعنی‌چی؟ اصلن چی است؟ نمی‌دانم، نمی‌دانم چی است، نمی‌دانم معنی‌اش چی‌است، ولی می‌دانم هزار بار هم که بخوانم‌اش، از بر هم که شده‌باشم، باز دل‌ام می‌خواهد بخوانم: «در باغ زیتون چه‌کسی اضافه‌بود؟»

۳. من هم دل‌ام تنگ است، خیلی... نمی دانی این‌روزها چه‌قدر دل‌ام می‌خواست رو-به-روی‌ام نشسته‌بودی تا خیلی چیزها را به‌ت بگویم.

نوشته‌شده توسط بامداد در 0:48 | | پیوند به این مطلب
پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385
!!! cool

کلی دل همه‌تون بسوزه. يعنی خيلی‌ها!! ديدار با اين خانوم‌ هيجان‌انگيزه فوق‌العاده هيجان‌انگيز و خووووب بود. قشنگ مثل حس و مزه‌ی خوردن همون تيکه‌ آناناس آخرش!!! (خوب این هیجان‌انگیزه هم کاپی‌رایت نازلی‌یه دیگه!!!)

نوشته‌شده توسط بامداد در 22:43 | | پیوند به این مطلب
دوشنبه نهم بهمن 1385
Secret Garden

Click to show it on original size!

بوف: آن‌ها را می‌بینم. آن‌جا بر زمینه‌ی آسمان ظلمانی و توفانی می‌رقصند و رقص شکوه‌مندشان از سپیده‌دم تا دیار ظلمت و ابهام ادامه‌می‌یابد. باران بر چهره‌شان می‌بارد و شوری اشک‌ها را می‌زداید.

میا: وای که از دست تو با این خیال‌بافی‌های‌ات.

مهر هفتم/ اینگمار برگمن

نوشته‌شده توسط بامداد در 21:29 | | پیوند به این مطلب
یکشنبه هشتم بهمن 1385
ما همه‌گان محرم‌ایم آن‌چه بدیدی بگو

Click to show it on original size!

۱. یکی از لذت‌بخش‌ترین و هیجان‌انگیزترین کارهای دنیا، نامه نوشتن است.

۲. به‌ترین فیلم ایرانی‌ای که تابه‌حال دیده‌ام، «کاغذ بی‌خط» است.

۳. «تحلیل نقد»ِ نورتروپ‌ فرای کتاب فوق‌العاده‌ای ا‌ست.

۴. برای این‌که بفهمید دستور زبان را هم می‌توان جذاب، شیوا و روان آموزش داد، «نام‌ها و نشانه‌ها در دستور زبان فارسی» احمد شاملو را بخرید.

۵. کاریکلماتورهای پرویز شاپور بی‌نظیرند: «وقتی به موش فکر می‌کنم دُم‌اش مغزم را قلقلک‌می‌دهد».

۶. به فیلم سقوط فقط یک‌ستاره می‌دهم.

۷. معلوم‌نیست جناب صادق‌خان هدایت (با همه‌ی ارادتی که به‌شان داریم) بخش‌های مختلف «بوف کور» را از روی چندجا کپی زده‌اند. تٱثیر فیلم‌های اکسپرسیونیستی آلمان را می‌دانستم، حالا این هم اضافه‌شد: «دفترهای مالده لائوریس بریگه» نوشته‌ی «راینر ماریا ریلکه». آقای هدایت دو بند از این‌کتاب را در بوف کور ترجمه‌ی آزاد کرده‌اند و از حق نگذریم، این‌دو بند می‌تواند به‌ترین نمونه‌ی ترجمه‌ی آزاد تاریخ ترجمه‌ی ایران باشد. "زندگی با خونسردی و بی‌اعتنایی صورتک هر کسی را...".

۸. من هیچ برداشت فرامتنی (مثل‌این‌که چون هدایت کتاب‌اش را از یک‌جاهایی کپی زده پس «بوف‌کور» کتاب خوبی نیست.) از بند بالا ندارم.

۹. به پرچم‌های پدران ما هم فقط یک‌ستاره‌ می‌دهم ولی «سقوط» نسبت‌به «پرچم ها...» یک‌فیلم دو‌ستاره محسوب‌می‌شود.

۱۰. من با این‌خانوم «سیلویا پلات» کلی خاطره‌ی مشترک دارم.

۱۱. «چای تلخ» ناصر تقوایی می‌توانست یک نمونه‌ی تکرار نشدنی در تاریخ سینمای ایران باشد؛اگرساخته‌می‌شد!

۱۲. بعد از نوشتن هر شماره از این‌تومار، یک‌دور دور اتاق‌ام راه می‌روم.

۱۳. «یاداداشت‌هایی در باب سینماتوگراف» روبر برسون، «چنین‌ گفت زرتشت»ِ سینماست.

۱۴. ترجمه‌ی آن‌کتاب‌هایی از «نیچه» که کار «داریوش آشوری» نیست، انسان را به‌مرز خودکشی می‌رساند.

۱۵. به‌شدت علاقه‌مندم که اسکار به‌ترین فیلم امسال را Little miss Sunshine بگیرد. (البته هنوز بابل را ندیده‌ام).

۱۶. در زیرنویس فارسی فیلم کاپوتی (که اتفاقن زیرنویس بدی هم نبود) In Cold Blood ترجمه‌شده‌بود: «در خون سرد». فکر می‌کنم حتا کسانی که یک‌کتاب هم در عمرشان نخوانده‌اند، اسم «در کمال خونسردی» به‌گوش‌شان خورده. راستی به «کاپوتی» یک‌ستاره و نیم می‌دهم. اما بازی فیلیپ سیمور هافمن ۴ ستاره بود. چندوجهی بودن شخصیت کاپوتی و نمودش در برخورد با دو قاتل و دیگران هم چهار ستاره‌ بود، ولی فیلم همان یک-و-نیم ستاره. توضیح این‌تناقض این‌است که فیلم نتوانسته‌بود خود را وارد این شخصیت چند وجهی کند، بیرون هم نیستاده‌بود. در این‌میان پا در هوا بود. اگر بخواهم روشن‌تر منظورم را بیان‌کنم فیلم مثل این‌بود که شما برای دوست‌تان از شخصیت چندوجهیِ چنین آدمی بگویید که با او از نزدیک برخورد داشته‌اید. خوب فاصله‌ی زیادی‌ست میان از نزدیک برخورد داشتن تا تعریف‌کردن آن برای دیگری.

۱۷. یک‌نفر به ما بگوید که این‌روزها محرم است یا حکومت‌نظامی!

۱۸. من به‌اندازه‌ی یک بز هم از فیلم‌های سورئالیستی سر در نمی‌آورم.

۱۹. «ماجراهای پدر براون، کشیش کاراگاه» به‌همان‌اندازه که متفاوت بود، مسخره هم بود.

۲۰. «سامرست موآم» رمانی نوشته به‌اسم «دیروز و امروز» که شخصیت اصلی‌اش «نیکولو ماکیاوللی» است.
 
۲۱. «مسعود ده‌نمکی» یک «پسا محسن مخمل‌باف» و «امیر قادری» یک «پسا جواد طوسی» است.

۲۲. «فرزاد حسنی» پدیده/موجود قابل بررسی‌ای‌ است.

۲۳. تُرکه سگش دست-و-پا نداشته. دزد می‌یاد تو باغش، سگ‌شو می‌ذاره تو فرقون می‌یفته دمبال دزده.

۲۴. هر کدام از بندهای این‌تومار می تواند موضوع پستِ مستقلی باشد.

۲۵. باور کنید من حال‌ام خوب است!!!

نوشته‌شده توسط بامداد در 9:8 | | پیوند به این مطلب
جمعه ششم بهمن 1385
بافته‌های مشوش یک‌ خوابگرد

می‌گه: می‌دونی... حتا واکنش‌های چهره‌مون هم خیلی مال خودمون نیست. گاهی‌وقتا فکر می‌کنم حتا خصوصی‌ترین فکرامون هم مال خودمون نیست.

می‌گم: اشکال نداره اینا رو که گفتی بذارم رو وبلاگ؟ می‌گه: نه. اسم پست‌ات رو هم بذار: "بافته‌های مشوش یک خوابگرد".

نوشته‌شده توسط بامداد در 14:50 | | پیوند به این مطلب
پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385
غلط املایی

آخه من چرا این قدر غلط املایی دارم؟ آخریش همین پست قبلی بود که دیشب دیدم «شکرگزاری» رو با ذ نوشتم. و جالبه که این‌قصه سر دراز دارد... از همون سال یکم دبستان (نمی‌دونم شایدم دوم، از همون‌سالی که به‌بچه‌ها املا می‌گن) هم بیش‌تر املاهامو ۱۸-۱۹ می‌شدم. نمی‌دونم به‌خاطر اینه که این‌قدر بی‌دقتم کلن؟ یا نه دلیل دیگه داره. و آخه یه‌مسٱله‌ی دیگه هم اینه که وقتی بعد ازتایپ‌کردن پست‌هام اونا رو مرور می‌کنم به هیچ‌وجه نمی‌بینم این‌غلطا رو. همیشه یا دوستان باید به‌م بگن یا دستِ‌کم بعد از ۳-۴ ساعت خودم باید دوباره پستمو ببینم. همون‌موقع اصلن متوجه‌ِش نمی‌شم.
حالا امیدوارم تو همین‌چهار خط باز غلط املایی نداشته‌باشم!!!!

نوشته‌شده توسط بامداد در 8:31 | | پیوند به این مطلب
جمعه بیست و دوم دی 1385
ماهی
ماهی شده‌ بود باورش
تور اگه بندازن سرش
می‌شه عروس ِ ماهی‌ها
شاه‌ماهیه می‌شه همسرش

ماهیه‌ باورش نبود
تور اگه بندازن سرش
نگاهِ گرم ماهی‌گیر
می‌شه نگاهِ آخرش.

[+]

نوشته‌شده توسط بامداد در 6:35 | | پیوند به این مطلب
سه شنبه دوازدهم دی 1385
درباره‌ی حقیقت و دروغ

Click to show it on original size!

۱. آمیزه‌ی حقیقت و دروغ، به کذب محض می‌انجامد (تآتر یا سینمای عکاسی‌شده).

۲. وقتی دروغ همگن باشد، می‌تواند به حقیقت بیانجامد (تآتر).

۳. در تلفیق حقیقت و دروغ، حقیقت به‌دروغ منجر می‌شود، و دروغ مانع باور کردن حقیقت می‌شود. بازی‌گر بر عرشه‌ی یک‌کشتی واقعی که توسط توفانی واقعی در هم‌ شکسته‌شده‌است، وانمود می‌کند که از کشتی‌شکسته‌گی می‌ترسد - ما نه بازی‌گر را باور می‌کنیم، نه کشتی و نه توفان را.

یادداشت‌هایی در باب سینماتوگرافی/ روبر برسون/ علی‌اکبر علی‌زاد

نوشته‌شده توسط بامداد در 5:13 | | پیوند به این مطلب
دوشنبه یازدهم دی 1385
مرا به‌ باده چه‌حاجت که مست روی تو باشم

Click to show it on original size!

۱. ...در آن‌صحرا، شخصی را دیدم که می‌آمد. فرا پیش رفتم و سلام‌کردم.
به‌لطفی هر چه تمام‌تر، جواب‌فرمود.
چون در آن‌شخص نگریستم، محاسن و رنگِ رویِ وی سرخ‌بود. پنداشتم که جوان‌است. گفتم «ای‌ جوان، از کجا می‌آیی؟»
گفت «ای فرزند، این‌خطاب به‌خطاست. من اوّلین فرزندِ آفرینشم. تو مرا جوان همی خوانی»؟
...

عقل سرخ/ شیخ اشراق

۲. امروز، یازدهم دی‌ماه، دومین سال‌گرد این‌وبلاگ است و من در دومین سال‌گرد وبلاگ‌ام هیچ حرفی برای گفتن ندارم. آینده‌ای پیش‌روی‌ام است که از آن هیچ نمی‌دانم. خیلی‌چیزها از گذشته را می‌خواسته‌ام بدانم که نمی‌دانم. انگار خودِ راهی‌بودن را دوست‌دارم.

نوشته‌شده توسط بامداد در 2:18 | | پیوند به این مطلب
سه شنبه پنجم دی 1385
I Confess

Click to show it on original size!


۱. این‌ها من را به‌بازی دعوت‌کرده‌اند:
هرمس‌مارانا، الهام، کیانا و ماندانا


۲. بازی جالبی است، دوست‌اش دارم.


۳. اعترافات:


یک. از «هندزفری» و «اس‌ام‌اس» متنفرم. یکی از اعصاب‌خوردکن‌ترین موقیعت‌ها در زندگی‌ام دیدن آدم‌هایی است که در حال راه‌رفتن در پیاده‌رو اس‌ام‌اس می‌دهند.


دو. به‌شکل وحشتناکی از موجوداتی مثل مارمولک، هزارپا و... می‌ترسم. یک‌بار که خانوداده مسافرت رفته‌بودند. به‌خاطر این‌که یک‌بچه‌مارمولک در خانه بود، یک‌روز کامل از اتاق‌ام بیرون‌نیامدم. فقط یک‌بار با هزار ترس-و-لرز رفتم آشپزخانه برای آب‌خوردن، چون دیگر تحمل تشنه‌گی را نداشتم. بعد از ظهر هم چون آرژانتین با نمی‌دانم کجا در جام‌جهانی بازی‌داشت، دل را به‌دریا زدم و در هال خانه مقابل تله‌وزیون نشستم امّا مدام اطراف‌ام را می‌پاییدم تا اگر مارمولک نزدیک‌شد بتوانم سریع فرار کنم. از مار هم می‌ترسم، حتا اگر تصویر مار در یک مستند حیات‌وحش باشد. مستندهای حیات وحشی را که درباره‌ی مار و حشرات باشد به‌خاطر ترس تماشا نمی‌کنم و آن‌ها را که درباره‌ی شکار حیوانات توسط شیر و پلنگ و... است به‌این خاطر که نمی‌توانم لحظه‌ی شکار و دریده‌شدن حیوان را تماشا کنم. گریه‌ام می‌گیرد و تصویرش تا مدت زیادی در ذهن‌ام می‌ماند. درضمن هیچ‌کدام از این‌موجودات را نمی‌توانم‌بکشم. حتا نمی‌توانم با دمپایی روی سوسک بزنم.


سه. با این‌که به‌هیچ دین و مذهبی اعتقاد ندارم موقع شروع خیلی‌کارها «بسم‌الله...» می‌گویم.


چهار. وقتی با آدم‌هایی که دوست‌شان‌دارم رو-به-رو می‌شوم، هیچ حرفی برای گفتن با آن‌ها پیدا نمی‌کنم و شروع‌می‌کنم به مزخرف‌گفتن.


پنج. گیج و خیال‌بافم! خیلی زیاد! و این‌گیج بودن خودش را در همه‌ی ابعاد زندگی‌ام بروز می‌دهد. مثلن تا به‌حال به‌مسافرتی نرفته‌ام که چیزی را جا نگذاشته برگردم. این‌بار که تهران بودم، مجله‌های‌ام را خانه‌ی مکین‌اینا جا گذاشتم. یا وقتی سوار تاکسی و اتوبوس می‌شوم، بعد از چند لحظه آن‌چنان در خیالات‌ام غرق‌می‌شوم که همیشه نزدیک‌است اتوبوس یا تاکسی، ایست‌گاه یا محلی را که می‌خواهم پیاده‌شوم رد کنند.


تبصره: نادانسته‌بودن این‌پنج‌مورد از منظر بقیه شامل مکین نمی‌شود.


۴. این‌ها را به‌بازی دعوت‌می‌کنم:
یلدا، نازلی، شقایق سی‌اف‌سی، شقایق با خودش حرف‌می‌زند و خرگوش انقلابی دیوانه.  

نوشته‌شده توسط بامداد در 23:51 | | پیوند به این مطلب
شنبه دوم دی 1385
قلم را لختی بر وی بگریانم

۱. مادلن جلو من نشسته با حالت اندیش‌ناک و پکر سر را به‌دست تکیه‌داده‌بود و گوش‌می‌کرد. من دزدکی به‌موهای تاب‌دار خرمایی، بازوهای لخت، گردن و نیم‌رخ بچه‌گانه و سرزنده‌ی او نگاه‌می‌کردم. این حالتی که او به‌خودش گرفته‌بود به‌نظرم ساخته‌گی می‌آمد، فکر می‌کردم که او همیشه باید بدود، بازی و شوخی بکند، نمی‌توانستم تصور کنم که در مغز او هم فکر می‌آید. نمی‌توانستم باور کنم که ممکن‌است او هم غم‌ناک بشود، من هم از حالت بچه‌گانه و لاابالی او خوشم‌می‌آمد.

مادلن /صادق‌هدایت

۲. قلم را لختی بر وی بگریانم...

نوشته‌شده توسط بامداد در 0:53 | | پیوند به این مطلب
دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385
شب قوزی

Click to show it on original size!

رو سر بنه به بالين، تنها مرا رها رهاكن

ترك من خراب شب‌گــــــــــرد مبـتلا كن 

نوشته‌شده توسط بامداد در 1:12 | | پیوند به این مطلب
جمعه بیست و چهارم آذر 1385
این فصل دیگری‌ست که سرمای‌اش از درون...

Click to show it on original size!

[+]

نوشته‌شده توسط بامداد در 1:12 | | پیوند به این مطلب
چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385
ای نشسته تو در این خانه‌ی پر نقش و خیال

خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ‌ مگو

Click to show it on original size!

عکس از کیانا

۱. دوست‌ندارم چراغ را روشن‌کنم. بگذار چشم‌های‌ام اذیت‌شود. احساس‌می‌کنم الان نور همه‌چیز را خراب‌می‌کند. تاریکی که هست، انگار کنارم است، خود تاریکی را می‌گویم، تاریکی آدم را فرا می‌گیرد و این خیلی‌خوب است. مثل دیروقتِ شب که توی کوچه‌ی خالی قدم‌می‌زنی. فردا باید ساعت ۸ صبح بیدار شوم تا برای تهران بلیت بخرم. تازه ساعت ۴ کامپیوتر را خاموش‌می‌کنم. ساعت را کوک‌می‌کنم روی هشت، چراغ را خاموش‌می‌کنم، می‌روم زیر پتو. رخت‌خواب خیلی خنک است، اول‌اش لرزم‌می‌گیرد مثل هرشب. این لرز اول و گرم شدن بعدش، از آن‌لذت‌هایی است که هیچ‌وقت تکراری نمی‌شود. هرکار می‌کنم خوابم نمی‌برد، بعد از مدت‌ها شاید چند سال، دوباره یک‌عالمه چیز با هم هجوم‌آورده‌اند به‌مغزم و نمی‌گذارند بخوابم. فکر یعضی‌آدم‌ها، نگرانی، ناراختی، دل‌تنگی، خیال‌بافی و... خوابم‌نمی‌برد. پا شده‌ام ساعت را نگاه‌می‌کنم، نزدیک یک‌ساعت است که دراز کشیده‌ام ولی خوابم‌نبرده. باید بنویسم. تا ننویسم قرار نمی‌گیرم. نمی‌دانم چرا این‌بار این‌قدر نگران سفرم. فکر می‌کنم اگر هم‌کوپه‌ای‌های‌ام خوب نباشند چه؟ اگر بخواهند زود بخوابند چه؟ اگر دوباره از این‌پیرمردها باشند چه؟ (مثل آن‌دفعه که قبل و بعد از هر نوبت نماز آقای پیدمرد محترم بنده‌ را سؤال‌پیچ می‌فرمودند) و... من که اصلن به‌این‌چیزها فکر نمی‌کردم، با اتوبوس هم راحت سفر می‌کردم. البته راحت سفر نمی‌کردم، سفر کردن با اتوبوس را راحت قبول‌می‌کردم! با کمال‌میل حاضرم پول خیلی کم‌تری برای کتاب‌خریدن داشته‌باشم ولی بلیت آن‌قطاری را بخرم که هشت‌ساعته تا تهران می‌رود و صبح هم حرکت‌میکند و شب‌ندارد. خیلی برای‌ام سخت است وقتی بقیه زود بخوابند و من جایی نداشته‌باشم برای بیدار ماندن. دفعه‌ی‌پیش وقتی از تهران بر می‌گشتم ۵ ساعت روی صندلی رستوران قطار نشسته‌بودم. دل‌ام لک‌زده برای مسافرت با یک‌دوست، یک‌همراه... این‌بار هم نشد. از سفر و در راه بودن متنفرم.

۲. سر شب نیم‌ساعت از «مرکز تجارت جهانی» اولیور استون را تماشا کردم حوصله‌ام سر رفت، خیلی مزخرف بود، یک‌کم فیلم را رد کردم، باز هم مزخرف بود، پنج دقیقه‌ی آخر فیلم را تماشا کردم، هم‌چنان مزخرف‌بود. توضیح این‌که: آخرین‌باری که من چنین‌کاری (رد کردن فیلم) کرده‌بودم، دستِ‌کم سه یا چهار سال پیش بود. چندنفر زیر آوار می‌مانند، خانواده‌ها نگران‌می‌شوند، آن‌ها زیر آوار با هم حرف‌می‌زنند، بعد آن‌ها نجات پیدا می‌کنند، نجات‌پیدا کردن‌شان هم مثل قهرمان‌بازی‌های امریکایی-هالی‌وودی است. بعد فیلم تمام‌می‌شود. از این‌آشغال‌تر هم می‌شد؟ آدم موضوع فوق‌العاده‌ای مثل ۱۱ سپتامبر داشته‌باشد و چنین‌آشغالی بسازد؟ خیلی راحت می‌توانستید ۱۱ سپتامبر را از این‌فیلم حذف‌کنید. هیچ‌اتفاقی نمی‌افتاد.  باورم نمی‌شود «جی‌ اف کی» را همین‌آدم ساخته. بله می‌دانم این‌نقد نیست، فیلم را رد کردن کار زشتی است و... لازم به‌گفتن شما نیست.

۳. «عشق در زمان وبا» تمام‌شد. اصلن شاه‌کار نبود. در نیمه‌ی دوم، کتاب خیلی افت‌می‌کند و اگر آن‌پایان‌بندیِ فوق‌العاده نبود، می‌گفتم یک‌کتاب معمولی بود. معتقدم رئالیسم جادویی آقای مارکز در خیلی جاها، فقط باعث حیرت‌می‌شود، همین. مثل شعرهای سبک هندی خودمان. اوایل کتاب رئالیسم جادویی در داستان و محتوا تنیده‌می‌شد، قابل‌تفکیک نبود، مثل شرح سفر دختر به‌همراه پدرش، آن‌جاده‌های کوهستانی و دهکده‌هایی که در همه‌شان جشنی به‌پاست. به‌ترین بخش کتاب، همین‌بخش است. حالا شما «یوسا» را در نظر بگیرید. او رئالیست است اما در روایت بدعت‌گذاری‌هایی دارد. شکل‌روایی خاص یوسا دقیقن در راستای ایجاد فضای مورد نظرش است. از خلال آن درهم‌گویی‌های آدم‌ها در «گفت-و-گو در کاتدرال»، آن‌توصیف‌های‌اش از آدم‌ها و مکان‌ها، تو کاملن در فضای برزخ‌گونه‌ی داستان قرار می‌گیری. به‌گا... رفتن همه‌چیز را با تمام وجود لمس‌می‌کنی. البته به‌طور کلی من خیلی از نویسنده‌های امریکای‌لاتین را به «مارکز» ترجیح‌می‌دهم. مخصوصن «یوسا» و «فوئنتس» را. راستی این‌چه‌کاری بود که ناشر محترم دقیقن پایان‌ «عشق در...» را پشت‌جلدِ کتاب نوشته‌بود؟؟!! خوب‌شد من نخواندم‌اش.

۴. «منچستریونایتد»مان هم با هشت امتیاز اختلاف با چلسی در صدر جدول است. آقای مورینیو می‌توانند به‌جای خوش‌تیپی کمی هم مربی‌گری یاد بگیرند!!!!

۵. خواندن «تابساتان همان سال» ناصر تقوایی را گذاشته‌ام برای راه و توی قطار. این‌روزها چه‌کتابی را بخوانم؟ حجم‌اش باید جوری باشد که دو روزه تمام‌بشود.

۶. امشب شبِ خیام و مولانا بود با دوستان.

نوشته‌شده توسط بامداد در 5:39 | | پیوند به این مطلب
سه شنبه بیست و یکم آذر 1385
آه اگر آزادی سرودی می‌خواند کوچک...
کوچک تر حتا

              از گلوگاه یکی‌پرنده!

Click to show it on original size!

[+]

نوشته‌شده توسط بامداد در 8:27 | | پیوند به این مطلب
سه شنبه بیست و یکم آذر 1385
دیالوگ

زن گفت: «آمده‌ای تا گریه‌کنی.»
فلورنتینو آریثا شکست‌خورده برجای ماند. گفت: «به‌نظرم این‌دفعه داری اشتباه‌می‌کنی. من امشب بدین‌جا آمده‌ام تا با تو آواز بخوانم.»
«خیلی‌خوب در این صورت بیا با هم آواز بخوانیم».

عشق در زمان وبا /گابریل گارسیا مارکز /بهمن فرزانه

نوشته‌شده توسط بامداد در 1:17 | | پیوند به این مطلب
دوشنبه بیستم آذر 1385
باز هم تولدددددددت مبارک!!!

خوب خیلی جالب‌شد. امروز تولد این‌یکی خانوم‌شقایق هم هست! تولد تو هم مبارک خیللللللی! ما یه‌روز باید بشینیم با هم مفصل درباره‌ی "ماریو بارگاس یوسا" بحث‌کنیم.

نوشته‌شده توسط بامداد در 12:13 | | پیوند به این مطلب
یکشنبه نوزدهم آذر 1385
از پس‌کوچه‌های فکرم

Click to show it on original size!

۱. خوب. اين‌بار نشسته‌ام و فقط می‌خواهم بنويسم. نوشتن. خود نوشتن چون هيچ‌موضوع مشخصی در ذهن ندارم. قرار است همين‌جور بنويسم تا موضوع خودش پيدا شود و شکل‌بگيرد. فکر می‌کنم درمجموع خوب‌است. در نوشته‌های شخصی‌ام دارم چيزي را دنبال می‌کنم. آن‌زخم‌هايی که در انزوا روح را می‌خوردند و می‌تراشيدند، از درون‌ام به اين‌جا می‌آيند، نه‌اين‌که آن‌جا را ترک‌کنند ولی وقتی تجسد پيدا می‌کنند و از توده‌هايی ناشناخته، تبديل‌می‌شوند به کلمه، با آن‌ها هم‌زيستی ِ مسالمت‌آميز پيدا می‌کنم. حالا شايد مسالمت‌آميز ِ مسالمت‌آميز هم نباشد! ولی خوب... با هم کنار می‌آييم.

۲. رابطه‌های جديدم را دوست‌‌دارم. وبلاگ‌ام را کسانی می‌خوانند که برای خيلی‌های‌شان (خيلی نسبت به تعداد همه‌ی خواننده‌های اين‌جا) احترام قايل‌ام و هر نظری که می‌گذارند برای‌ام مهم است، ماجرا را کاملن دوطرفه‌می‌بينم. فقط برای خود، نوشتن را درک‌نمی‌کنم. اگر آدم می‌خواست فقط برای‌خودش بنويسد، در دفتر خاطرات می‌نوشت. البته يک‌حالت ممکن‌است وجود داشته‌باشد، يک مرتبه‌ی خيلی بالا در انسانيت و فرديت که ديگر اصلن خواننده مهم‌نباشد. ولی به‌هرحال اگر چنين‌مرتبه‌ای هم وجود داشته‌باشد، من به‌آن نرسيده‌ام، پس خواننده‌ام خيلی برای‌ام مهم‌است. اصلن آرزوی خواننده‌ی خيلی‌زياد را ندارم. حس بدی بهم می‌دهد. ترجيح‌می‌دهم حلقه‌ی خواننده‌های ثابت اين‌جا يک‌حلقه‌ی رو به‌رشد باشد با حرکت حلزونی که هر کسی در اين‌حلقه وارد نشود. درباره‌ی خيلی‌چيزها دوست‌دارم بنويسم امّا می‌توانم بگويم آن‌زمينه‌هايی که بيش‌ از هرچيز باعث فکر کردن و نوشتن‌ام می‌شوند، فرهنگ و زندگی‌اند و نسبت‌هايی که می‌توان ميان‌ اين‌دو برقرار کرد.

۳. وبلاگستان و اينترنت را خيلي دوست‌دارم. برای‌ام امکان آشنايی و دوستی با فکرها و آدم‌هایی را ايجاد کرده که در دنيای حقيقی آن را نداشته‌ام. رابطه‌‌هایی که در اين‌جا دارم برای‌ام خيلی با ارزش‌تر از بسياری‌رابطه‌های دنيای حقيقی‌ام هستند. قشنگ‌ترين‌چيز در وبلاگستان، اين دنيا‌هایی است که هرکسي برای خودش ساخته. برای من زيباترين تبلور اين دنياهای شخصی در نثر آدم‌هاست. خواندن نوشته‌های آن ها که نثری خاص خود و دنيای‌شان دارند، فوق‌العاده لذت‌بخش‌است. وقتی کم‌کم با اين نثرها آشنا می‌شوی، کدها را پيدا می‌کنی و حالا همه‌اش منتظری تا در هر پست تازه‌ی آن‌آدم آن‌ها را مزمزه‌کنی. وبلاگ‌هايی را که از روزمره‌گی‌های‌شان می‌نويسند خيلی دوست‌دارم. خوب نوشتن از روزمره گی‌ها به‌نظرم کار خيلی‌سختی است.

نوشته‌شده توسط بامداد در 2:38 | | پیوند به این مطلب
شنبه هجدهم آذر 1385
یاد...

Click to show it on original size!

نوشته‌شده توسط بامداد در 1:27 | | پیوند به این مطلب
جمعه هفدهم آذر 1385
حدیث تکرار

"همین منتقد نماها هستن که گند زدن به سینمای ما عقیقی با نوشته هاش ثابت کرده که نمی تونه آدم با شرفی باشه یه کثافت به معنی واقعیه کلمه"

"سعید عقیقی یک آدم آشغال و عقده ایه که حالم ازش بد می شه"

نوشته‌های بالا کامنت‌های خانوم "ماری"‌اند برای پست هرکسی و هر چیزی را می‌شود -وباید- نقد کرد. خانوم ماری! به‌هرکسی می‌شود فحش‌داد. کار سختی نیست. شما اگر مشکلی با دیدگاه‌های عقیقی دارید نقدش کنید. هر کسی و هرچیزی را می‌شود -و باید- نقد کرد. توجه‌دارید؟ نقد، نه فحاشی!

نوشته‌شده توسط بامداد در 12:10 | | پیوند به این مطلب
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385
برای مکین

یک‌بازه‌ی زمانی طولانی است ولی هیچ‌جور نمی‌توانم درباره‌اش بنویسم. جمله‌های‌ام سر هم نمی‌شوند. فقط می‌خواهم از آن‌ میز کوچک دونفره‌ی توی آشپزخانه ‌بگویم که همیشه روی یکی از صندلی‌ها می‌نشینم و تو مشغول کار-وبار آشپزخانه‌ای و من حرف می‌زنم. آن‌پنجره‌ی بالای میز که وقتی بغض‌می‌کنم میان حرف‌ها، می توانم بازش کنم و یک‌نفس عمیق بکشم. این میز و صندلی نمی‌دانم چه‌قدر حرف‌های مگو را جذب‌کرده. دستِ‌کم یک نفر غیر از خودم را می‌شناسم که همین‌جا می‌نشیند و حرف‌می‌زند. همه‌ی آن‌حرف‌هایی که این‌همه سال گفته‌شد و حالا حتمن، تو من را به‌تر از خودم می‌شناسی. که خیلی‌وقت‌ها اصلن لازم‌نیست حرفی‌بزنم. که تو حال خودم را به تر از من می دانی.  از وقتی شروع‌کردم به‌نوشتن این‌جا می‌خواسته‌ام درباره‌ات بنوسم. ولی هیچ‌وقت نمی‌شود. حالا هم نمی‌دانی چه‌قدر و هر بار از جایی (می‌مانم درباره‌ی تو نوشتن را از کجای زندگی‌ام باید شروع‌کنم) نوشته‌ام و خط زده‌ام. این رابطه‌ای که در آغازش من ۱۲- ۱۳ ساله بودم، حالا ۱۹ سال‌ام است. برای‌من خیلی است. یک‌زندگی کامل است چون همه‌چیز الان برای من عوض‌شده. همیشه می‌خواستم بنویسم انگاری که یک‌وظیفه باشد. شاید، فقط شاید، بتواند قدردانی‌ای باشد. کار دیگری بلد نیستم خودت هم می‌دانی. احساس می‌کنم نوشتن‌ام به‌ترین چیزی‌ست که دارم. نوشته‌های‌ام عزیزترین و به ترین‌جا برای قدردانی‌ام است. هنوز هم خیلی چیزهای زندگی‌ام را تنها کسی که می‌داند تویی. شاید رابطه آن‌شکلی نماند. شاید الان جور دیگر باشم، آدم‌های دیگر باشند. ولی آن‌نامه‌ها، آن‌میز کوچک آشپزخانه، آن‌اتاق همیشه شلوغ که وقتی می‌ایم، تا رفتنم رخت‌خوابم را از وسط اتاق بر نمی‌دارم، آن‌شبی که دراز کشیده‌بودم توی کاناپاه و تو روی صندلی نشسته‌بودی و سازت را تمرین‌می‌کردی و پرسیدم سحر چه‌جوری می‌شه فهمید عاشق کسی شدی یا نه؟ که تو گفتی تازه اگه اونی که من فکر می‌کنم باشه از تو بزرگ‌تر هم هست. بعد آن‌قدم زدن توی برف های خیابان و آن‌لحظه‌ای که سر خوردم و اگر دستم را نگرفته‌بودی می‌افتادم. همه‌ی آن‌دورانی که درگیر آن‌عشق کذایی بودم و اگر تو نبودی نمی‌دانم چه‌طور تحمل‌اش باید می‌کردم. آن‌شبی که با خود کار روی دست‌ام خط خطی کردی و آن‌دستی که اشک صورت‌ام را پاک‌کرد و بغل‌ام کردی. همه‌ی این‌ها و خیلی چیزهای دیگر همیشه با من است. آدم‌ها عوض می‌شوند، شکل رابطه‌ها ممکن‌است تغییر کند ولی همه‌ی این‌ها، همه‌ی خاطرات من است. خاطراتی که بدون‌شان خودم را نمی‌شناسم. می‌دانم که می‌دانی چه‌قدر مدیون‌ات هستم برای همه‌ی این‌ها. حرف قشنگ زدن بلد نیستم. این‌نوشته هم نمی‌دانم چه‌طور شده. ولی این را اگر ننوشته‌بودم دیگر هیچ‌وقت نمی‌توانستم بنویسم.

نوشته‌شده توسط بامداد در 4:24 | | پیوند به این مطلب