عکس از Spectre
آقای مازی من را دعوت کردهاست به نوشتن از بهترینها و بدترین های سال. خوب من اینقدر حافظهام خراب است که اگر مثلن اینفیلمها را اینجا لیست نکنم حتا یادم نمی ماند در هفته چهفیلمهایی دیدهام، چه رسد به اینکه بخواهم دربارهی طول سال بگویم. ولی تا آنجا که ذهنام جواب میدهد، بهترینها و بدترینهایام اینهایند:
بهترین فیلم: پنهان
بدترین فیلم: خونبازی
بهترین مجله: ویژهنامهی «اومبرتو اکو»ی «بخارا» و شمارهی اسفند ۸۵ «فیلمنگار».
بدترین مجله: تمام شمارههای «دنیای تصویر»
بهترین کتاب: «گفت-و-گو در کاتدرال»
بدترین کتاب:
بهترین نقد: سعید عقیقی دربارهی مکتب فرانکفورت و بررسی نظریات مکتب فرانکفورت در سینما
بدترین نقد: مجموعهی نقدهای نوشتهشده در «دنیای تصویر»
نوروزنامههای همشهریجوان و اعتماد ملی (ویژهی خراسان) با محسن نامجو گفت-و-گوهای نسبتن خوبی کردهاند. دلتان خواست، بگیرید و بخوانید. تنوع صحبتهای محسن دقیقن در حد عنوان همین پست است.
استرلینگهیدن جای جانیگیتار
پیش از این:
هیچکاک
۱. برایمن سینما تکهای از زندگی نیست اما میتواند تکه ای از کیک باشد.
۲. طولمدت یکفیلم بستهگیمستقیم دارد به گنجایش مثانهی آدمها.
۳. من همیشه میگویم که سختترین چیزها برای فیلمبرداری سگها، نوزادها، قایقهایموتوری، چارلز لاتون (خدایش بیامرزد)، و بازیگران متد هستند.
۴. کیمنوواک: آقایهیچکاک، احساسهای کاراکتر من نسبت به محیط چیان؟
هیچکاک: بهخدا این فقط یهفیلمه.
نقلشده توسط جیمز استیوارت
۵. هیچکاک صحنههای قتل را جوری میساخت که انگار صحنههای عاشقانه هستند و صحنههای عاشقانه را جوری که انگار صحنههای قتلاند.
فراسوا تروفو
ادامه مطلب
خوب این نازلی کلن نامنتظر بود ظاهر شدنهاش ولی ایندفعه دیگه آخرش بود، ساعت ۶ صبح!! وسط «آقای اسمیت به واشینگتن میرود»!!!! کلی خندیدم سر صبحی، شانس آوردم مامان خودش بیدار بود وگرنه یهچیزی بهم میگفت :دی یهاتفاقایی داره پشت سر هم میافته که دوباره اینروزها حس روزهای آخر اسفندی داشتهباشن برام. خوووبه...
«مایکل کین» تعریف میکند یکبار که کنار رودخانهی تایمز لندن قدم میزده، یکخانوادهی سهنفرهی ایرانی او را میبینند، میشناسند و کلی خوشحال میشوند. جلو میآیند و با ابراز غیرقابلوصف خوشحالیشان از او میخواهند که عکسی بگیرند.کین قبول میکند. پدر خانواده دوربین را بهاو میدهد و خودشان سه نفری پشت به رودخانه میایستند و به مایکل کین میگویند: «ما حاضریم. بگیر!»
از بهاریهی رضا کیانیان در ویژهنامهی عید مجلهی فیلم
۱. بهاریهی رضا کیانیان را در شمارهی عید مجلهی فیلم از دست ندهید.
۲. شاملو و هدایت بالاخره از دیوار کندهشدند تا «شب پر ستاره» و آنیکی تابلو خوشگله که مکین و منصور برایام گرفتهاند را بهدیوار بزنم. پوستر «پرواز بر فراز آشیانهی فاخته» را هم بالاخره بردم تابلو سازی تا برایاش قاب درستکنند. شد ۶۰۰۰ تومن!!!
۳. این اعتراضها به فیلم هنوز دیدهنشدهی «۳۰۰» (البته من پیش از ماجرای ایناعتراضها تیزر اینفیلم را تماشا کردم و لذتبردم. اینیکی سینسیتی را میگذارد توی جیباش) برای من یکچیزی است تو مایههای "انرژی هستهای حق مسلم ماست".
۴. «دنیایاقتصاد» مطلبی دربارهی پروژهی فروکال آقای برادر ما نوشته. همهش تو فکرم بود وقتی ناصر میآید ایران مفصل درباهی فروکال باهاش صحبتکنم، آمد ایران و برگشت، من یادم رفت حتا یککلمه هم در اینباره سؤالکنم.
۵. از آن اتفاقهای کیشلوفسکیوار! رفتهبودم برای قابگرفتن پوستر، پاساژ بارثاوا که آقای ناشر را دیدم. گفت کتابتان احتمالن به نمایشگاه کتاب میرسد. نشانی درست تابلو سازی را هم آقای ناشر بهم داد. توی بارثاوا اصلن تابلو سازی نبود، من اشتباهی رفتهبودم!
۱. این روزها کو هیچ نشانی از نزدیک شدن سال نو؟ کو آن شوق همیشهگی روزهای آخر اسفند؟ این روزها از معمولیترین روزهای سال هم معمولیترند.
۲. السا: اون روزی بود که آلمانها توی پاریس رژهرفتن.
ریک: من جزء به جزءشو یادمه. آلمانها خاکستریپوش بودن. تو آبی پوشیدهبودی.
اینگیرید برگمن و بوگارت جای السا لوند و ریکبلین در کازابلانکا
۳. فکریام که برای عید دوباره یکسری از آن جملههای قصار سینمایی را اینجا بگذارم. دستِکم خودم را برای لحظاتی از حال اینروزها که هوای حوصله ابریست دور میکند.
۴. مرغی از اقصای ِ ظلمت پر گرفت
شب، چرائی گفت و خواب از سر گرفت.
مرغ، وائی کرد، پر بگشود و بست
راه ِ شب نشناخت، در ظلمت نشست.
□
من همان مرغام، به ظلمت باژگون
نغمهاش وای، آبخوردش جوی ِ خون.
دانهاش در دام ِ تزوير ِ فلک
لانه بر گهوارهی ِ جنبان ِ شک.
لانه میجنبد وزاو ارکان ِ مرغ،
ژيغ ژيغاش میخراشد جان ِ مرغ.
ای خدا! گر شک نبودی در ميان
کی چنين تاريک بود اين خاکدان؟
گر نه تن زندان ِ ترديد آمدی
شب پُراز فانوس ِ خورشيد آمدی.
□
من همان مرغام که وای آواز ِ او
سوز ِ ماءيوسان همه از ساز ِ او
او ز شب در وای و شب دلشاد از اوست
شب، خوش از مرغی که در فرياد از اوست،
گاه بالی میزند در قعر ِ آن
گاه وائی میکشد از سوز ِ جان.
خود اگر شب سرخوش از وایاش نبود
لاجرم اين بند بر پایاش نبود.
وای اگر تابد به زندانبان ِ ريش
آفتاب ِعشقی از محبوس ِ خويش!
□
من همان مرغام، نه افزونام نه کم.
قايقی سرگشته بر دريای ِ غم:
گر اميدم پيش رانَد يک نفس
روح ِ دريایام کشانَد بازپس.
گر اميدم وانهد با خويشتن
مدفن ِ دريای ِ بیپايان و، من!
ور نه خود بازمنهد دريای ِ پير
گو بيا، اميد! و پاروئی بگير!
خود نه از اميد رَستم نی ز غم
وين ميان خوش دستوپائی میزنم.
□
من همان مرغام که پر بگشود و بست
ره ز شب نشناخت، در ظلمت نشست.
نهش غم ِ جان است و نهش پروای ِ نام
میزند وائی به ظلمت، والسلام.
ا.بامداد
یکوقتهایی هست مثل الان که هرچهقدر هم جلو این صفحهی سفید خالی مینشینی، چیزی از سفیدیاش کم نمیشود. زوری که نیست، حتا اگر خودت بخواهی. نوشتنات نمیآید. حالا هر کار دلات میخواهد بکن.
دختر خواهرم که دو سالشه چند روز پیش میگفت: "تو فقط کتاب میخونی، میخوابی. کتاب میخونی، میخوابی" :)))))))
پ.ن: چند روز پیش یعنی چند ماه پیش، اونموقع یادمرفت اینو بنویسم، الان که نوشتن کم آوردم دارم مینویسم.
اگر دچار یکسری پابندیهای اخلاقی نیستید، حتمن این E-r-o-t-i-c Art Galerie را تماشا کنید. البته میشود گفت تمام کارها مادهی خامی هستند که میبایست آنها را در اختیار هنرمندی مثل «سالوادور دالی» قرار داد تا از آنها یک اثر ناب خلقکند.
انديشههایی که بهمتن سپردهمیشوند همچون ردپای رهگذری هستند بر شن. راست است که ما با دقت به اين ردپا مسير رهگذر را میشناسيم، اما برای دانستن ايننکته که او در راه چه ديدهاست، بايد از چشمهای خودمان استفادهکنيم.
آرتور شوپنهاور
نازلی پستی برای من نوشتهبود که ایننوشته بهشکلی، پاسخ آنپست است، اما میتواند بهعنوان یکپست مستقل هم خواندهشود.
خوب نازلی فکر نکنم بتوانم چیزی بهحرفهای تو اضافهکنم. آنچه را که گفتهای کاملن قبولدارم. من فقط سعی میکنم کمی در عرض نوشتهی تو قدم بزنم. برای من هم همینطور است، تحلیل مفصلی از یکموضوع در ذهن دارم که روزها رویاش فکر کردهام، حتا جملهبندی تحلیلام را هم در ذهنام میبینم اما همینکه کاغذ سفید پیشرویام گذاشتهمیشود همهچیز میپرد. یکنمونهاش همین نوشته است که از همین شروع کم آوردهام، آنحرفهایی که در ذهنام شکل مشخصی داشتند، اینجا شکل نمیگیرند. ببین ما در ذهن خودمان نیازی به تبیینکردن چیزی نداریم، نیازی بهتوضیح دادن هم نداریم. حتا کاربرد زبان و واژهها هم در ذهن ما خیلی انتزاعی است. من توی ذهنام با خودم صحبت میکنم. بنا-بر-این فکر میکنم که یک مفهوم خاص، کاملن روشن است. فلان تحلیل، مو لای درزش نمیرود. ولی برای خودم اینجور است، چون مخاطب هم خودم هستم. اما وقتی قرار است این مفاهیم و تحلیلهای ذهنی نمود عینی پیدا کند، دیگر ماجرا به اینشکل نیست. حالا من به یک نظام بیانی متفاوت احتیاج دارم. و در این نظام زبانی آنهمه حرفزدنهای من با خودم شاید فقط یککلمه باشد. من دچار توهمی بودهام از اینموضوع که تحلیل گستردهای کردهام. البته خیلیوقتها هم جدن تحلیلهای خوبی در ذهنام هست، ولی مساله باز همان است. اینکه تحلیلهای من شفاف و روشناند، یکتوهم است. تحلیلهای من برای ذهن خودم شفاف و روشن است نه برای مخاطب بیرون از اینذهن. در کار تحلیل و سنجشگری (به هر حال همینکه مینشینیم و دربارهی موضوعی ساعت ها فکر میکنیم، خودش حرکتی بهسمت یک کار تحلیلی و سنجشگرانه است، گیرم که خودآگاه نباشد) یکی از مهمترین ویژهگیها داشتن نگاه سنجشگر است. نگاه ویژهی سنجشگری که تو را از دیگران متمایز میکند. وقتی تحلیلهایی در ذهنمان داریم میتوانیم متصور باشیم که ایننگاه را داریم. اما این نگاه ویژه تنها بخشی از کار سنجشگری است. مرحلهی بعدی بخشیدن نظمی عینی و برونذهنی بهاین تحلیلهاست. ما در ذهنمان خود-به-خود همهچیز را مرتبمیبینیم، در گفتار پابند ایننظم نیستیم (برای همین بیشتر اوقات بحثهای جدی فکری از جایی بهبعد دچار شلختهگی و پراکندهگی میشوند)، اما در نوشتار میبایست ایننظم را پیادهکنیم. برای برقراری نظم باید تکههای پراکندهی تحلیل ذهنی ِ ما سر هم شوند. مشکل چندان به دایرهی واژهگان ما بر نمیگردد، مشکل ایجاد ایننظم است. و فکر میکنم اینکار تا حدود زیادی یاد گرفتنی است. تمرین میخواهد. باید تمرینکنیم، باید یاد بگیریم. بهکمک اینیادگیری دیگر اسیر آن توهم تحلیل شفاف که پیشتر صحبتاش را کردم، نمیشویم. البته این یادگیری چندان هم آسان نیست. چرا؟ چون ما قرار است چنان تسلطی هم بر فکر خود و هم بر نظام زبانی-واژهگانی خود داشتهباشیم که بهراحتی بتوانیم تحلیلها و فکرهایمان را منتشر کنیم. اما حتا اگر این تسلط را بر فکر خود پیدا کنیم، نظام زبانی الزامن با ما راه نمیآید. نظامهای زبانی-واژهگانی بسته به استفادههایی که از آنها میشده، اندیشههایی که با آنها مطرح میشده رشد پیدا کردهاند. وقتی جنس تفکر تو با پیشینیان تفاوت زیادی پیدا کند (نمیگویم ذات تفکر، میگویم جنس آن) خوب دیگر نظام موجود ظرف مناسبی برای اندیشهی تو نیست. حالا میبایست نظام زبانی- واژهگانی متناسب تفکراتات را هم بنا کنی. مثلن میبینیم «نیچه» که خود زبانشناس بوده چهگونه از ترکیبها و واژهگان نو (یا واژه گان قدیمی در مفهومی نو) استفاده کرده (یا حافظ و مولانای خودمان). یا نمونه بارزتر و شاید اوج این کار در دوران «کانستراکشنیست(ساختارگرا)»هاست. آنها در همهی ابعاد استفادههای تازهای از زبان کردند. یکنمونهی خیلی مشهور و سادهاش شمارهدار نویسیهای «رولان بارت» است که بهنظرم کار بسیار بزرگی است و نباید خیلی ساده از آن گذشت. بارت متوجهشد که اندیشههایاش بهشکلیست که نمی توان برای بیانشان از سیستم پاراگرافبندی سنتی استفادهکرد. پس از مدل شمارهدار نویسی استفادهکرد. پیش از این هم «شوپنهاور» و «نیچه» از مدل گزینگویهنویسی استفاده میکردند، اما شمارهدار نویسی بارت، شاید ریشهاش در این گزینگویهنویسیها باشد، تفاوت ماهوی با آنها دارد. کانستراکشنیستها سعیکردهاند بهجای اینکه از اندیشههای ذهنی بهسمت نوشتار و نظام زبانی بیرونی پیشبروند، نظام زبانی بیرونی را بیشتر شبیه آنساختار ذهنیای بکنند که پیشتر صحبتاش را کردم. این چیزی است که من خیلی دوستاش دارم. برای من امکان نداشت نوشتههای وبلاگام را طوری بنویسم که با سختار سنتی پاراگرافنویسی و وحدت موضوعی نوشته هماهنگ باشد (البته این از ضعف من هم بوده) اما با استفاده از مدل شمارهدار نویسی خیلی بهتر میتوانم اندیشههایام را به متن بسپرم.
حالا چرا در مورد احساسات ماجرا بهاینشکل نیست و حتا برعکس است؟ من تا پیش از خواندن نوشتهی تو چندان بهاین موضوع توجهنکردهبودم ولی دیدم حرفات کاملن درست است. من فکر میکنم یکی از دلایل عمدهاش این است که احساسات شکل واژهگان نیستند، شاید مثلن شکل تصویر بغلکردن یا دستدادن باشند ولی شکل واژهگان نیستند. اندیشهها و تحلیلهای ذهنی ما از جنس واژهگاناند. در بحث اندیشه، مسالهی ما انتقال واژهگان از شکل ذهنی به عینی بود ولی در اینجا اصلن واژهای وجود ندارد.
اگر آنچه را که من در بند پیش مطرح کردم درست فرضکنیم، خیلی از مشکلات حلمیشود. احساسات ما در صحبتکردنمان بهابتذال کشیدهمیشوند چون در حال صحبت مجبوریم بهسرعت آنها را تبدیل به واژهگان کنیم. اما هنگام نوشتن سر فرصت به دنبال واژهها و ترکیبهای مناسب میگردیم و واژهگان اینقابلیت را دارند که احساسات را خیلی خوب منتقل کنند. البته میبایست بلد باشیم که از آنها خیلیخوب استفادهکنیم.
خوب این هم از دیدگاه من. نازلی امیدوارم نوشتهی من را متظاهرانه ندانی. من اصلن بلد نیستم بهساده گی تو بنویسم. در مسیر نوشتن چنین اندیشههایی خود-به-خود به اینزبانی که میبینی، میرسم. زبان چندان یکدستی هم نیست. ناهمواریاش برمیگردد به کمسوادیام در بسیاری زمینهها.
باورم نمیشه، اصلن باورم نمیشه...
۱. خوب پیش از هر چیزی برای آقای عاصی و خانوم آذین دربارهی اینسهگانه جانکریستوفر بنویسم که میترسم فراموشمشود. تا آنجایی که من میدانم از روی اینسگانه فیلمی ساخته نشده (نمیدانم چرا؟؟) آنها هم که شما در آنعکس دیدید، ویرایش ویژهای از کتابها هستند بههمراه پیشگفتاری از خود جان کریستوفر روی هر کتاب که بهمناسبت سی-و-پنجمین سالگرد اینسهگانه منتشر شدهاند.
در مقدمههای کریستوفر بر کتابها نکتههای جالبی پیدا میشود. مثلن اینکه خود کریستوفر هم در زمان نگارش «کوههای سفید» نمیدانسته درون سهپایهها چهخبر است یا چهموجوداتی آن ها را کنترلمیکنند.
۲. در بخش «آخرین فیلمهایی که دیدهام»، حرف M در جلوی نام فیلمها نشانهی اختصاری است برای Masterpiece.
۳. اینپست نازلی کلی شوق نوشتن من را بیدار کرد، مثل همان شب تا صبحهایی که چتمیکردیم و تازه بعدش من کلی فکر خوب داشتم برای نوشتن. همیشه صحبتکردن با او همینجور است، حالا صحبت مستقیم باشد یا یک پست وبلاگ، فرقی نمیکند. بعدش دلات میخواهد بنشینی و همین جور بنویسی.
۴. خوب من تازه برگشتهبودم مشهد و نوشتهبودم اتاقی از آن خود و از حرفها که همان شب، این مکین آمد و اتاق من را گرفت. بعدش خوب من بندهی خدا بیخانمان شدهبودم، جای خواب و نوشتن نداشتم که! تازه دیگر چایی هم نمیچسبید!! حالا شما انتظار داشتید من توی همچین شرایطی می نوشتم؟ هیتلر خدا بیامرز هم آن روزهای آخر این قدر سخت نبود وضعیتاش!!!
۵. این امامزادهطاهر کرج هم برای خودش پرهلاشزی استها! (البته در ابعاد کوچک) خوب میدانستم که کانوننویسندهگانیها آنجا هستند، یکی-دو باری هم سر مزارشان رفتهبودم (که هر دفعه هم ماجرایی داشت) باز میدانستم که یکسری هنرمندان دیگر هم اینجا هستند ولی نه اینهمه: دلکش، مازیار، بنان، مرتضا حنانه، احمد عبادی، حسن کامگار، علیاصغر بهاری، حسین قوامی، مهین اسکویی، پرویز نارنجیها.
۶. نشستم یکچیزهایی هم از این دو هفته نوشتم ولی همهی حرفها دیگر از دهن افتادهبود. نمیچسبید. هیچوقت خاطرهنویس خوبی نبودم.
۷. ها! ولی یکچیزی را حتمن باید بنویسم :دی با عرض پوزش از مکین و آقایان برادران و خانوم بارانه، این بحثهای مزدوجانه بهشدّت مسخره و حوصله سر بر است!! در اینحد که بنده آخرش پا شدم و رفتم سراغ اینترنتبازی خودم.
۸. چککردن کامنتهای وبلاگ از روی موبایل هم خیلی میچسبد، مخصوصن وقتی توی ماشین نشستهباشی! خیلی احساس ممالک خارجه بهآدم دستمیدهد.
۹. یکچیز دیگر را هم باید بگویم. هرچند قشنگ نیست اصلن، ولی برای کسانی که فیلم بازگشت را دیدهاند، حس عجیبی ایجاد میکند، پسر کوچک فیلم در پایان فیلمبرداری در همان دریاچهای که در فیلم پدر در آن غرق شد، مشغول بازی بوده که واقعن غرق میشود و میمیرد.
عکس از Spectre
نمیدانم چرا اينجا را میخوانم. هزاربار بهخودم گفتهام که ديگر نمیخوانماش. اما چندبار در روز صفحهاش را باز میکنم، چندبار هرکدام از پستهایاش را میخوانم. فکر میکنم کی خودم توانستهام چيزهايی بنويسم که اينقدر شبيه خودم باشد؟ از درون خودم باشد؟ همهاش شکل ديگران شدهام. وقتی سالهای يکم-دوم دبيرستان «بوف کور» را میخواندم و چند سال بعدتر «چهرهی مرد هنرمند در جوانی»، همين احساس را داشتم. اينکه يکنفر دارد آنحرفهایی را که ته ته دلام است و خودم هيچجور نمیتوانم بنويسمشان میگويد. اين ديگر تکرار نشد تا نوشتههای او. وقتی میخوانمشان همهچيز ويران میشود. همهی اينشکلهایی که براي خودم ساختهام، همهی نقابها. خودم میمانم و تنهاییام. سخت است، تلخ است، ولی خوب است؛ خیلی. دوباره خودم را شکل خودم می کند.
برگشتم. حالا نشستهام توی اتاق خودم و دارم مینویسم. تا توی اتاق خودم نباشم نمیتوانم راحت بنویسم. در نبود من اینقدر اینجا تمیز و مرتب شده که دیگر نمیشناسماش. ولی فعلن بهترین جای دنیا همینجاست؛ با همهی مشکلاتاش.
چهگونه میتوان هم از مردم گریخت و هم از نزدیک با ایشان، و برایشان، زندگیکرد؟ چهگونه میتوان هم بهزندگی آدمیان و قراردادهای دیرینهی آن پشتپا زد و هم برای آنان، و بهکمک خودشان، زندگی نو و نظم نوینی را جست-و-جو کرد؟
از مقدمهی مهدی سحابی بر «بارون درختنشین»










