من گردندرد دارم. خيلیوقت است، چندسال... البته شايد خستهگی گردن اسم بهتری باشد برایاش. گردنام هميشه خستهاست. سختاش است که سرم را روی تنام نگهدارد. وسط کتابخواندنها میخواهم سر را بگذارم روی صفحهی کتاب و برندارم. پای کامپيوتر میخواهم تکيهاش بدهم -پيشانیام را- بهمانيتور و ديگر برندارم. چه برای تماشای فيلم، چه موسيقی يا هرچيز ديگری مجبورم هدفون بزنم. يکوقتهايی گردن وزن اضافی هدفون را روی سر تاب نمیآورد. هدفون را بايد برداشت. اگر وسط موسيقی باشد اشکال ندارد. ولی گاهی وسط تماشای فيلم ايناتفاق میافتد. اين ديگر خيلی بد است.
این عشق پانزدهسانتی اصلاً یعنی چه؟
خب، عشق پانزده سانتی... بذار من اینجا زرنگی کنم یک تعبیری را از زبان یکی از مخاطبها شنیدم که خیلی خوشم آمد از آن تعبیر و خودم از آن بهبعد دیگر همیشه این تعبیر را به کار میبرم و آن هم اینکه در بندر نرماندی یکی از گلهایی که میروید شقایق است. اینجا اشاره به طول گل شقایق است که در نرماندی میروید که طولش ۱۵سانت است. اما یک تعبیر اروتیک هم دارد که آن را هم نمیتوانم کتمانش کنم. اما اینکه هنگام سرودن این شعر من به کدام یک از اینها فکر میکردم، معذورم که الان بگویم:))))))
جهت اطلاع مشهدیهایی که نمیدانند:
از دیروز جشنواره در مشهد شروعشده. سینما هویزه و سینما قدس، سئانسهای ۳، ۵، ۷. فردا هم "خونبازی" در سینما هویزه نمایشدادهمیشه ولی نمیدونم کدوم سئانس.
۱. از اینپست خانوم کارپهدییم رسیدم به اینجا، که پرسیدهبود زیباترین شعرهای شما کداماند؟ دوستداشتم بعضی از شعرهای مورد علاقهام را اینجا بگذارم و آنچه الان از زبیاترینهایام در ذهن ِ شلختهی فراموشکارم دارم، اینهاست:
رودکی:
حافظ:
ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند
چو بید بر سر ایمان خویش میلرزم
شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان
ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان جان به غمهایش سپردم نیست آرامم هنوز
سعدی:
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست
عشق در دل ماند و یار از دست رفت
مولوی:
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
آمدهام که سر نهم عشق تو را به سر برم
ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
جان و جهان! دوش کجا بودهای
و
نینامه
۲. چند توضیح:
۱. در اینجا فقط شعرهای کلاسیک را آوردهام. شعر نو خودش پستی جدا میخواهد
۲. برای من شعر کلاسیک و موسیقی ایرانی (بهخصوص صدای شجریان) جداییناپذیرند.
۳. در آنشعرهایی که یکبیت خاص برایام خیلی مهمبوده، آنبیت را اینجا آوردهام. بقیه، مصرع های آغازین هر شعر هستند. به جز یکبیت از حافظ که کامل آن را آوردهام چون فراموشکردهام که اینشعر که در کدام غزلاش است.
۱. با مجلهها شروعشد. «ايرانفردا»ها، «کيان»ها و مجله خارجیها را میبرم برای حميد، فقط آنچندتا «نيويورکر» را نگهمیدارم. هفتهنامههای «سينما» و بقيه را هم میريزم دور، فقط شمارهی گفت-و-گو با «بيضايی» را نگهمیدارم. میروم سراغ پوشهها، کارتپستالهای قديمی يکیيکی پارهمیشوند، نامههای نوشته و فرستادهنشده، رسيدهها، يکیيکی پارهمیشوند. کاغذنوشتههايی که خاطرههای دورههای مختلفاند، پاره میشوند. آنلذت ناب پارهکردن، آن صدای قشنگاش، آن راحتی فکر ِ بعدش... هنوز دور ريختنیهای زيادی مانده، تمبرها مثلن و خيلیخرت-و-پرتهای ديگر. شاید مریم بعضیهایشان را بخواهد برای ملیکا یا بعضی بچه های فامیل. از بچهگی عاشق جمعکردن اينخرت-و-پرتهای کاغذی بودم و همهشان را نگهمیداشتم. حالا با پارهکردن و دور ريختن هر کدامشان احساس رهايی بيشتری میکنم. يکروزی هم (شايد چندسال ديگر) آرشيو «فيلم» و «دنيایتصوير»ام را میريزم دور، میدانم. از اينماه هم ديگر نه «فيلم» میگيرم نه «دنيایتصوير». «هفت» را بهخاطر ترجمههایاش و «هادی چپردار» میگيرم هنوز وگرنه حوصلهی اراجيف «مجيد اسلامی» و «حميد صدر» و دار-و-دستهشان را ندارم. کم کم دارد میماند کتابهایام و فیلمهایام با خودم و تنهاییام... اینجور بهتر است، بگذار هرچه قرار است ماندنی باشد روی اینوبلاگی باشد که خودم آرشیوش را جایی ذخیره ندارم.
۲. یکدورهای در زندگیام بود که فکر میکردم تا ابد مقدسترین ِ همهی دوران است برایام. الان آندوره و آن رابطهی یکطرفه (چهخوب که یکطرفه بود و هیچوقت دوطرفه نشد) نهتنها کوچک ترین ارزشی برایام ندارد که خیلی هم مضحک است. چهبهتر!!
۳. «وفاداری» و در بند آن شدن چیز احمقانهای است. یک زن و مرد ممکن است سالها در اوج صداقت عاشق هم باشند، بعد یک روز صبح که یکیشان از خانه بیرون میرود عاشق یکنفر دیگری بشود که دارد در خیابان راه میرود و اینهمانقدر صادقانه است، که همهی آنسالهای عاشقانهی با هم بودن. بعد این زن یا مرد باید بههمان راحتی که مرد در صحنههایی از یک زناشویی ِ اینگمار برگمن، خانواده را ترک میکند، دیگری را ترککند و با آنیکی برود. خوب شاید هم باز مثل همان فیلم یکروزی برگشت و باز تا سالها با هم و رها از هم دوستباشند. یا شاید رفت و مثل ساراباند وقتی برگشت که هر دو پیرمرد و پیرزن هستند. بههرحال وفاداری چندان اهمیتی ندارد. چهرسد به اینکه بروند و این وفااری را یکجایی هم ثبت بکنند، آنهم جایی مثل محضر خودمان یا کلیسای فرنگیها!!! باباآدم و ننهحوا را کاری با امور مقدس خداوندی نیست بابامجان! آنها باید مثل آخر «افسانهی آفرینش» هدایت پشت شاخ-و-برگ درختان کارشان را بکنند با هم.
۴. البته رهاییای که بند پیش صحبتاش شد، همیشه اضطراب و تنهاییای را هم با خود دارد. ازدواج در شکل خوباش احتمالن آرامشی ساکن -و البته همواره متزلزل- برای فرد دارد. دستگاه یکسان-و-همانندسازی جامعه هم با قدرت کار میکند، باید ببینی که با همهی اینها فرد کدام را انتخاب میکند. فکر میکنم این جدایی، اینحفرهی بزرگ میان ما و خیلیها، اینجا ایجاد میشود، اصلیترین دلیلاش همین است. همین است که باعث میشود ما آنها را نفهمیم و آنها ما را. اینتفاوت هم اصلن ارزش بهحساب نمیآید که باز یکعده بخواهند بگویند شما خودتان را تافتهی جدا بافته میدانید. ما حق داریم بگوییم متفاوتیم همانطور که لات-و-لوتهای پایینخیابان هم با جامعهی بزرگ متفاوتاند. آنها هم بهیکشکلی جلو دستگاه یکسان-و-همانندسازی جامعه ایستادهاند.
۵. کمکم دارم بهنوشتن برمیگردم :)
شما خسرو گلسرخی را کشتهايد
گرچه مطبوعات فقط افتخارات شما را به رخ میکشد
گرچه آقای ژرژ پمپيدو هم شاعر است
و گرچه شهبانوی استخوانی ايران هم به عضويت افتخاری آکادمی
خرگوشان پير فرانسه انتخاب شده
ولی ما میدانيم که شما شاعری بنام خسرو گلسرخی را کشتهايد
آخر ما هم بين آجانها ، گروهبانها و ماموران سازمان امنيت جاسوسانی داريم
ـ شما خسرو گلسرخی را کشتهايد ـ
اين به افتخارات شما در مطبوعات مربوط نيست
به نفت ، به پول
به موکب همايونی که بر دوش جلادان سازمان امنيت حرکت میکند
به طرح ابريشم کلاغی جديدی که کارگران گرسنهی بلوچ برای پوشاندن استخوانهای
موزون شهبانو بافتهاند
هيچ چيز به هيچ چيز مربوط نيست
و تازه ، خبر تيرباران همه جا هست
بیآنکه واقعا خبر تيرباران درجايی درج شدهباشد
و همين علامت آن است که شما خسرو گلسرخی را کشتهايد
شما خسرو گلسرخی را کشتهايد
حتی پيش از آنکه بکشيد ، کشتهايد
شما دوهزاروپانصد سال پيش از اين
خسرو گلسرخی را کشتهايد.
رضا براهنی
یا نچرال بُرن بهگا...رفتهها!!
نسل تخمیای هستيمها! پدران پر افتخار ما! با افتخار!! مبارزه و انقلاب کردند، ما بهگا... رفتيم. الان هم اگر امريکا به ايران حمله کند يا هر اتفاق آسمانی و زمينی ديگری بيفتد (فارغ از هر نتيجهای که در آينده به بار میآورد) باز ما بهگا... میرويم.
۱. برمیگردم توی اتاقم. نگاه میکنم به سه تا تب باز ماندهی فایرفاکس، روی صفحهی مانیتور. تو، تو و خودم. تو میگویی: «فکر می کردیم زندگی شکلات است مثل قصهها، آخرش را دل دل می کردیم که زودتر بخوانیم و بدانیم که خوشبخت میشویم یا نه» [+]. تو هم می گویی: «حالا دارم تاوان همین را پس میدهم. حقم است. باید دنیا را همانجوری که هست ببینم. با همه ی چیزهایی که در آن است و به این فکر نمیکند که من کیام و چی میخواهم. دارم رام می شوم، دارم تن میدهم...» [+]. همهمان دیگر میدانیم زندگی اصلن قرار نیست آنچیزی باشد که ما دوستداریم، حتا قرار نیست کمی شبیهاش باشد. احتمالن لحظهی قشنگی نبود آنوقتی که این را فهمیدیم. هنوز هم نمیدانم در «دریمرز» آنلحظهای را که سنگ حقیقت بهشیشهی رویا خورد، باید لحظهی خوبی بدانم یا بد. هنوز هم نمیدانم اگر دختر خودش و دو پسر را با رویای خودکشیِ «موشت» میکشت بهتر بود یا رفتنشان میان جمعیت؟ گمشدهایم. مقصدی که میخواستیم هم انگار قرار نیست وجود داشتهباشد. حالا وقتی گفتی گمشدم، بعدش چهمیخواهی بگویی؟ خوب بعدش باید بگویی خانهام فلانجا است و من گمشدهام. ولی خوب خانهمان کجاست؟؟؟ «مادر»ِ «توکیو استوری» میگفت: "بله، اگر کسی اینجا گمشود، باید همهی عمرش را دنبال گشتن راه و پیدا نکردن آن بگذراند." قرار است بمانیم هنوز؟ برای آنوقتهایی که زمین انگار میایستاد و ما هنوز میتوانستیم آنقدر از ته دل بخندیم که از چشمهامان اشکبیاید و فکهامان درد بگیرد؟ یا قرار است برویم؟ یا... در باغ زیتون چهکسی اضافهبود؟
۲. در باغ زیتون چه کسی اضافهبود؟ خیلیهایی که اینقطعهی رنه شار را برایشان اساماس کردهبودم، ازم پرسیدند این یعنیچی؟ اصلن چی است؟ نمیدانم، نمیدانم چی است، نمیدانم معنیاش چیاست، ولی میدانم هزار بار هم که بخوانماش، از بر هم که شدهباشم، باز دلام میخواهد بخوانم: «در باغ زیتون چهکسی اضافهبود؟»
۳. من هم دلام تنگ است، خیلی... نمی دانی اینروزها چهقدر دلام میخواست رو-به-رویام نشستهبودی تا خیلی چیزها را بهت بگویم.
کلی دل همهتون بسوزه. يعنی خيلیها!! ديدار با اين خانوم هيجانانگيزه فوقالعاده هيجانانگيز و خووووب بود. قشنگ مثل حس و مزهی خوردن همون تيکه آناناس آخرش!!! (خوب این هیجانانگیزه هم کاپیرایت نازلییه دیگه!!!)
بوف: آنها را میبینم. آنجا بر زمینهی آسمان ظلمانی و توفانی میرقصند و رقص شکوهمندشان از سپیدهدم تا دیار ظلمت و ابهام ادامهمییابد. باران بر چهرهشان میبارد و شوری اشکها را میزداید.
میا: وای که از دست تو با این خیالبافیهایات.
مهر هفتم/ اینگمار برگمن
۱. یکی از لذتبخشترین و هیجانانگیزترین کارهای دنیا، نامه نوشتن است.
۲. بهترین فیلم ایرانیای که تابهحال دیدهام، «کاغذ بیخط» است.
۳. «تحلیل نقد»ِ نورتروپ فرای کتاب فوقالعادهای است.
۴. برای اینکه بفهمید دستور زبان را هم میتوان جذاب، شیوا و روان آموزش داد، «نامها و نشانهها در دستور زبان فارسی» احمد شاملو را بخرید.
۵. کاریکلماتورهای پرویز شاپور بینظیرند: «وقتی به موش فکر میکنم دُماش مغزم را قلقلکمیدهد».
۶. به فیلم سقوط فقط یکستاره میدهم.
۷. معلومنیست جناب صادقخان هدایت (با همهی ارادتی که بهشان داریم) بخشهای مختلف «بوف کور» را از روی چندجا کپی زدهاند. تٱثیر فیلمهای اکسپرسیونیستی آلمان را میدانستم، حالا این هم اضافهشد: «دفترهای مالده لائوریس بریگه» نوشتهی «راینر ماریا ریلکه». آقای هدایت دو بند از اینکتاب را در بوف کور ترجمهی آزاد کردهاند و از حق نگذریم، ایندو بند میتواند بهترین نمونهی ترجمهی آزاد تاریخ ترجمهی ایران باشد. "زندگی با خونسردی و بیاعتنایی صورتک هر کسی را...".
۸. من هیچ برداشت فرامتنی (مثلاینکه چون هدایت کتاباش را از یکجاهایی کپی زده پس «بوفکور» کتاب خوبی نیست.) از بند بالا ندارم.
۹. به پرچمهای پدران ما هم فقط یکستاره میدهم ولی «سقوط» نسبتبه «پرچم ها...» یکفیلم دوستاره محسوبمیشود.
۱۰. من با اینخانوم «سیلویا پلات» کلی خاطرهی مشترک دارم.
۱۱. «چای تلخ» ناصر تقوایی میتوانست یک نمونهی تکرار نشدنی در تاریخ سینمای ایران باشد؛اگرساختهمیشد!
۱۲. بعد از نوشتن هر شماره از اینتومار، یکدور دور اتاقام راه میروم.
۱۳. «یاداداشتهایی در باب سینماتوگراف» روبر برسون، «چنین گفت زرتشت»ِ سینماست.
۱۴. ترجمهی آنکتابهایی از «نیچه» که کار «داریوش آشوری» نیست، انسان را بهمرز خودکشی میرساند.
۱۵. بهشدت علاقهمندم که اسکار بهترین فیلم امسال را Little miss Sunshine بگیرد. (البته هنوز بابل را ندیدهام).
۱۶. در زیرنویس فارسی فیلم کاپوتی (که اتفاقن زیرنویس بدی هم نبود) In Cold Blood ترجمهشدهبود: «در خون سرد». فکر میکنم حتا کسانی که یککتاب هم در عمرشان نخواندهاند، اسم «در کمال خونسردی» بهگوششان خورده. راستی به «کاپوتی» یکستاره و نیم میدهم. اما بازی فیلیپ سیمور هافمن ۴ ستاره بود. چندوجهی بودن شخصیت کاپوتی و نمودش در برخورد با دو قاتل و دیگران هم چهار ستاره بود، ولی فیلم همان یک-و-نیم ستاره. توضیح اینتناقض ایناست که فیلم نتوانستهبود خود را وارد این شخصیت چند وجهی کند، بیرون هم نیستادهبود. در اینمیان پا در هوا بود. اگر بخواهم روشنتر منظورم را بیانکنم فیلم مثل اینبود که شما برای دوستتان از شخصیت چندوجهیِ چنین آدمی بگویید که با او از نزدیک برخورد داشتهاید. خوب فاصلهی زیادیست میان از نزدیک برخورد داشتن تا تعریفکردن آن برای دیگری.
۱۷. یکنفر به ما بگوید که اینروزها محرم است یا حکومتنظامی!
۱۸. من بهاندازهی یک بز هم از فیلمهای سورئالیستی سر در نمیآورم.
۱۹. «ماجراهای پدر براون، کشیش کاراگاه» بههماناندازه که متفاوت بود، مسخره هم بود.
۲۰. «سامرست موآم» رمانی نوشته بهاسم «دیروز و امروز» که شخصیت اصلیاش «نیکولو ماکیاوللی» است.
۲۱. «مسعود دهنمکی» یک «پسا محسن مخملباف» و «امیر قادری» یک «پسا جواد طوسی» است.
۲۲. «فرزاد حسنی» پدیده/موجود قابل بررسیای است.
۲۳. تُرکه سگش دست-و-پا نداشته. دزد مییاد تو باغش، سگشو میذاره تو فرقون مییفته دمبال دزده.
۲۴. هر کدام از بندهای اینتومار می تواند موضوع پستِ مستقلی باشد.
۲۵. باور کنید من حالام خوب است!!!
[+]
میگه: میدونی... حتا واکنشهای چهرهمون هم خیلی مال خودمون نیست. گاهیوقتا فکر میکنم حتا خصوصیترین فکرامون هم مال خودمون نیست.
میگم: اشکال نداره اینا رو که گفتی بذارم رو وبلاگ؟ میگه: نه. اسم پستات رو هم بذار: "بافتههای مشوش یک خوابگرد".








