ارشادیها به مرور زمان محو میشوند اما اهل فرهنگ میمانند. موقعی كه مسووليت وزارت ارشاد را به عهده گرفتم برخی نويسندگان نامدار و شاعران تاثيرگذار كتابهايشان در مديريت گذشته ممنوع شده بود. دو نمونهاش كتابهای شاملو و دولتآبادی بود. اين دو نام كه اشاره كردم از آنجا كه از جنس فرهنگند میمانند و صراف زمانه ارشادكنندگان را مثل غبار محو میكند. در حافظه هيچكس نمیماند كه چرا «كليدر» سالها ممنوع بود. مثل اينكه كسی فرمان دهد كوهنوردان به البرز نروند. پيداست كه اين امريه ارشادی را باد میبرد. همان كه مولوی گفت: گفتوگوهای جهان را باد برد... چنانكه اكنون جايگاه شعر شاملو و رمان كليدر در ادبيات ما از جايگاه وزارت فرهنگ و ارشاد محكمتر است. ممكن است صد سال ديگر وزارت ارشاد نباشد اما مطمئنا شاملو و دولتآبادی خواهند بود.
میدانيد چرا نمیشود مولوی وخيام و نظامی و حافظ و سعدی و... را ارشاد كرد؟ يا بخشهايی از آثارشان را حذف نمود؟ به همين دليل ساده كه در آثار آنان فرهنگ بر ارشاد غلبه كرده است. در يك كلام گویی حافظ آينه تقابل فرهنگ و ارشاد است. محتسب نماينده ارشاد است و حافظ نماينده فرهنگ.
عطاءالله مهاجرانی
[+]
آخه من چرا این قدر غلط املایی دارم؟ آخریش همین پست قبلی بود که دیشب دیدم «شکرگزاری» رو با ذ نوشتم. و جالبه که اینقصه سر دراز دارد... از همون سال یکم دبستان (نمیدونم شایدم دوم، از همونسالی که بهبچهها املا میگن) هم بیشتر املاهامو ۱۸-۱۹ میشدم. نمیدونم بهخاطر اینه که اینقدر بیدقتم کلن؟ یا نه دلیل دیگه داره. و آخه یهمسٱلهی دیگه هم اینه که وقتی بعد ازتایپکردن پستهام اونا رو مرور میکنم به هیچوجه نمیبینم اینغلطا رو. همیشه یا دوستان باید بهم بگن یا دستِکم بعد از ۳-۴ ساعت خودم باید دوباره پستمو ببینم. همونموقع اصلن متوجهِش نمیشم.
حالا امیدوارم تو همینچهار خط باز غلط املایی نداشتهباشم!!!!
ارزشگذاری: * * * *
۱. بعد از تماشای اینفیلم، ناگهان یاد «مهمان مامان» مهرجویی افتادم و فکرکردم که آنفیلم بیش از اینکه برداشتی از کتاب «هوشنگ مردای کرمانی» باشد، کپی ِ سطحی و بدساختی است از Pieces of April. اینجا یکخانواده قرار است در روز عید «شکرگزاری» بهدیدار دخترشان بروند. دختری که چند سال است او را ندیدهاند. دختر میخواهد سنگتمام بگذارد. بزرگترین مشکل دختر پختن بوقلمونی است که میخواهد برای اینروز آمادهکند . خانواده چندان بهعاقبت ماجرا امیدوار نیست. دختر زمانی که هنوز پیش خانواده بوده، مدام مشکلآفرینی میکرده، رابطهاش با خانواده خوبنبوده و آشپزیاش هم افتضاحبوده. فیلم روایت موازی داستان دختر و خانوداه است.
۲. میتوانم بگویم این یکی از تلخترین فیلمهایی است که تابهحال دیدهام. می توانم هم بگویم این از شیرینترین فیلمهایی است که تابهحال دیدهام. آدمهای فیلم همه شخصیتاند و ایناتفاق درحالی افتاده که کمترین اشارهی ممکن بهخصوصیات و زندگی شخصی ِ هرکدام از آنها میشود. فیلم از سادهترین و موجزترین موقیعتها برای شخصیتپردازی آدمهایاش استفادهکرده. همهی اینموقعیتها، لحظههای ساده و گذرای زندگی اند. اتفاقن ممکناست در یاد هم نمانند همانطور که بخش زیادی از زیباییهای زندگی ِ خودمان -که همینلحظهها است- در یادمان نمیماند. خیلی ساده بعد از چند دقیقه آنها را فراموشمیکنیم.
۳. توضیح: اگر فیلم را ندیدهاید، شاید بهتر باشد از اینجا بهبعد را نخوانید.
۴. یک. آوریل با خانواده مشکلداشته، برایهمین از آنها دور شده. او میخواهد که آمدن خانواده برایاش مهم نباشد، دوستدارد اینموضوع برایاش بیاهمیتباشد، ولی اینطور نیست. اتفاقن خیلی هم اهمیت دارد. و او دوستدارد همهچیز عالیباشد.
دو. در خانواده بیشترین مشکل را با آوریل، مادرش دارد. و بهگفتهی خودش تنها یکخاطرهی خوب از آوریل در ذهن دارد (که آن هم معلوم میشود خاطرهی دختر دیگرش است) اما اولیننفری است که در اتوموبیل نشسته.
سه. پدر که در طول سفر مشتاقترین فرد برای رفتن بهخانهی آوریل است و حتا خوردنیهایی را که مادر آورده دور میاندازد چون قرار است ناهار را خانهی آوریل بخورند، درست در آخرینلحظه و در حالی که جلو خانهی آوریل ایستادهاند، بهخانه نمیرود و خانواده را به یکرستوران میبرد.
چهار. دختر کوچک تر مدام سعیدارد مادر را راضی به بازگشتکند.
پنج. پسر اصلن فارغ از اینماجراهاست. برایاش رفتن و نرفتن فرقینمیکند، او دوستدارد خوشبگذراند.
شش. مادربزرگ که فراموشیدارد، بهتر از همه متوجه رفتار آدمهای دور-و-برش است. او اصلن آوریل را از یاد نبرده.
هفت. شوهر/دوستپسر آوریل میخواهد همهچیز خوب پیشبرود. دلاش میخواهد آوریل و خانوادهاش روز خوبی را بگذرانند.
همه بهشیوهی خودشان دارند سعیمیکنند که بهترین اتفاق ممکنبیفتد. اما نمود بیرونی ایننیت بهخاطر لجبازیهای هرکدام از آدمها با خودشان، و یادآوری روابط گذشتهشان با هم، شکل دیگری پیدا میکند. و گرنه نیت هماناست، اینکه بهترین اتفاق ممکن بیفتد.
۵. زمان میگذرد و ماجرا پیشمیرود ولی اصلن نمیتوانی بگویی که خوب پیشمیرود یا نه. در بدترین لحظهها میدانی که بعدن لحظههای خوبی خواهی داشت و در لحظههای خوب میدانی اینشادی و سرخوشی خیلی راحت بههممیریزد و دوامیندارد. همه نگراناند که همه چیز به هم بریزد و امیدوارند که در آنلحظه که باید، همهچیز خوب پیشبرود. صحنههای پایانی فیلم سرشار از شادی و زندگی است. هیچ شادیای هم اصیلتر از اینشادی نیست. ولی نمیدانی یکلحظه بعد، لحظهی بعدی که در فیلم نیست، باز هم اینشادی هست؟
تصویر تو در آینه: یک شهر خیالی
آویزه هر موی تو: ابزار تعالی
گفتی که چرا شاپرکان خانه به دوشند؟
ای شاپره کش؛ ها! چه جوابی چه سوالی؟
***********************
بر چهره تو نور دو صد ابر سحابی
حرکات دو چشمان تو: اجرام سماوی
گفتی که چرا هرکه مرا دید بمیرد؟
ای قاتل زیبا چه سوالی چه جوابی؟
[+]
ارزشگذاری: :(
بدویت + احساسات رقیقه + مرد خانواده + رابطهیعشقی + آتشبازی و تعقیب-و-گریز = الماس خون
فیلم «الماس خون» دستِبالا میتواند باعثشود که خانوادههای امریکایی کمی دلشان بهحال مردم بدبخت افریقا بسوزد و در دل احساس شادی کنند که خوشبختانه در مملکت خودشان خبری از این فجایع و بدبختی ها نیست. که همینکار را هم بعید میدانم با مردمی که کمی آگاهترند بتواند بکند. فیلم دربارهی قاچاق الماس در افریقا و قجایع و کشتارهای پیآمد این ماجراست. مرد سیاهپوستی در حملهی قاچاقچی های بومی به دهکده خانوادهاش را گممیکند. قاچاقچیها او را بهکارگری در یکی از معدنها میبرند. مرد الماس بسیار بزرگی پیدا میکند و آن را در جایی مخفیمیکند. طی یکسری حوادث او موفق به فرار از دست قاچاقچیها میشود. قاچاقچی جوان امریکایی در افریقا الماسها را قاچاق و معامله میکند. زن خبرنگار جوان امریکایی در افریقا بهدنبال تهیهی گزارش دربارهی قاچاق الماس است. مرد سیاهپوست بهدنبال خانوادهاش، مرد قاچاقچی بهدنبال الماس بزرگ و زن به دنبال اطلاعات محرمانه درباره قاچاق اسلحه. پیوند خوردن سرنوشت اینسه آدم بههم همهی مواد خام لازم برای پیشبردن دو ساعت فیلم را فراهم میکند. نمایش مبتذل و سطحی بدویت مردم افریقایی بهشکلی که یادآور سینمای جشنوارهای خودمان است، فقط کمی هالیوودیزه شده. صدور بیانیههایی دربارهی عمق فاجعهای که در افریقا درحال وقوع است بهشکل دیالوگهایی که در دهان بازیگران گذاشته میشود. تعقیب و گریز و تفنگ و گلوله در درگیریها و تعقیب-و-گریزها میان سربازان، قاچاقچیها و شخصیتهای داستان. ایجاد رابطهی عاطفی بین زن خبرنگار و جوان قاچاقچی. خوب همه چیز برای سرهم شدن یکمحصول دیگر از کارخانهی کلونیسازی هالیوود تکمیلاست. تنها چیزی که تماشاگر را پای اینفیلم نگهمیدارد حضور دو بازی گر ستاره در آن است. لئوناردو دیکاپریو و جنیفر کانلی. بازی دیکاپریو خوب است ولی شخصیتی که بازیمیکند بهقدری کلیشهای و فاقد ظرافت است که چیزی از بازی خوب او در ذهن نمیماند. وضعیت جنیفر کانلی از این هم بدتر است. خبرنگار زن جوان حاضر در بحران دیگر تبدیل بهیک تیپِ کسالتبار شده و تفاوتینمیکند که نقش را جنیفر کانلی بازیکند یا نیکیکریمی. فقط میشود از زیبایی فوقالعاده و کلاسیک چهرهی جنیفر کانلی لذتبرد! جنیفر کانلی با آنتوان بازیگری که در «مرثیهای برای یکرویا» از خود نشانمیدهد، چند سال است با بازی در آثار سخیف این چنینی، در حال تبدیلشدن بهیکبازیگر معمولیِ هالیوود است. پایان فیلم اما وحشتناکترین قسمت آن است. همان پایانبندی احمقانهای که آدمسادهی طول فیلم را تبدیل بهقهرمان میکند و یکآدم هم بهافتخارش کفمیزنند و احساساتیمیشوند.
ارزشگذاری: *** 2/1 (سه ستاره و نیم)
نگاهی بهفیلمهای اینروزها و سالها بیندازید: «مرحوم»، «مونیخ»، «شهر گناه»، «بیست-و-یک گرم»، «مردان ایکس» و... سینما چه هنری، چه بدنه و چه تجاریاش پر شده از قیافههای عجیب-و-غریب، رنگ و نورهای اغراقشده و فانتزی، زاویههای دوربین غیرطبیعی، روایتهای درهمریخته، خشونت و خون و... (کاری به خوب و بد آن ندارم). در این میان آدمهای کوچک و بزرگی هم آمدهاند و فیلمهایی کوچکی ساختهاند از آدمهای ساده با رابطههای ساده: «گلهای پزمرده، «پیش از غروب»، «نزدیکتر» و... امسال نامهای بزرگی فیلمهای پر سر-و-صدا ساختهاند: مارتیناسکورسیزی، برایان دیپالما، کلینت ایستوود، خوزه گنزالس ایناریتو. نامزدهای اصلی همهی فهرستهای منتقدین و جشنوارهها هم همینهایاند، اما یک فیلم کوچک که ظاهرن نخستین ساختهی دو کارگرداناش است هم ناماش در کنار ایننامزدهای بزرگ آمده. «Little Miss Sunshine». اینفیلم از هیچنظر فیلم خاصی نیست. نه داستان تازهای دارد، نه روایت نویی، حتا در بسیاری مواقع بهکلیشههای رایج هالیوود نزدیکاست. فیلم روایت سادهی سفر یکخانوادهی متوسط امریکایی است. پدر، مادر، پسر بزرگ، دختر کوچک، دایی و پدربزرگ پدری. دختر کوچک قرار است در مسابقهای در کالیفرنیا شرکتکند، توان مالی خانواده اجازهنمیدهد که با هواپیما سفر کنند. بهدلایلی هیچکس را هم نمیتوانند در خانه تنها بگذارند. پس خانواده با یکفلکسواگن قدیمی راهی سفر میشود. اتفاقات طول سفر هم چیزهای عجیبی نیستند، نمونهی همهشان را در فیلمهای بسیاری دیدهید. اما چیزی که فیلم Little Miss Sunshine بهآن دستپیدا کرده و بسیاری از فیلمسازان (حتا بزرگان سینما) بهآن نمیرسند، ارایهی تصویری بیپیرایه و ملموس است از چند آدم در قالب یکخانواده. خانواده جوهرهی اینفیلم است. همهی آندعواها، خندهها، بحثها، لحظات پوچ و همچنین آنشخصیتی که هر فردِ یکخانواده دارد برای دیگر اعضا. اینفیلم توانسته اینها را تصویر کند. خندههای منِ بیننده، ناراحتیهایام و... همه از جنس خندهها و ناراحتیهای خانواده است. من بهشخصه عاشق آنمیمیکهای صورت مادر خانوادهام. حتمن همهتان دیدهاید اینمیمیکهای ویژهی لحظهای را که اعضای مختلف یکخانواده دارند، مخصوصن مادر خانواده نسبت بهسایر اعضا. اینلحظهها باعث تزکیهی نفس (همان کاتارسیس که ارسطو میگفت) من تماشاگر میشوند و من همچنان معتقدم کاتارسیس یکی از بزرگترین دستآوردهای یکاثر هنری است. هنر دنیا هنوز هم باید بسیار و بسیار «فن شعر» ارسطو را بخواند. برای من کاتارسیس ارسطو (هرچهقدر هم که تفکرم سنتی تلقیشود) فوقالعاده ارزشمندتر از بسیاری اندیشههای پستمدرن امروزی است.
۱. وقتی که حالِت خوبنیست اصلن، یککامنت خوب چهقدر می تونه انرژیبده بهت. دستِ شما درد نکنه خانوم نازلی ِ جدید.
۲. در خبر است که: «یکی از بزرگترین و دیرپاترین روابط خصمانهی بزرگان ادبیات بالاخره پایانیافته و قرار است "ماریو بارگاس یوسا" روی نسخهی ویژهای که بهمناسبت چهلمین سال انتشار "صد سال تنهایی" منتشر میشود، مقدمهبنویسد.» احتمالن خیلیها این را میدانستند که سالهاست «یوسا» و «مارکز» بر سر یکسری اختلافات رابطهی با همدیگر را قطعکردهاند ولی فکر کردم شاید خیلیها (از جمله همان خیلیهایی که پیشتر ذکرشان رفت) ندانند که ایندو پیش از قطع رابطه، دوستان بسیار صمیمی بودهاند. و بهترین و کاملترین نقدی که تا بهحال بر آثار گابو نوشتهشده، بهقلم یوسا است. نقد یوسا بر آثار مارکز یککتاب ششصدصفحهای است بهنام «گارسیا مارکز ماجرای یکخداکُش Garcia Marquez una Historia de un decidio».
تور اگه بندازن سرش
میشه عروس ِ ماهیها
شاهماهیه میشه همسرش
ماهیه باورش نبود
تور اگه بندازن سرش
نگاهِ گرم ماهیگیر
میشه نگاهِ آخرش.
[+]
۱. خوب همچنان از خود-نوشتهها خبرینیست ولی برای اینکه حس خود مفید واقعشدهگی!!! را در خودم تقویتکنم اینپست را میگذارم.
۲. چند سال پيش يادمنيست بهچهدليل بخش مربوط به نگرهی مؤلف در تاريخسينمای بودول/ تامپسون را تايپکردهبودم. امشب داشتم ميان نوشتههایام در کامپيوتر میگشتم که دوباره اينمقاله را ديدم. از آنجایی که «نگرهی مؤلف» همچنان یکی از بحثبر انگیزترین موضوعات در مباحث نظری سینما است (وقتی هم که صحبت از «مرگ مؤلف» میشود، برای پرداختن بهآن در سینما، باید ابتدا نگرهیمؤلف را بشناسیم.) فکر کنم بد نيست که اينمقاله را اينجا بگذارم تا اگر کسی در فضای وب، در اینباره بهدنبال يکمطلب خوب و علمی بهزبان فارسی میگشت بهآن دسترسی داشتهباشد.
۳. از اواسط دههی 1940 کارگردانها و فیلمنامهنویسان فرانسوی سر اینموضوع که چهکسی مؤلف حقیقی فیلم است با هم بحثداشتند. سینمای دورهی اشغال ایناندیشه را کمابیش جا انداختهبود که سینمای ناطق پخته و جا افتاده «عصر فیلمنامهنویسان» خواهد بود.اما روزه لینهارت و آندره بازن اعلامکردند که کارگردان منشاء اصلی ارزش فیلم است. این دو منتقد در نشریهی روو دو سینما(۱۹۴۶-۴۹) مینوشتند که اورسن ولز، ویلیام وایلر و دیگر کارگردانهای امریکایی را مطرحمیکرد.
یکی از بیانیههای نیرومند این خط فکری مقالهی الکساندر آستروک بهنام «دوربین-قلم» بود. بهنظر آستروک سینما به آن اندازه از بلوغ و پختهگی رسیده بود که هنرمندان جدی را که میخواهند با سینما اندیشهها و احساسات خود را بیانکنند بهخود جلبکند. «فیلم ساز مؤلف با دوربین خود مینویسد همانطور که نویسنده با قلماش». بهزعم آستروک سینمای مدرن سینمای شخصی است و تکنولوزی، عوامل فنی و بازیگران تنها ابزارهای دست هنرمند در روند خلاقهی او هستند.
در سال 1951 زاک دو نوال والکروز ماهنامهی کایه دو سینما(دفتر های سینما) را بنیانگذاشت. بازن بهسرعت منتقد اصلی کایه شد. در نخستین شمارهی مجله، فیلم «سانستبلوار» بهعنوان فیلمی از بیلی وایلدر، «خاطرات کشیش روستا» بهعنوان فیلمی از روبر برسون، «گلهای کوچک فرانسیس قدیس» بهعنوان فیلمی از روبرتو روسلینی و... مورد نقد قرار گرفتند. چیزی نگذشت که منتقدان جوانتر کایه، کسانی چون اریک رومر، گلود شابرول، زان لوک گدار و فرانسوا تروفو شروعکردند به تأکید افراطی بر اندیشهی مؤلف و در اینکار تا حد تحریک مخالفان پیشرفتند.نخستین جنجال در اینزمینه با مقالهی تروفو تحت عنوان «گرایش معینی در سینمای فرانسه» بر پا شد.تروفو در اینمقاله «سنت کیفیت» قالب بر سینمای فرانسه را مورد حمله قرار داد و از آن بهعنوان «سینمای فیلمنامهنویس» و سینمایی که فاقد اصالت و به آثار ادبی کلاسیک وابستهاست نامبرد. بهزعم تروفو در اینسنت فیلمنامهنویس فیلمنامه را ارایهمیکند و کارگردان صرفن بازیگران و عکسها را بهآن میافزاید و بهاینترتیب به صحنهپرداز متورانسن) بدلمیشود.تروفو از چند مؤلف اصیل نامبرد: رنوآر، برسون، کوکتو، تاتتی، افولس و چند تن دیگر که خود داستان فیلمهایشان را مینوشتند. اینکارگردانها که به رؤیای «دوربین-قلم» آستروک تحققبخشیده بودند، «مردان حقیقی سینما» بودند.
تروفو با طرح مسألهی فیلمنامهنویسی چون مسألهی محوری، میخواست برای سلیقهی سینمایی کایه زیربنای منطقی مستدلی فراهم کند. .کایه دو سینما آن کارگردانهای امریکایی را که فیلمنامههایشان را خودشان مینوشتند یا بر نوشتن آنها نظارتداشتند تحسینمیکرد. مفهوم «مؤلف» آنگونه که تروفو در ابتدا مطرحمیکرد، مورد قبول نشریهی رقیب کایه یعنی پوزیتیف (که در سال 1952 تأسیس شده بود) هم بود. پوزیتیف که گرایشهای مارکسیستی و سورئالیستی داشت، در کمتر موضوعی با نویسندهگان کایه همعقیدهبود، اما مانند کایه توجه خود را بیشتر روی کارگردانهایی متمرکز کردهبود که کنترل قابلملاحظهای بر روند نگارش فیلمنامههایشان داشتند.
برخی نویسنده گان جوانتر کایه از این هم فراتر رفتند و مدعیشدند که برخی از کارگردانهای بزرگ هالیوود توانستهاند بدون اینکه هیچسهمی در نوشتن فیلمنامههایشان داشتهباشند نگرش خود بهزندگی را در فیلمهایشان بیانکنند. اینتفسیر افراطی مؤلفگرایی در سالهای 1950 و 1960 بیش از همه بهبحثها و مناقشهها دامنزد. بازن نمیتوانست دیدگاههای افراطی همکاران جواناش را بپذیرد، اما منتقدان در کشورهای دیگر بهسرعت اندیشههای آنها را که بهنام «رویهی مؤلف» یا «سیاست مؤلف» -سیاست هواداری از کارگردانهای معین به هر بها و در هر شرایطی– مشهور شد گرفتند. در اوایل دههی 1960 منتقد امریکایی اندرو ساریس شروعکرد به بیانیهدادن دربارهی «نظریهی مؤلف» بهعنوان روشی در نقد فیلم و تاریخنگاری سینما. نشریهی انگلیسی مووی (که در سال 1962 پایهگذاریشد) از همان آغاز کارش، مؤلفگرا بود. ساریس و منتقدان مووی با کارگردانهای اروپایی موردنظر کایه احساس همدلی میکردند اما عمدهی علاقهی خود را روی کارگردانهای هالیوود متمرکز کردند.
وقتی اعلاممیکنیم برگمان –به عنوان نمونه– مؤلفاست چون فیلمنامههایاش را خودش مینویسد، اینامر چهگونه بهدرک بهتر فیلمی از برگمان کمکمیکند؟ منتقدان مؤلفگرا چنین استدلالمیکردند که در اینصورت ما میتوانیم فیلم را چنانکه گویی یککار خلاقهی «ناب»، چیزی مانند رمان است بررسیکنیم. فیلم را میتوان بهعنوان اثری که نگاه برگمان بهزندگی را بیانمیکند درککرد.
علاوه بر این وقتی برگمان را مؤلف میشماریم، اینکار بهما اجازهمیدهد در فیلمهای او بهدنبال عناصر مشترک بگردیم. یکی از اصول نقد مؤلفگرا اینگفتهی رنوآر بود که: «یککارگردان در واقع یکفیلم بیشتر نمیسازد و در تمام دوران فعالیتاش بهدوباره و دوباره ساختن همانفیلم ادامهمیدهد. موضوعات، تمها، تصویرها، گزینههای سبکی و موقعیتهای روایی تکرار شونده به فیلمهای یککارگردان وحدتی غنی میبخشند. بهاینترتیب آگاهی از دیگر فیلمهای کارگردان میتواند بهفهم فیلمی که میبینیم کمککند. منتقد مؤلفگرا بهطور خاص بهشیوههای تکامل کار یککارگردان در طول زمان، چرخشهای غیر مترقبه در مسیر اینتکامل و چگونهگی بازگشت یککارگردان بهاندیشههایی که پیشتر طرحکرده، علاقه نشانمیداد.
و سرانجام نقد مؤلفگرا بهمطالعهی سبک فیلم اهمیتمیداد.اگر فیلمساز هم هنرمندی بود مانند نقاش یا نویسنده، این هنرمند بودن میباید نهتنها در این که او چهمیگوید، بلکه همچنین در اینکه چهگونهمیگوید انعکاس پیدا کند. و فیلمساز هم مانند هر هنرمند خلاق دیگری باید بر رسانهی خود مسلط باشد و آنرا بهشیوههای چشمگیر و ابتکاری بهکار بندد. منتقدان مؤلفگرا میتوانستند کارگردانهای مختلف را با توجه به نوع کاربرد دوربین، نورپردازی و دیگر فنون سینمایی از هم باز شناسند. برخی از منتقدان دو دسته از کارگردانها را از هم تمیز میدادند، کارگردانهایی که بیشتر به صحنهپردازی و جایگاه دوربین اهمیتمیدهند (به اصطلاح کارگردانهای میزانسن مانند افولس و رنوآر) و آنهایی که بهمونتاژ تکیهمیکردند (کارگردانهای مونتاژ مانند هیچکاک و آیزنشتاین).
این اندیشههای نقد مؤلفگرا با رشد سینمای هنری در دهههای 1950 و 1960 همآهنگ بود. بیشتر کارگردانهای معتبر ایندوره فیلمنامههایشان را خودشان مینوشتند و همه در فیلمهایی که یکی بعد از دیگری میساختند، تم و گزینههای سبکی خاص خود را دنبالمیکردند. جشنوارههای سینمایی هم کارگردان را بهعنوان خالق اصلی فیلم بزرگ میداشتند. در عرصهی سینمای تجاری هم نامهایی چون تاتی، آنتونیونی و دیگران به نوعی«علامت تجاری» بدلشدند که فرآوردههایشان با انبوه تولیدات «معمولی» سینما فرقداشت. ایننامهای شناختهشده میتوانست راه فیلم را بهبازارهای بینالمللی بگشاید.
امروزه در نقد فیلم اندیشهی مؤلف به چیز پیشپا افتادهای بدلشدهاست. حتا نقدنویسان روزنامهها هم امروزه فیلم را مال کارگردان آن میدانند. بسیاری از سینماروهای معمولی امروزه یکجور مؤلفگرایی خام را بهعنوان ملاک سلیقهی خود بهکار میبرند و آن را نهتنها در مورد کارگردانهای سینمای هنری، بلکه در مورد کارگردانهای هالیوود مانند استیون اسپیلبرگ و برایان دیپالما هم بهکار می گیرند (کارگردانهایی که خود پیشفرضهای مؤلفگرا را میپذیرند). نقد مؤلفگرا به شکلگیری «مطالعات سینمایی» بهمثابه یک نظام دانشگاهی هم کمککرد.
در سال های 1950 و 1960 منتقدان مؤلفگرا توجه خود را بیشتر بر فیلم سازانی متمرکز کردند که مدرنیسم سینمایی را تکاملبخشیدند. مؤلفگرایی حساسیت بینندهگان را نسبتبه تجربههای روایی که بینش کارگردان را بهزندگی بیانمیکردند بر انگیخت و بینندهگان را چنان تربیتکرد که الگوهای سبکی را بهعنوان تفسیر شخصی فیلمساز دربارهی رویدادها بپذیرند. منتقدان مؤلفگرا بهخصوص نسبتبه ایهامی که میتوانستند آنرا تأمل کارگردان دربارهی موضوع یا تم خود تفسیر کند حساسیت داشتند.
تاریخ سینما: یکمقدمه /دیوید بوردول، کریستین تامپسون /روبرتصافاریان /نشر مرکز
"در ساعت یازده شب چهارشنبهی آنهفته جن در آقای «مودّت» حلولکرد.
میزان تعجب آقای مودت را پس از بروز اینسانحه، با علم بهاینکه چهرهی او بهطور طبیعی همیشه متعجب و خوشحالاست، هر کس میتواند تخمینبزند."
فکر میکنم همین تکهی کوچک که آغاز ِ داستان «ملکوت» است، بهاندازهی کافی نشاندهندهی قدرت نویسندهگی و متفاوتبودن «بهرام صادقی» هست. صادقی حتمن یکی از مهمترین و بزرگترین اتفاقات ادبیات ایران بوده و هست. نویسندهای که خیلی کمتر از آنچه باید، شناختهشده. او هم مثل چوبک از هیاهو ها و جنجالها بهدور بود. یکمقایسهی خیلی ساده میان انبوه آثار بسیاری از نویسندهگان جنجالی و مجموعهی کوچک اثار صادقی بهخوبی گویای هنر نویسندهگی اوست.
امروز هجدهم دیماه، هفتادمین زادروز بهرامصادقی است. و در هفتادمین سالگرد تولد نویسنده، کتابهایاش اجازهی انتشار ندارند.
از بهرامصادقی روی وب:
خواب خون
سراسر حادثه
تٱثیرات متقابل
صادقی از نگاه ساعدی
۱. وقتی نوشتات نمیآید، میتوانی دست بهدامن بزرگان شوی!
۲. در این روزهای بهاری که بهسرعت از راه میرسند، چه خواهیمکرد؟
امروز صبح زود، هوا گرفته بود، ولی اگر حالا بهکنار پنجره بروی،شگفتزدهمیشوی و گونهات را روی دستگیرهی پنجره میگذاری.
آنپایین، بر چهرهی کودکانهی دخترکی که در حال رفتن سر بر میگرداند، پرتو خورشید را میبینی که البته در حال غروب است، و بلافاصله بر چهرهی او سایهی مردی را میبینی که بهسرعت از پشت سر نزدیک میشود.
سپس مرد میگذرد و حالا چهرهی کودک یکسر روشناست.
نگاهی سرسری بهبیرون /فرانتس کافکا /علیاصغر حداد /از کتاب «داستانهای پیش از مرگ» جلد دوم /نشر تجربه
عکس از عباس کیارستمی
سهشنبه، دوازدهم دیماه روز خیلی خوبی بود. دیدار آنهمه دوست و آشنا که بعضیهایشان را بعد از چند سال میدیدم، آشنایی با چند دوست خوب و تازه، بحثهای خوب و پرشور، تماشای یکی از ماندگارترین فصلهای فیلم «گاو خشمگین» و بازیگری در تاریخ سینما بر پردهی بزرگ، گوشدادن بهدرسهای کارگردانی مارتیناسکورسیزی و عباسکیارستمی، بحثی با امید روحانی دربارهی سینمای بومی و... همه بهبهانهی آمدن عباسکیارستمی بهمشهد. گزارشوارهی دنبالهدار مفصلی از اینروز نوشتهام که اگر دوستداشتید و حوصلهاش را هم داشتید میتوانید در «ادامهیمطلب» بخوانیدش. پیشاپیش گفتهباشم که گزارشوارهی عجیب-و-غریبی (میتوانید بخوانید احمقانه) است، بعدن بهمن فحشندهید.
ادامه مطلب
۱. آمیزهی حقیقت و دروغ، به کذب محض میانجامد (تآتر یا سینمای عکاسیشده).
۲. وقتی دروغ همگن باشد، میتواند به حقیقت بیانجامد (تآتر).
۳. در تلفیق حقیقت و دروغ، حقیقت بهدروغ منجر میشود، و دروغ مانع باور کردن حقیقت میشود. بازیگر بر عرشهی یککشتی واقعی که توسط توفانی واقعی در هم شکستهشدهاست، وانمود میکند که از کشتیشکستهگی میترسد - ما نه بازیگر را باور میکنیم، نه کشتی و نه توفان را.
یادداشتهایی در باب سینماتوگرافی/ روبر برسون/ علیاکبر علیزاد
۱. ...در آنصحرا، شخصی را دیدم که میآمد. فرا پیش رفتم و سلامکردم.
بهلطفی هر چه تمامتر، جوابفرمود.
چون در آنشخص نگریستم، محاسن و رنگِ رویِ وی سرخبود. پنداشتم که جواناست. گفتم «ای جوان، از کجا میآیی؟»
گفت «ای فرزند، اینخطاب بهخطاست. من اوّلین فرزندِ آفرینشم. تو مرا جوان همی خوانی»؟
...
عقل سرخ/ شیخ اشراق
۲. امروز، یازدهم دیماه، دومین سالگرد اینوبلاگ است و من در دومین سالگرد وبلاگام هیچ حرفی برای گفتن ندارم. آیندهای پیشرویام است که از آن هیچ نمیدانم. خیلیچیزها از گذشته را میخواستهام بدانم که نمیدانم. انگار خودِ راهیبودن را دوستدارم.
باز باید بیهیچ فکر شروعکنم تا آخرش یکچیزی از آب در بیاید. دو موضوع دارم برای نوشتن، یکی کمی مطالعه و تمرکز میخواهد، دیگری چیز خاصی هم نمیخواهد اما حوصلهی نوشتن هیچکدامشان را الان ندارم. شاید یکیشان اصلن خودش در ادامهی همین نوشتهبیاید؛ همینطور خود به خود.
مرجان میدانی اینکتاب «خنده» که نشانام دادی و من خریدماش چه کتاب خوبیاست؟ اگر پیدا کردی حتمن خودت هم بخرش. جهت اطلاع بقیه هم باید بگویم که اینکتاب اسماش «خنده» است و نویسندهاش «هانری لویی برگسون». ناشر کتاب هم نشر شباویز است. همان ناشر «نام گل سرخ» که کتابهایاش قطع غیرعدای دارند، باریکتر و درازتر از کتابهای قطع معمولی هستند. نمیدانم میشود بهشان گفت «پالتویی» یا نه. درضمن قیمتاش فقط ۸۰۰ تومن است و طرحجلدش اینقدر قشنگاست که شاید من اصلن بهخاطر اینطرحجلد خریدماش. نظر مرجان را هم همینطرح جلد جلبکردهبود، بعد سحر هم بهمحضی که کتاب را دید همین را گفت. کتاب را توی کتابخانه بین بقیهی کتابها نگذاشتهام. تکیهدادهاماش به عطف بقیهی کتابها و الان هروقت نگاه از مانیتور میگیرم و کمی سرم را میچرخانم میبینماش. زهره تو بودی گفتی مثل توپِ فیلم «جدا افتاده (Castaway)» میماند؟ (توپ فیلم «جدا افتاده را که یادتان هست؟ تنها یار «تامهنکس» در جزیره. من عاشق آنتوپم.) خودِ خودش است. من هم بهش نگاه که میکنم، احساس میکنم در اتاق تنها نیستم، در عین حال، کسی هم تنهاییام را بههم نمیزند. اینبار که تهران بودم نمیخواستم پولهایام را خرجکنم. میخواستم نگهشاندارم، وقتی هم برگشتم مشهد بیشتر جمعکنم تا دورهی «در جست-و-جوی زمان از دسترفته» را بخرم. مرجان من را برد به آنکتابفروشیِ توی ولیعصر فقط برای اینکه یکدورهی باقیماندهی «نام گل سرخ» را بخرم (کتابفروشی فقط دو دوره از اینکتاب داشت که یکدورهاش را خود مرجان دو روز پیش خریدهبود.) و البته «نارتسیس و گلدموند» را (حتمن خودت هم یادتبود که قرار است برای تو هم «نارتسیس...» را بخرم!!!). اتفاقن جای «نام گل سرخ» و «نارتسیس...» در همان شروع قفسههای کتابفروشی بود و ادامهی قفسهها و کل کتابفروشی را فقط خواستم تماشا کنم که بیستهزار تومن کتاب خریدم!!! ولی همه کتابهایی بودند که مدتها بود دنبالشان میگشتم مخصوصن دو کتابِ «نورتورپ فرای» یعنی «تحلیل نقد» و «رمز کل». در ادامه هم که کتاب «مجموعهی کاریکلماتورهای پرویز شاپور» را از زهره و مرجان هدیهگرفتم، کلی ذوقمرگ شدم. شما فعلن همین کاریکلماتور محشر را از پرویز شاپور داشتهباشید: «به نگاهام خوشآمدی.» کلن اینروز از آغاز روز خیلی خوبی بود. صبحاش کلی با خانوم اسنپشات پیادهروی کردیم، و چهخوب که آخرش هم کتابفروشی نشر مرکز را پیدا نکردیم چون اگر پیدا میکردیم من دیگر پولی برایام نمیماند که بعد از ظهر آنهمه کتاب بخرم. مرض شایع خورههای کتاب را که میدانید؟ نمیتوانند بیکتاب از کتابفروشی بیایند بیرون. ظهر و بعد از ظهرش را هم دانشکدهی زهرهاینا بودم و خوشگذشت، بعد از کتابفروشی هم با مرجان و زهره و امیر رفتیم ناهار!!! (گمانم ساعت ۶-۷ عصر بود) خوردیم. شباش هم بالاخره برای اولینبار من «منچستر یونایتد» برداشتم و محمد را که انگلیس برداشتهبود ۲-۱ بردم. یکی از گلها اینجور بود که با «کیکز» از وسط زمین همه را دریپلکردم و زدم توی گل!!! بارسلونا که برمیداشتم با اینکه سرعت و دریپلینگ «رونالدینیو» از گیگز بیشتر بود نمیتوانستم اینجوری حرکت و دریپلکنم. همه که «گیگزی» نمیشوند! خوب مکین تو مجبور نبودی ایندو خط آخر را بخوانی! راستی اسنپشات جان خدا یکعالمه خیر بدهد بهشما، فردای اینروز من و مرجان پا شدیم رفتیم آنانبار کتاب تجریش. من بالاخره «فراسوی نیک و بد» (ترجمهی داریوش آشوری) را خریدم. آنهم به ۲۵۰۰ تومن و مرجان هم «رگتایم» را بههمینقیمت خرید. بنده اصلن در خودم نمیگنجیدم و باورم نمیشد که اینکتاب را به اینقیمت خریدهام. آها! یکچیزی، اینرا همانروز بهمرجان هم گفتم. گمانم خود اینآقای پیرمرد کتابخوان بوده زمانی. آنجوانها چیزی نمیفهمند ولی خودش چرا و انگار هر کتاب خوبی را که بهکسی میفروشد تکهای از تناش جدا میشود. آنحسرتی را که در نگاهاش بود و قتی کتاب را برای پیدا کردن قیمت ورقمیزد، آدم کتابنفهم نمیتوانست داشتهباشد. بالاهای خیابان شریعتی و تجریش چهقدر قشنگبود آنروز. برفها آنجا آبنشدهبودند هنوز. حس ـ تماشایشان خیلی خوببود. از اینروز دو تصویر دیگر هم در ذهنام دارم که خیلی برایام جالباند. البته ایندو تصویر مال وقتیاند که دیگر شبشدهبود. با خانوم دیسکانکتد جوتینگز رفتیم توی آنکتابفروشی اول کریمخان (از سمت هفتتیر) که کتاب و مجلهی اوریژینال میفروشد. فروشنده یکآقای نسبتنپیری بود که فکر کنم کچل هم بود. پرسیدیم «لوللیتا»ی «ناباکوف» را دارید؟ آقاهه چند لحظه فکر و کرد و گفت نه! ما هم انتظار دیگری نداشتیم البته، وقتی برگشتیم که در مغازه را باز کنیم و برویم، آقاهه گفت: «لولیتای ناباکوف» در حالیکه میخندید (شما لحناش را مثل وقتی تجسم کنید که یکهو چیزی یا کسی را بهجا میآورید) ما برگشتهبودیم و به آقاههی خندان نگاهمیکردیم و آقاهه با همان خندهی بهقول «ویدا اسلامیه در ترجمههای هریپاتر بهپهنای صورت!!! گفت نه نداریم و ما هم از کتابفروشی آمدیم بیرون. تصویر دیگر آنجاست که از که بعد از ماجرای کتابفروشی ایستادهبودم تا از هفتتیر بروم انقلاب. توی آنسرما صدای آژیر از دور بلند شد و ماشین بزرگ آتشنشانی را دیدم که میخواست بهزور راهاش را از میان آنهمه ماشین گرهخورده در هم باز کند. و با کمی فاصله ۴-۵ ماشین بزرگ و قرمز آتشنشانی و صدای ۴-۵ آژیر همزمان و ۴-۵ چراغ گردان که روی ماشینها و آدمها و ساختمانها و آسفالت خیابان میافتاد. یاد آنفیلم متآخّر «اسکورسیزی» افتادم که «نیکلاسکیج» در آن بازیمیکند و «سینما یک» هم چند هفتهپیش پخشاش کرد. یکجایی در این شهر بزرگِ شلوغ ـ درهم-برهم، ساختمانی یا ساختمانهایی در شب، در برف دارند میسوزند در آتش، اینهم تصویر فوقالعاده زیباییست، نیست؟ یکلحظه، فقط یکلحظه به سوختن آدمها فکر نکنید. اینتصویر فوقالعادهاست. اگر در زندگی نمودِ بیرونی را از شکل درونی جدا نکنی اصلن نمیتوانی زندگیکنی و نمیتوانی هیچچیز زیبایی در دنیا ببینی. به قدر کافی لذتات را از اینتصویر زیبا ببر، برای آدمهای توی آتش هم جدا گریهکن. غیر از این نمیشود. دوستندارم ایننوشته چند بند باشد یا شمارهدار، میخواهم همینجور پشت سر هم باشد و اینهمه در هم-بر هم و شلخته. الان که از آندو روز فاصلهگرفتهام میبینم که خیلی خوشگذشت و خاطرهی خیلیخوبی برایام مانده. فضای مسیر دانشکدهتان را به سمت درِ خیابان ولیعصر و آنگودال بزرگ را که تیرآهنها دروناش رشد کردهاند و بالا آمدهاند هیچوقت فراموشنمیکنم. امیر، سحر، نیلوفر، زهره از اینکه به هرچهارتایتان آشنا شدم خیلی خیلی خوشحالم. تو را نوشتم چون تا بهحال فقط زهرهی دختر عمویام با همان چارچوبهای کهنهی چندینساله میشناختم، اینزهرهی دانشجوی ایندفعه فرقداشت. قدر این باهمستان کوچکتان را بدانید. بهخدا خیلی ارزشدارد. قرار است چهار سال با هم بزرگشوید. راستی میدانید یکپسزمینهی موسیقی از تکنوازی پیانوي کلاسیک چهقدر میتواند روی نوشتهتان تٱثیر بگذارد؟ پراکندهنویسیهایام از اینسفر شاید باز هم ادامهپیداکرد شاید هم نکرد، کی میداند؟
۱. اینها من را بهبازی دعوتکردهاند:
هرمسمارانا، الهام، کیانا و ماندانا
۲. بازی جالبی است، دوستاش دارم.
۳. اعترافات:
یک. از «هندزفری» و «اساماس» متنفرم. یکی از اعصابخوردکنترین موقیعتها در زندگیام دیدن آدمهایی است که در حال راهرفتن در پیادهرو اساماس میدهند.
دو. بهشکل وحشتناکی از موجوداتی مثل مارمولک، هزارپا و... میترسم. یکبار که خانوداده مسافرت رفتهبودند. بهخاطر اینکه یکبچهمارمولک در خانه بود، یکروز کامل از اتاقام بیروننیامدم. فقط یکبار با هزار ترس-و-لرز رفتم آشپزخانه برای آبخوردن، چون دیگر تحمل تشنهگی را نداشتم. بعد از ظهر هم چون آرژانتین با نمیدانم کجا در جامجهانی بازیداشت، دل را بهدریا زدم و در هال خانه مقابل تلهوزیون نشستم امّا مدام اطرافام را میپاییدم تا اگر مارمولک نزدیکشد بتوانم سریع فرار کنم. از مار هم میترسم، حتا اگر تصویر مار در یک مستند حیاتوحش باشد. مستندهای حیات وحشی را که دربارهی مار و حشرات باشد بهخاطر ترس تماشا نمیکنم و آنها را که دربارهی شکار حیوانات توسط شیر و پلنگ و... است بهاین خاطر که نمیتوانم لحظهی شکار و دریدهشدن حیوان را تماشا کنم. گریهام میگیرد و تصویرش تا مدت زیادی در ذهنام میماند. درضمن هیچکدام از اینموجودات را نمیتوانمبکشم. حتا نمیتوانم با دمپایی روی سوسک بزنم.
سه. با اینکه بههیچ دین و مذهبی اعتقاد ندارم موقع شروع خیلیکارها «بسمالله...» میگویم.
چهار. وقتی با آدمهایی که دوستشاندارم رو-به-رو میشوم، هیچ حرفی برای گفتن با آنها پیدا نمیکنم و شروعمیکنم به مزخرفگفتن.
پنج. گیج و خیالبافم! خیلی زیاد! و اینگیج بودن خودش را در همهی ابعاد زندگیام بروز میدهد. مثلن تا بهحال بهمسافرتی نرفتهام که چیزی را جا نگذاشته برگردم. اینبار که تهران بودم، مجلههایام را خانهی مکیناینا جا گذاشتم. یا وقتی سوار تاکسی و اتوبوس میشوم، بعد از چند لحظه آنچنان در خیالاتام غرقمیشوم که همیشه نزدیکاست اتوبوس یا تاکسی، ایستگاه یا محلی را که میخواهم پیادهشوم رد کنند.
تبصره: نادانستهبودن اینپنجمورد از منظر بقیه شامل مکین نمیشود.
۴. اینها را بهبازی دعوتمیکنم:
یلدا، نازلی، شقایق سیافسی، شقایق با خودش حرفمیزند و خرگوش انقلابی دیوانه.
۱. مادلن جلو من نشسته با حالت اندیشناک و پکر سر را بهدست تکیهدادهبود و گوشمیکرد. من دزدکی بهموهای تابدار خرمایی، بازوهای لخت، گردن و نیمرخ بچهگانه و سرزندهی او نگاهمیکردم. این حالتی که او بهخودش گرفتهبود بهنظرم ساختهگی میآمد، فکر میکردم که او همیشه باید بدود، بازی و شوخی بکند، نمیتوانستم تصور کنم که در مغز او هم فکر میآید. نمیتوانستم باور کنم که ممکناست او هم غمناک بشود، من هم از حالت بچهگانه و لاابالی او خوشممیآمد.
مادلن /صادقهدایت














