تبليغاتX
دفترهای سپید بی‌گناهی
دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385
شب قوزی

Click to show it on original size!

رو سر بنه به بالين، تنها مرا رها رهاكن

ترك من خراب شب‌گــــــــــرد مبـتلا كن 

نوشته‌شده توسط بامداد در 1:12 | | پیوند به این مطلب
یکشنبه بیست و ششم آذر 1385
پریشان‌کن سر زلف سیاه‌ات، شانه‌اش با من

Click to show it on original size!

۱. وقتی می‌خوابیدی می‌دانستی شاید، که وقت تاریکِ هوا بیدار می‌شوی. از صدای ناله‌ی آن‌گربه بیدار شدی که توی همه‌ی شهر داشت می‌پیچید. تلخ‌بود. کلافه غلط می‌زدی توی رخت‌خواب، آن باریکه‌ی نوری که روی سقف افتاده‌بود از نور چراغ توی خیابان آرامش‌می‌داد. آن‌صداهای دیگر را نمی‌خواستی بشنوی. پتو را روی صورت‌ات کشیده‌بودی و انگشت‌های‌ات را در گوش‌های‌ات فرو کرده‌بودی. تنفس‌ات یک‌کم سخت شده‌بود. سعی می‌کردی با انگشت‌های پای‌ات پتو را پایین‌بکشی چون می‌ترسیدی اگر یک‌لحظه انگشتان‌ات را از گوش‌ات دربیاوری باز آن‌صداها را بشنوی. آن‌موقع به‌چه فکر می‌کردی؟ چهار نفری خم‌شده‌بودیم روی همشهری جوان و کارتون های کودکی را مرور می‌کردیم. «مورچه‌ی سیاه» که این‌روزها این‌قدر توی‌سرت است و آن‌روزها خیلی دوست‌اش داشتی. آن‌صبح‌ها... «چهار فصل» را که گوش‌می‌کنی انگار آن‌آرشه‌ها دارند چنگ‌می‌اندازند به‌جان‌ات. این‌همه فضا و خاطره‌ای که زنده‌می‌شود. همه‌ی آن‌حسرت‌ها، دل‌تنگی‌ها، خوشی‌ها یا اصلن آن‌برنامه‌ی آزمایش‌های قیزیک تله‌وزیون که موسیقی «چهارفصل» روی‌اش بود؟ شاید هم تصویر آن‌سیزده‌به در زنده‌می‌شود، روی آن‌صخره‌ها... وقتی می‌خواست باران‌بگیرد. هرکسی جایی روی یکی از صخره‌ها نشسته‌بود. فکر می‌کنی کاش‌می‌شد داد بزنی، از تهِ تهِ وجودت ولی هیچ‌کس برنکردد که با تعجب نگاه‌ات کند. برای همه عادی‌باشد. تازه سری هم تکان‌بدهند.

۲. بروم دوباره پای پنجره؟... نه این‌بار دوست‌دارم لباس‌بپوشم و راه بیفتم توی خیابان. دخترها و پسرهایی که مدرسه می‌روند را تماشا کنم. خودم هم توی ایستگاه اتوبوس بایستم. سوار خط ۱۰ شوم، بروم تقی‌آباد. از جلو در مدرسه‌ها پیاده قدم‌بزنم. بعد یک‌جا بنشینم. بعد بروم سینما یک فیلم مزخرف ببینم. بعد بروم انتشارات امام. آن‌روزهایی که از خانه راه‌می‌افتادم ولی مدرسه نمی‌رفتم. همه‌ی این‌خیابان‌ها را پیاده‌رفته‌ام. چاره‌ای جز پیاده‌روی نبود. ساعت ۷ جایی‌نبود برای رفتن.

۳. من و تو چه‌قدر با هم فرق‌داریم؟ کجا منم؟ کجا تویی؟  من و تو کِی به‌حرف دیگران گوش‌کردیم که این بار دوم‌مان باشد؟ باز هم باید راه خودمان را برویم و همان‌کاری را بکنیم که خودمان می‌خواهیم. بقیه هرچه می‌گویند به‌جهنم، ما این‌را می‌خواهیم. سرِ یک‌چیز که با هم نفاهم‌داریم چرا الکی به‌هم‌اش بزنیم؟

نوشته‌شده توسط بامداد در 5:54 | | پیوند به این مطلب
جمعه بیست و چهارم آذر 1385
این فصل دیگری‌ست که سرمای‌اش از درون...

Click to show it on original size!

[+]

نوشته‌شده توسط بامداد در 1:12 | | پیوند به این مطلب
چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385
ای نشسته تو در این خانه‌ی پر نقش و خیال

خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ‌ مگو

Click to show it on original size!

عکس از کیانا

۱. دوست‌ندارم چراغ را روشن‌کنم. بگذار چشم‌های‌ام اذیت‌شود. احساس‌می‌کنم الان نور همه‌چیز را خراب‌می‌کند. تاریکی که هست، انگار کنارم است، خود تاریکی را می‌گویم، تاریکی آدم را فرا می‌گیرد و این خیلی‌خوب است. مثل دیروقتِ شب که توی کوچه‌ی خالی قدم‌می‌زنی. فردا باید ساعت ۸ صبح بیدار شوم تا برای تهران بلیت بخرم. تازه ساعت ۴ کامپیوتر را خاموش‌می‌کنم. ساعت را کوک‌می‌کنم روی هشت، چراغ را خاموش‌می‌کنم، می‌روم زیر پتو. رخت‌خواب خیلی خنک است، اول‌اش لرزم‌می‌گیرد مثل هرشب. این لرز اول و گرم شدن بعدش، از آن‌لذت‌هایی است که هیچ‌وقت تکراری نمی‌شود. هرکار می‌کنم خوابم نمی‌برد، بعد از مدت‌ها شاید چند سال، دوباره یک‌عالمه چیز با هم هجوم‌آورده‌اند به‌مغزم و نمی‌گذارند بخوابم. فکر یعضی‌آدم‌ها، نگرانی، ناراختی، دل‌تنگی، خیال‌بافی و... خوابم‌نمی‌برد. پا شده‌ام ساعت را نگاه‌می‌کنم، نزدیک یک‌ساعت است که دراز کشیده‌ام ولی خوابم‌نبرده. باید بنویسم. تا ننویسم قرار نمی‌گیرم. نمی‌دانم چرا این‌بار این‌قدر نگران سفرم. فکر می‌کنم اگر هم‌کوپه‌ای‌های‌ام خوب نباشند چه؟ اگر بخواهند زود بخوابند چه؟ اگر دوباره از این‌پیرمردها باشند چه؟ (مثل آن‌دفعه که قبل و بعد از هر نوبت نماز آقای پیدمرد محترم بنده‌ را سؤال‌پیچ می‌فرمودند) و... من که اصلن به‌این‌چیزها فکر نمی‌کردم، با اتوبوس هم راحت سفر می‌کردم. البته راحت سفر نمی‌کردم، سفر کردن با اتوبوس را راحت قبول‌می‌کردم! با کمال‌میل حاضرم پول خیلی کم‌تری برای کتاب‌خریدن داشته‌باشم ولی بلیت آن‌قطاری را بخرم که هشت‌ساعته تا تهران می‌رود و صبح هم حرکت‌میکند و شب‌ندارد. خیلی برای‌ام سخت است وقتی بقیه زود بخوابند و من جایی نداشته‌باشم برای بیدار ماندن. دفعه‌ی‌پیش وقتی از تهران بر می‌گشتم ۵ ساعت روی صندلی رستوران قطار نشسته‌بودم. دل‌ام لک‌زده برای مسافرت با یک‌دوست، یک‌همراه... این‌بار هم نشد. از سفر و در راه بودن متنفرم.

۲. سر شب نیم‌ساعت از «مرکز تجارت جهانی» اولیور استون را تماشا کردم حوصله‌ام سر رفت، خیلی مزخرف بود، یک‌کم فیلم را رد کردم، باز هم مزخرف بود، پنج دقیقه‌ی آخر فیلم را تماشا کردم، هم‌چنان مزخرف‌بود. توضیح این‌که: آخرین‌باری که من چنین‌کاری (رد کردن فیلم) کرده‌بودم، دستِ‌کم سه یا چهار سال پیش بود. چندنفر زیر آوار می‌مانند، خانواده‌ها نگران‌می‌شوند، آن‌ها زیر آوار با هم حرف‌می‌زنند، بعد آن‌ها نجات پیدا می‌کنند، نجات‌پیدا کردن‌شان هم مثل قهرمان‌بازی‌های امریکایی-هالی‌وودی است. بعد فیلم تمام‌می‌شود. از این‌آشغال‌تر هم می‌شد؟ آدم موضوع فوق‌العاده‌ای مثل ۱۱ سپتامبر داشته‌باشد و چنین‌آشغالی بسازد؟ خیلی راحت می‌توانستید ۱۱ سپتامبر را از این‌فیلم حذف‌کنید. هیچ‌اتفاقی نمی‌افتاد.  باورم نمی‌شود «جی‌ اف کی» را همین‌آدم ساخته. بله می‌دانم این‌نقد نیست، فیلم را رد کردن کار زشتی است و... لازم به‌گفتن شما نیست.

۳. «عشق در زمان وبا» تمام‌شد. اصلن شاه‌کار نبود. در نیمه‌ی دوم، کتاب خیلی افت‌می‌کند و اگر آن‌پایان‌بندیِ فوق‌العاده نبود، می‌گفتم یک‌کتاب معمولی بود. معتقدم رئالیسم جادویی آقای مارکز در خیلی جاها، فقط باعث حیرت‌می‌شود، همین. مثل شعرهای سبک هندی خودمان. اوایل کتاب رئالیسم جادویی در داستان و محتوا تنیده‌می‌شد، قابل‌تفکیک نبود، مثل شرح سفر دختر به‌همراه پدرش، آن‌جاده‌های کوهستانی و دهکده‌هایی که در همه‌شان جشنی به‌پاست. به‌ترین بخش کتاب، همین‌بخش است. حالا شما «یوسا» را در نظر بگیرید. او رئالیست است اما در روایت بدعت‌گذاری‌هایی دارد. شکل‌روایی خاص یوسا دقیقن در راستای ایجاد فضای مورد نظرش است. از خلال آن درهم‌گویی‌های آدم‌ها در «گفت-و-گو در کاتدرال»، آن‌توصیف‌های‌اش از آدم‌ها و مکان‌ها، تو کاملن در فضای برزخ‌گونه‌ی داستان قرار می‌گیری. به‌گا... رفتن همه‌چیز را با تمام وجود لمس‌می‌کنی. البته به‌طور کلی من خیلی از نویسنده‌های امریکای‌لاتین را به «مارکز» ترجیح‌می‌دهم. مخصوصن «یوسا» و «فوئنتس» را. راستی این‌چه‌کاری بود که ناشر محترم دقیقن پایان‌ «عشق در...» را پشت‌جلدِ کتاب نوشته‌بود؟؟!! خوب‌شد من نخواندم‌اش.

۴. «منچستریونایتد»مان هم با هشت امتیاز اختلاف با چلسی در صدر جدول است. آقای مورینیو می‌توانند به‌جای خوش‌تیپی کمی هم مربی‌گری یاد بگیرند!!!!

۵. خواندن «تابساتان همان سال» ناصر تقوایی را گذاشته‌ام برای راه و توی قطار. این‌روزها چه‌کتابی را بخوانم؟ حجم‌اش باید جوری باشد که دو روزه تمام‌بشود.

۶. امشب شبِ خیام و مولانا بود با دوستان.

نوشته‌شده توسط بامداد در 5:39 | | پیوند به این مطلب
چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385
!Happy Birthday, Edvard Munch

Click to show it on original size!

[+]

نوشته‌شده توسط بامداد در 1:18 | | پیوند به این مطلب
سه شنبه بیست و یکم آذر 1385
آه اگر آزادی سرودی می‌خواند کوچک...
کوچک تر حتا

              از گلوگاه یکی‌پرنده!

Click to show it on original size!

[+]

نوشته‌شده توسط بامداد در 8:27 | | پیوند به این مطلب
سه شنبه بیست و یکم آذر 1385
دیالوگ

زن گفت: «آمده‌ای تا گریه‌کنی.»
فلورنتینو آریثا شکست‌خورده برجای ماند. گفت: «به‌نظرم این‌دفعه داری اشتباه‌می‌کنی. من امشب بدین‌جا آمده‌ام تا با تو آواز بخوانم.»
«خیلی‌خوب در این صورت بیا با هم آواز بخوانیم».

عشق در زمان وبا /گابریل گارسیا مارکز /بهمن فرزانه

نوشته‌شده توسط بامداد در 1:17 | | پیوند به این مطلب
دوشنبه بیستم آذر 1385
باز هم تولدددددددت مبارک!!!

خوب خیلی جالب‌شد. امروز تولد این‌یکی خانوم‌شقایق هم هست! تولد تو هم مبارک خیللللللی! ما یه‌روز باید بشینیم با هم مفصل درباره‌ی "ماریو بارگاس یوسا" بحث‌کنیم.

نوشته‌شده توسط بامداد در 12:13 | | پیوند به این مطلب
دوشنبه بیستم آذر 1385
تولدت مبارک!!

شقایق‌بانو! هرچند که خودت خیلی‌وقت است دیگر این‌دور-و-برها نیستی و این‌جا را نمی‌بینی، ولی تولدت خیلللللللللللللللی مبارک. دل‌ام تنگ‌شده برای برای آن‌حرف‌ها، آن‌بحث‌ها، مخصوصن بحث بر سر آقای "اسلاوی ژیژک" :دی   دل‌ام خیلی برای‌ات تنگ‌شده... 

نوشته‌شده توسط بامداد در 1:55 | | پیوند به این مطلب
یکشنبه نوزدهم آذر 1385
از پس‌کوچه‌های فکرم

Click to show it on original size!

۱. خوب. اين‌بار نشسته‌ام و فقط می‌خواهم بنويسم. نوشتن. خود نوشتن چون هيچ‌موضوع مشخصی در ذهن ندارم. قرار است همين‌جور بنويسم تا موضوع خودش پيدا شود و شکل‌بگيرد. فکر می‌کنم درمجموع خوب‌است. در نوشته‌های شخصی‌ام دارم چيزي را دنبال می‌کنم. آن‌زخم‌هايی که در انزوا روح را می‌خوردند و می‌تراشيدند، از درون‌ام به اين‌جا می‌آيند، نه‌اين‌که آن‌جا را ترک‌کنند ولی وقتی تجسد پيدا می‌کنند و از توده‌هايی ناشناخته، تبديل‌می‌شوند به کلمه، با آن‌ها هم‌زيستی ِ مسالمت‌آميز پيدا می‌کنم. حالا شايد مسالمت‌آميز ِ مسالمت‌آميز هم نباشد! ولی خوب... با هم کنار می‌آييم.

۲. رابطه‌های جديدم را دوست‌‌دارم. وبلاگ‌ام را کسانی می‌خوانند که برای خيلی‌های‌شان (خيلی نسبت به تعداد همه‌ی خواننده‌های اين‌جا) احترام قايل‌ام و هر نظری که می‌گذارند برای‌ام مهم است، ماجرا را کاملن دوطرفه‌می‌بينم. فقط برای خود، نوشتن را درک‌نمی‌کنم. اگر آدم می‌خواست فقط برای‌خودش بنويسد، در دفتر خاطرات می‌نوشت. البته يک‌حالت ممکن‌است وجود داشته‌باشد، يک مرتبه‌ی خيلی بالا در انسانيت و فرديت که ديگر اصلن خواننده مهم‌نباشد. ولی به‌هرحال اگر چنين‌مرتبه‌ای هم وجود داشته‌باشد، من به‌آن نرسيده‌ام، پس خواننده‌ام خيلی برای‌ام مهم‌است. اصلن آرزوی خواننده‌ی خيلی‌زياد را ندارم. حس بدی بهم می‌دهد. ترجيح‌می‌دهم حلقه‌ی خواننده‌های ثابت اين‌جا يک‌حلقه‌ی رو به‌رشد باشد با حرکت حلزونی که هر کسی در اين‌حلقه وارد نشود. درباره‌ی خيلی‌چيزها دوست‌دارم بنويسم امّا می‌توانم بگويم آن‌زمينه‌هايی که بيش‌ از هرچيز باعث فکر کردن و نوشتن‌ام می‌شوند، فرهنگ و زندگی‌اند و نسبت‌هايی که می‌توان ميان‌ اين‌دو برقرار کرد.

۳. وبلاگستان و اينترنت را خيلي دوست‌دارم. برای‌ام امکان آشنايی و دوستی با فکرها و آدم‌هایی را ايجاد کرده که در دنيای حقيقی آن را نداشته‌ام. رابطه‌‌هایی که در اين‌جا دارم برای‌ام خيلی با ارزش‌تر از بسياری‌رابطه‌های دنيای حقيقی‌ام هستند. قشنگ‌ترين‌چيز در وبلاگستان، اين دنيا‌هایی است که هرکسي برای خودش ساخته. برای من زيباترين تبلور اين دنياهای شخصی در نثر آدم‌هاست. خواندن نوشته‌های آن ها که نثری خاص خود و دنيای‌شان دارند، فوق‌العاده لذت‌بخش‌است. وقتی کم‌کم با اين نثرها آشنا می‌شوی، کدها را پيدا می‌کنی و حالا همه‌اش منتظری تا در هر پست تازه‌ی آن‌آدم آن‌ها را مزمزه‌کنی. وبلاگ‌هايی را که از روزمره‌گی‌های‌شان می‌نويسند خيلی دوست‌دارم. خوب نوشتن از روزمره گی‌ها به‌نظرم کار خيلی‌سختی است.

نوشته‌شده توسط بامداد در 2:38 | | پیوند به این مطلب
شنبه هجدهم آذر 1385
یاد...

Click to show it on original size!

نوشته‌شده توسط بامداد در 1:27 | | پیوند به این مطلب
جمعه هفدهم آذر 1385
حدیث تکرار

"همین منتقد نماها هستن که گند زدن به سینمای ما عقیقی با نوشته هاش ثابت کرده که نمی تونه آدم با شرفی باشه یه کثافت به معنی واقعیه کلمه"

"سعید عقیقی یک آدم آشغال و عقده ایه که حالم ازش بد می شه"

نوشته‌های بالا کامنت‌های خانوم "ماری"‌اند برای پست هرکسی و هر چیزی را می‌شود -وباید- نقد کرد. خانوم ماری! به‌هرکسی می‌شود فحش‌داد. کار سختی نیست. شما اگر مشکلی با دیدگاه‌های عقیقی دارید نقدش کنید. هر کسی و هرچیزی را می‌شود -و باید- نقد کرد. توجه‌دارید؟ نقد، نه فحاشی!

نوشته‌شده توسط بامداد در 12:10 | | پیوند به این مطلب
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385
برای مکین

یک‌بازه‌ی زمانی طولانی است ولی هیچ‌جور نمی‌توانم درباره‌اش بنویسم. جمله‌های‌ام سر هم نمی‌شوند. فقط می‌خواهم از آن‌ میز کوچک دونفره‌ی توی آشپزخانه ‌بگویم که همیشه روی یکی از صندلی‌ها می‌نشینم و تو مشغول کار-وبار آشپزخانه‌ای و من حرف می‌زنم. آن‌پنجره‌ی بالای میز که وقتی بغض‌می‌کنم میان حرف‌ها، می توانم بازش کنم و یک‌نفس عمیق بکشم. این میز و صندلی نمی‌دانم چه‌قدر حرف‌های مگو را جذب‌کرده. دستِ‌کم یک نفر غیر از خودم را می‌شناسم که همین‌جا می‌نشیند و حرف‌می‌زند. همه‌ی آن‌حرف‌هایی که این‌همه سال گفته‌شد و حالا حتمن، تو من را به‌تر از خودم می‌شناسی. که خیلی‌وقت‌ها اصلن لازم‌نیست حرفی‌بزنم. که تو حال خودم را به تر از من می دانی.  از وقتی شروع‌کردم به‌نوشتن این‌جا می‌خواسته‌ام درباره‌ات بنوسم. ولی هیچ‌وقت نمی‌شود. حالا هم نمی‌دانی چه‌قدر و هر بار از جایی (می‌مانم درباره‌ی تو نوشتن را از کجای زندگی‌ام باید شروع‌کنم) نوشته‌ام و خط زده‌ام. این رابطه‌ای که در آغازش من ۱۲- ۱۳ ساله بودم، حالا ۱۹ سال‌ام است. برای‌من خیلی است. یک‌زندگی کامل است چون همه‌چیز الان برای من عوض‌شده. همیشه می‌خواستم بنویسم انگاری که یک‌وظیفه باشد. شاید، فقط شاید، بتواند قدردانی‌ای باشد. کار دیگری بلد نیستم خودت هم می‌دانی. احساس می‌کنم نوشتن‌ام به‌ترین چیزی‌ست که دارم. نوشته‌های‌ام عزیزترین و به ترین‌جا برای قدردانی‌ام است. هنوز هم خیلی چیزهای زندگی‌ام را تنها کسی که می‌داند تویی. شاید رابطه آن‌شکلی نماند. شاید الان جور دیگر باشم، آدم‌های دیگر باشند. ولی آن‌نامه‌ها، آن‌میز کوچک آشپزخانه، آن‌اتاق همیشه شلوغ که وقتی می‌ایم، تا رفتنم رخت‌خوابم را از وسط اتاق بر نمی‌دارم، آن‌شبی که دراز کشیده‌بودم توی کاناپاه و تو روی صندلی نشسته‌بودی و سازت را تمرین‌می‌کردی و پرسیدم سحر چه‌جوری می‌شه فهمید عاشق کسی شدی یا نه؟ که تو گفتی تازه اگه اونی که من فکر می‌کنم باشه از تو بزرگ‌تر هم هست. بعد آن‌قدم زدن توی برف های خیابان و آن‌لحظه‌ای که سر خوردم و اگر دستم را نگرفته‌بودی می‌افتادم. همه‌ی آن‌دورانی که درگیر آن‌عشق کذایی بودم و اگر تو نبودی نمی‌دانم چه‌طور تحمل‌اش باید می‌کردم. آن‌شبی که با خود کار روی دست‌ام خط خطی کردی و آن‌دستی که اشک صورت‌ام را پاک‌کرد و بغل‌ام کردی. همه‌ی این‌ها و خیلی چیزهای دیگر همیشه با من است. آدم‌ها عوض می‌شوند، شکل رابطه‌ها ممکن‌است تغییر کند ولی همه‌ی این‌ها، همه‌ی خاطرات من است. خاطراتی که بدون‌شان خودم را نمی‌شناسم. می‌دانم که می‌دانی چه‌قدر مدیون‌ات هستم برای همه‌ی این‌ها. حرف قشنگ زدن بلد نیستم. این‌نوشته هم نمی‌دانم چه‌طور شده. ولی این را اگر ننوشته‌بودم دیگر هیچ‌وقت نمی‌توانستم بنویسم.

نوشته‌شده توسط بامداد در 4:24 | | پیوند به این مطلب
سه شنبه چهاردهم آذر 1385
بادی که بر هیچ‌کجا نمی‌وزد...

۱. من مدت زیادی درگیر این‌مسئله بودم که سیستم ستاره‌دادن به‌فیلم‌ها خوب است یا نه. تازه‌گی‌ها فکر می‌کنم کار خوبی‌است اما باز هم مطمئن‌نیستم. ولی تصمیم‌گرفتم از این‌بعد (دست‌ِ‌کم برای مدتی) این‌سیستم را برای فیلم‌هایی که از آن‌ها در وبلاگ می‌نویسم، پیاده‌کنم. و آغاز این‌کار با همین فیلم «بادی که بر مرغ‌زار‌ها می‌وزد» است.

نحوه‌ی ارزش‌گذاری:

بی‌ارزش  :(   متوسط   *    خوب   **    خیلی‌خوب   ***    عالی   ****                                                                                    

Click to show it on original size!

۲. بادی که بر مرغ‌زارها می‌وزد (برنده‌ی نخل‌طلای جشن‌واره‌ی کن) (۲۰۰۶) 

ارزش‌گذاری:    :(   

یک. کن ‌لوچ بدون‌شک یکی از بزرگ‌ترین استادان سینماست و از غریب‌ترین آن‌ها. سینمای «کن ‌لوچ» منحصر به خود اوست. سینمایی بسیار خاص و متفاوت. یک‌نمونه از آثار «لوچ» را چند هفته پیش «سینما ۴» پخش‌کرد، زندگی خانواده‌گی. فیلمی فوق‌العاده درباره‌ی روابط انسانی در خانواده‌ها، اختلاف نسل میان فرزندان و والدین و رابطه‌ی آن‌ها با اجتماع. می‌بینید که موضوع اصلن چیز نویی نیست (شاید در دهه‌ی ۷۰ که فیلم ساخته‌شده بوده) اما برای بیننده‌ی امروزی به‌شدت تازه، نو و متفاوت‌است. سینمای کن‌لوچ از هرگونه احساسات‌گرایی و برانگیختن احساسات رقیقه‌ی تماشاگر دوری‌می‌کند و اتفاقن شکلی خاص از فاصله‌گذاری را میان شخصیت‌های داستان و تماشاگر ایجاد می‌کند که بی‌نظیر است.

دو. پرداختن به‌ماجرای میان ایرلند و انگلستان سال‌هاست که موضوع نویی به‌حساب نمی‌آید، امّا به‌دلیل دامنه‌دار بودن این‌ماجرا، پتانسیل‌هایی که در خود دارد و خلاقیت‌های تعدادی کارگردان جسور فیلم‌های بسیار خوبی در این‌زمینه ساخته‌شده (باز یک‌نمونه اش را «سینما ۴» چند هفته پیش پخش‌کرد، جمعه‌ی خونین ساخته‌ی پل گریین‌گرس).

سه. «کن لوچ» در فیلم «بادی که بر مرغ‌زارها می‌وزد» به همین‌سوژه‌ پرداخته. اما برخلاف انتظار، نه‌تنها هیچ چیز نویی در پرداخت سینمایی او نمی‌بینیم، که ماجرا به‌شدت تکراری و کسالت‌بار هم هست. داستان فیلم، پیش از این‌بارها تکرار شده. فیلم‌نامه‌ به‌شدت ضعیف است. حتا گاهی این‌تصور ایجاد می‌شود که اصلن فیلم‌نامه‌ای در کار نبوده. دیالوگ‌های فیلم در سطح معمولی‌ترین مجموعه‌های تله‌وزیونی هستند. از لحاظ بصری و سینمایی هم کن‌لوچِ همیشه متفاوت هیچ‌کار خاصی انجام‌نداده. او ظاهرن به‌دنبال همان فاصله‌گذاری خاص خودش در این‌جا هم بوده اما اصلن موفق به این‌کار نمی‌شود. فاصله‌گذاری کن‌لوچ فیلم را تبدیل به اثری بی‌روح کرده که میان ژرف‌اندیشی سینمای اروپا و احساسات‌گرایی مبتذل هالی‌وودی پا درهوا مانده. از یک‌طرف هیچ‌گونه تفکر عمیق و خاصی در کار نیست، از طرف‌دیگر فیلم با همین‌سردی کسالت‌بار خود به‌نمایش صحنه‌هایی مبتذل برای برانگیختن احساسات تماشاگر خود دست‌می‌زند؛ که در این‌کار همان‌فیلم‌ها موفق‌تر عمل‌می‌کنند. نگاه کنید به‌صحنه‌های کشیدن ناخن‌های مرد مبارز، قیچی‌کردن موهای دختر توسط سربازان انگلیسی و در نهایت فاجعه‌بارترین ِ این‌صحنه‌ها یعنی فصل نامه‌نگاری و اعدام مرد در پایان فیلم که یادآور ملودرام‌های سخیفِ پر اشک-و-آه و سوزناک است. میان این‌صحنه‌های ملودرام هم پر است از بیانیه‌صادر کردن‌های گوناگون سیاسی. فیلم به‌شکل عذاب‌اوری کش‌دار است و خیلی سخت می‌توان آن را تا پایان تحمل‌کرد. وقتی در یک‌اثر به ضد درام رو می‌آوریم، حتمن این‌ضد درام باید چیزی در خود داشته‌باشد که به تماشاگر بدهد یا تٱثیر خاصی روی او بگذارد. در نبود روایت قوی، دیالوگ‌ها و پرداخت سینمایی به‌شدت ضعیف و دم‌دستی، کم‌ترین انتظار، وجود شخصیت‌‌های خاص و دریاد ماندنی‌ است امّا تماشاگر صرفن با یک‌سری تیپ طرف است که در همه‌ی فیلم‌های سیاسی ِ از این‌دست، تکرار می‌شوند. «بادی که بر مرغ‌زار ها می‌وزد» فیلمی‌ست که سطح آن حتا از معمولی‌ترین مجموعه های شبکه‌ی «بی‌بی‌سی»  هم پایین‌تر است. تنها نکته‌ی قابل‌قبول در فیلم فیلم‌برداری‌اش است که البته باز هم هیچ‌کار خاصی در فیلم‌برداری انجام نشده، صرفن قابل‌قبول و استاندارد ‌است.                                                                                    
چهار. فستیوال کن با اهدای نخل طلای خود به این‌فیلم در سال ۲۰۰۶، نشان‌داد که در چندسال اخیر به‌تنها چیزی که توجه‌ندارد هنر سینماست. سیاست و دیگر هیچ.

۳. فیلم خوبی نبود ولی شب خیلی خوبی بود. خیلی خوش‌گذشت و یک‌بحث چهار نفره‌ی درست-و-حسابی هم درباره‌ی فیلم داشتیم. مگر همین‌شب‌های دسته‌جمعی سینما رفتن که سالی فقط یکی-دو بار پیش‌می‌آید، یادم بندازد که سینما رفتن و فیلم‌تماشا کردن یک «آیین جمعی» است.

نوشته‌شده توسط بامداد در 2:42 | | پیوند به این مطلب
دوشنبه سیزدهم آذر 1385
مک‌گافین: "چه‌کسی امیر را کشت"؟

۱. در این‌سرما که سگ را بزنید از منزل‌اش بیرون‌نمی‌آید، پنج‌تا آدم بافرهنگ می‌روند «سینما قدس» تا «بادی که بر مرغ‌زار‌ها می‌وزد» را تماشا کنند. بعد آقای سینما به‌آن‌ها می‌گوید:
-«واسه پنج‌نفر که نمی‌تونم فیلم رو نمایش‌بدم! فیلم‌شم اصلن به‌درد نمی‌خوره. از وقتی که آوردیم‌اش رو هم بیست‌نفر هم نیومدن واسه این‌فیلم». «باید حداقل ده نفر باشن.»

پنج‌تا آدم بافرهنگ می‌گویند:
-«خوب ما پول ده‌نفر رو می‌دیم، پنج‌تا بلیط دیگه هم می‌گیریم.»

آقای سینما می‌گوید:
-«نه این‌جوری که نمی‌شه رو چه‌حساب؟ کار درستی نیس، بعدن چی‌می‌گن؟ می‌گن ده‌تا بلیط فروختن بعد پنج‌نفر توی سالن نشستن. خوبیت‌نداره. تازه شما دیر اومدین»

پنج‌تا آدم بافرهنگ با این‌که خیلی بافرهنگ‌اند ولی نمی‌فهمند چه‌چیزی «خوبیت‌ندارد؟». یکی از آدم ‌بافرهنگ‌ها می‌گوید:
-«من سه‌بار تماس گرفتم، گفتن سئانس‌اش ساعت نهِ.»

-«نه خانوم هشت-ونیمه. دو ساعت-و-نیم فیلمه، من نمی‌تونم واسه شما تا یازده-و-نیم سینما رو باز نگه‌دارم!»
 
پنج تا آدم بافرهنگ:
-«آقا الان یه‌ربع به نه، فقط یه‌ربع فرق‌شه»

آقای سینما:
-«...».

پنج‌تا آدم بافرهنگ:
-«پس ما فردا ۱۰ نفر بیاریم، رٱس هشت-و-نیم هم این‌جا باشیم حلّه»؟

آقای سینما:
-«بله، حلّه»!
 
یکی از آدم بافرهنگ‌ها:
-«الان چه‌کار کنیم؟ بریم "قتل‌آنلاین"؟»

یکی‌دیگر از آدم بافرهنگ‌ها:
-«نه تو رو خدا، من به "شهاب‌حسینی» آلرژی‌دارم، بریم هویزه، "چه‌کسی امیر را کشت؟"».

آقای سینما [متعجب]:
-«چه‌کسی امیر را کشت از "قتل..." به‌تره»؟

آدم با فرهنگ:
-«آره حتمن قابل‌تحمل‌تره».

آقای سینما:
-«شما مثل‌این‌که روزنامه نمی‌خونین اصلن»!!

آدم بافرهنگ که روزنامه‌اش هم دست‌اش است:
-«چرا اتفاقن هر روز می خونم!».
 
۲. پنج‌تا آدم بافرهنگ پیاده و سگ‌لرز زنان می‌روند به‌سمت «سینما هویزه». پنج‌تا آدم بافرهنگ که می‌ترسیدند جلوی سینما هویزه همان‌بلایی سرشان بیاید که یکی از آدم با فرهنگ‌ها تعریف کرده‌بود در وبلاگی خوانده، هم‌زمان با عنوان‌بندی فیلم روی صندلی‌های گرم سینما می‌نشینند. هرچه فیلم پیش‌می‌رود آدم‌های بیش‌تری سالن را ترک‌می‌کنند. همه ساکت و جنتلمن نشسته‌اند فیلم را تماشا می‌کنند ولی صدای قهقه‌ی چهارتا آدم با فرهنگ سر هر دیالوگ قیلم سالن را برمی‌دارد و به‌همین‌سبب، آقایی که با بچه‌ای در بغل مدام طول و عرض سالن را گز می‌کند تا بچه را بخواباند،‌ احتمالن هیچ‌وقت موفق به‌این‌کار نمی‌شود.

۳. «چه‌کسی امیر را کشت» را هر پنج آدم با فرهنگ دوست‌داشتند ولی هر پنج‌نفر معتقد بودند آن‌سکانس پایانی به‌شدت نچسب‌است و باید از فیلم دور انداخته‌شود.

۴. پنج‌آدم بافرهنگ اعلام‌می‌کنند: «از چنین‌حرکاتی در سینمای ایران استقبال‌می‌کنیم».

۵. آدم با فرهنگِ نویسنده‌ی این‌سطور «آتیلا پسیانی» فیلم را بسیار دوست‌می‌دارد. و «علی مصفا» را هم چون علی‌مصفا را همیشه -با ربط و بی‌ربط- دوست‌می‌دارد. همچنین معتقد است از کلیشه‌ی «خسرو شکیبایی» استفاده‌ی خوبی‌شده. آدم بافرهنگ قربون آن‌عکس سرورش «فروید» می‌رود. معتقد است به‌طور کلی فیلم طراحی‌صحنه‌ی خوبی دارد. فیلم‌نامه‌ی خیلی‌خوب و دیالوگ‌نویسیِ عالی‌ای دارد. آدم بافرهنگ اگر اشتباه نکند به‌این‌فرم "صحبت‌کردن رو به‌ دوربین"، «بعد چهارم» می‌گویند و این‌فرم ‌را بسیار دوست‌می‌دارد اما معتقد است کارگردان می‌توانست استفاده‌ی بسیار خلاقانه‌تری از این‌فرم بکند. همچنین بر این‌باور است که بسیاری کاستی‌های کارگردانی را تدوین خوبِ فیلم پوشانده‌است. آدم بافرهنگ می‌گوید برخلاف بسیاری نمونه های فرنگی که صرفن جوگیر فرم (چه‌روایی، چه‌بصری) شده‌اند یا صرفن در کار هجو اند (مثل فیلم «اسنچ») از عمق قابل‌قبولی هم برخوردار است. آدم بافرهنگ معتقد است فیلم باید جای دیگری تمام‌می‌شد، اما الان نمی‌گوید کجا. شاید بعضی‌ها بخواهند فیلم را تماشا کنند. آدم بافرهنگ فکر می‌کند «چه‌کسی امیر را کشت؟» برای تفهیمِ اصطلاحِ «مک‌گافین» به‌دیگری فیلم بسیار مناسبی است. مک‌گافین در این‌جا، عنوانِ خودِ فیلم است.

۶. آدم با فرهنگِ نویسنده‌ی وبلاگ در این‌شب کشف بزرگی کرده و پی‌برده که اصلن نباید در صندلی جلو «سمند» دو نفره نشست، چون پدر یک‌جای یکی از دو نفر در می‌آید. امّا آدم بافرهنگ این را هم می‌پذیرد که وقتی دو تن از آدم‌های بافرهنگ بانو باشند، یکی از سه‌آقای بافرهنگ بدون این‌که حتا تعارفی بکند، خودش پهلوی دو بانوی بافرهنگ می‌نشیند و در این‌لحظه اصلن دو آقای بافرهنگ دیگر را به‌جا نمی‌اورد.

۷. پنج آدم بافرهنگ همراهِ شش آدم بافرهنگ دیگر، فردا به تماشای «بادی که بر مرغ‌زار ها می‌وزد» خواهند رفت.

۸. آدم با فرهنگ پس از چندین‌روز چشیدن طعم روزنامه‌های مختلف اعلام‌می‌کند: اعتماد بخرید. (با «اعتماد ملّی» اشتباه‌نشود لطفن) روزنامه‌ی «اعتماد» نسبت‌به پیش‌ترها پیش‌رفت زیادی کرده و قطعن الان به‌ترین روزنامه‌ی کشور است و هر روز دستِ‌کم یک‌مطلب خواندنی در آن پیدا می‌شود. وقتی «آینده‌نو» می‌خریدم به‌محض پیدا کردن صفحه‌ی سینمایی بقیه را همان‌موقع در سطل‌آشغال می‌انداختم. هر دوشنبه و چهارشنبه می‌توانید صفحه‌ی سینمایی «آینده‌نو» را از روی سایت‌اش چک‌کنید.

نوشته‌شده توسط بامداد در 3:16 | | پیوند به این مطلب
یکشنبه دوازدهم آذر 1385
!It's show time, folks

Click to show it on original size!

.6 ,5 ,4 ,3 ,2 ,1
!Uh
Bye-bye life
Bye-bye happines
Hello loneliness
...I think I'm gonna die

Click to show it on original size!

۱. وقتی مقاله‌ی سعید عقیقی درباره‌ی «باب‌فاسی» را می‌خواندم، نمی‌دانم چرا درحالی‌که هنوز All that jaz را تماشا نکرده‌بودم این‌جمله‌ی عقیقی که «All that jazz برای من جایگاهی فراتر از یک‌فیلم دارد»، به‌نظرم اغراق‌آمیز آمد. حالا که فیلم را تماشا کرده‌ام، می‌گویم اصلن هیچ‌کلامی توان بیان زیبایی این‌فیلم را ندارد. والاترین سینما برای من «سینمای حدیث‌نفس» است. اما سینمای «حدیث‌نفس»ی که در اوج باشد: «همشهری‌کین»، «هشت-و-نیم»، «چهارصد ضربه» و... اما آن‌چه که All that jaz در سکانس پایانی‌اش به‌من داد از همه‌ی این‌ها فراتر بود. دوست‌ندارم به‌خود فیلم اشاره‌کنم، چون حتمن خیلی ها هنوز فیلم را تماشا نکرده‌اند. کمال عشق به‌زندگی، به‌هنر و پذیرا شدن مرگ، آن‌چنان در این‌فیلم به‌نمایش درآمده‌بود که من یک‌لحظه احساس‌کردم جدن تا به‌حال از عشق چه‌می‌فهمیده‌ام؟ عشق‌ام به‌سینما چه‌قدر است؟ اصلن عشق است؟ عاشق‌بودن به‌سینما چه‌گونه‌است؟ یا تا به‌حال مرگ را چه‌طور می‌دیده‌ام؟ من می‌توانم این‌طور عاشق زندگی و پذیرای مرگ هم، باشم؟

۲. باب‌فاسی خود کروئوگراف (طراح صحنه‌های رقص) فیلم هم هست. این‌روزها صحنه‌های موزیکال بسیاری فیلم‌ها حوصله‌ام را سر می‌برند، «آوای موسیقی» در تماشای دوباره، اصلن آن‌چیزی نبود که در کودکی غرق در لذتم می‌کرد. ولی صحنه‌های رقص All that jazz چیزی دیگر در خود دارند. صحنه‌ی مزیکالی هست که دوست‌دختر و دختر «جو» در خانه برای‌اش می‌رقصند. کجا و در کدام‌فیلم یک‌صحنه‌ی موزیکال رقص می‌تواند این‌طور عشق و دوستی آدم‌ها را نسبت به‌هم نمایش‌دهد؟ صحنه‌های موزیکال All that jazz خود داستان‌اند، جان‌مایه‌ی فیلم‌اند. نه مثل بسیاری موزیکال ها، تکه‌های رقصی نا مربوط به‌هم‌دیگر و به‌داستان که در طول فیلم چیده‌شده‌باشند. «باب فاسی» برای «نمایش‌» حرمت قایل‌است، «نمایشِ رقص» را زندگی می‌کند. تفاوت صحنه‌های رقص فیلم «فاسی» با دیگران درست مثل تفاوتِ نمایش صحنه‌های «سیرک» و «دلقک‌ها» در فیلم‌های «فدریکو فلینی» با دیگر فیلم‌سازان‌است. آن جایگاه رفیعی را که فلینی به سیرک و دلقک‌ها می‌دهد، فاسی برای «صحنه‌های رقص» قایل‌می‌شود.

نوشته‌شده توسط بامداد در 4:51 | | پیوند به این مطلب
شنبه یازدهم آذر 1385
برج بابل

Click to show it on original size!

و تمام جهان را يک‌زبان و يک‌لغت بود. و واقع‌شد که چون از مشرق کوچ‌می‌کردند، همواری‌ای در زمين شنعار يافتند و در آن‌جا سکنا‌ گرفتند. و به‌يک‌ديگر گفتند: «بياييد، خشت‌ها بسازيم و آن‌ها را خوب‌بپزيم.» و ايشان را آجر به‌جای سنگ بود، و قير به‌جای گچ. و گفتند: «بياييد شهری برای خود بنا نهيم، و برجی را که سرش به‌آسمان برسد، تا نامی برای خويشتن پيدا کنيم، مبادا بر روی تمام زمين پراکنده‌شويم.» و خداوند نزول‌نمود تا شهر و برجی را که بنی‌آدم بنا می‌کردند، ملاحظه‌نمايد. و خداوند گفت: «همانا قوم يکی است و جميع ايشان را يک‌زبان و اين‌کار را شروع‌کرده‌اند، و الآن هيچ‌کاری که قصد آن بکنند، از ايشان ممتنع‌نخواهدشد. اکنون نازل‌شويم و زبان ايشان را در آن‌جا مشوش‌سازيم تا سخن يک‌ديگر را نفهمند.» پس خداوند ايشان را از آن‌جا بر روی تمام‌ زمين پراکنده‌ساخت و از بنای شهر باز ماندند. از آن‌سبب آن‌جا را بابل ناميدند، زيرا که در آن‌جا خداوند لغت تمامی اهل جهان را مشوش‌ساخت.  و خداوند ايشان را بر روی تمام زمين پراکنده‌نمود.

عهد عتیق

نوشته‌شده توسط بامداد در 9:57 | | پیوند به این مطلب
جمعه دهم آذر 1385
Departed

Click to show it on original size!


۱. امروز داشتم نگاهی به پست‌های پيش‌ترم می‌انداختم، ديدم در پستِ «هر کسی و هرچيزی را می‌شود و بايد نقد کرد»، «گئورگ‌لوکاچ» را «لگئورگ لوجاچ» تايپ‌کرده‌بودم. خيلی زشت‌بود. خيلی خجالت‌کشيدم.


۲. هااااا!! المیرا روش پیشنهادیت جواب‌داد :دی از مامانه پول‌گرفتم و به‌اضافه‌ی «تابستان همان‌سال» یک‌کتاب خدا خریدم. دوره‌ی دو جلدی «جوان خام» داستایفسکی ترجمه‌ی «عبدالحسین‌شریفیان» با جلد سلفون. نو و تر-و-تمیز انگاری که نشر ۸۵ باشه، به ۸۰۰۰ تومن. خیلی خوب‌بود قیمت‌اش. یعنی حالی کردم ها! درضمن توصیه‌می‌کنم همه‌ی وبلاگ‌نویسان محترم کتاب «خاطرات سیلویا پلات» را خریداری بفرمایند. از نون شب هم واجب‌تره. کتاب به‌شکلی‌‌یه که انگار «سیلویا پلات» در آن‌زمان وبلاگ‌می‌نوشته و هر بند از نوشته‌هاش مثل پستی از وبلاگ می‌مونه. من دیگه پول‌ام نرسید، باید سری بعد بخرم‌اش.
یه‌راستیِ دیگه، اون‌دوستم خیلی معرفت به‌خرج‌داد. «در انتظار گودو»م رو برگردوند به‌خودم :دی گفت به‌جاش دو تا فیلم برام بزن.


۳. خوب بنده از همین‌جا اعلام‌می‌کنم که بازی جناب «جک‌نیکولسُن» در "Departed" را در کنار بازی «مارلون‌براندو‌»ی کبیر در «پدرخوانده» قرار می‌دهم. این «لئوناردو دی‌کاپریو» هم که زمانی ازش متنفر بودم حالا دوست‌اش دارم خیلی. "Departed" فیلم ِ تدوین بود. حتمن می‌دانید خانوم «تلما شون‌میکر» چندین‌سال است در مقام تدوین‌گر همراه اسکورسیزی است. حتا یک‌برش، یک تغییر فضا و مکان در فیلم نیست که بتوانی بگویی صدم‌ثانیه‌ای می‌توانست پیش‌تر یا پس‌تر باشد. کارگردانی به‌شدت سیال و روان است (مثلن در مقایسه با فیلم «دار-و-دسته‌های نیویورکی»). دو ساعت-و-بیست دقیقه تماشای فیلم فیلم بدون لحظه‌ای رخوت و خسته‌گی. «مت‌دیمون» هم خوب‌بود مثل همیشه و البته کمی مثل همیشه هم بود. نقش‌های فرعی را کسانی مثل «مارتین‌شین»، «الک‌بلدوین» ... بازی‌می‌کنند. فیلم برای من به‌شدت تٱثیر گذار و تکان‌دهنده بود. استاد هم‌چنان استاد است...


۴. الان بک‌گراند کامپیوترم یکی از پوسترهای Depaerted با تصویر «جک‌نیکولسن» است که از روی سایت خود فیلم دانلود کردم. خیللللی خوگشله!!

نوشته‌شده توسط بامداد در 1:49 | | پیوند به این مطلب
پنجشنبه نهم آذر 1385
بانو فرح!

۱. خواستم دوتا چیزو بگم و برم دوباره.

یکمی این‌که این‌پیوند خدایی رو که سرهرمس توی کامنت‌ها گذاشته‌بود حتمن ببینید.
شما هرچی دوست‌دارین بگین ولی من این بانو «فرح دیبا» رو خیلی دوست‌دارم.

و امّا دومی:
ها‌هّا!!! الهام‌جان برای این‌که ثابت‌قدم‌تر بشی در نفرین‌کردن‌ات و نفرین‌هات جون‌بگیرن و حتمن من کوفتم‌بشه فیلم‌دیدنم به‌حق علی، خواستم بدونی این‌فیلم‌ها رو هم گذاشتم کناردستم تو نوبت، تا هرشب یکی‌شو تماشا کنم: "Departed" آقای «اسکورسیزی»، "خداحافظی‌طولانی" و "مک‌کیب و خانوم‌میلر" مرحوم «رابرت‌التمن»، "در حال-و-هوای عاشقی" آقای «وانگ‌ کار وای" و بالاخره "هشت-و-نیم" سینمای مزیکال "All that jazz". شاه‌کار دیگه‌ای از همان «باب‌فاسی» نازنین! :دی :دی :دی

۲. راستی کسی یک «مائده‌های زمینی و مائده‌های تازه» با ترجمه‌ی استاد «حسن‌هنرمندی» سراغ‌نداره؟ کی به‌این «جلال آل‌احمد» گفت که استعداد ترجمه داره؟ ها؟؟؟ (یکی هم باید به‌خودم همینو بگه البته)!

۳. آها! اینم همین‌الان دیدم: خانواده پواسونار در سه راه آذری!(به‌جای کلیک‌کردن دانلود کنید راحت‌ترید).

نوشته‌شده توسط بامداد در 3:13 | | پیوند به این مطلب
سه شنبه هفتم آذر 1385
کفش نجویم دگر

Click to show it on original size!

نعره ز دل برکشم ز شادیِ بسيار
پنجره برهم زنم زخودشده، مفتون.
کفش نجويم دگر، برهنه‌سروپاي
جَست زنم از ميان ِ کلبه به بيرون!

۱. همین است. همین "شادمانه و فریادزنان پریدن از روی ترکهای عمیق و غول پیکر زمین". همین "تند تند چشم‌بسته قدم‌زدن در خیابان". "گیج و گول" هم نباشی نمی‌شود.

۲. مادر و دختر در «سوءتفاهم» کامو منتظر بودند برای زمانی که هیچ‌وقت نمی‌رسید، که نرسید. که برادر مرد.

۳. وقتی از دلِ تلخی‌هایی -شاید بی هیچ ریشه‌ی مشترک- که با وجود خودم لمس‌شان‌کرده‌ام، شادی، رهایی، رفتنی می‌بینم که همه‌ی روح خودم را فرا گرفته، نمی‌دانی چه‌قدر خوشحال‌می‌شوم. شاید هیچ‌چیز دیگر این‌قدر شادم نمی‌کند. شاید هیچ‌چیز در دنیا برای‌ام ارزش‌مند‌تر از این‌ رهایی نیست. خیلی‌وقت بود -خیلللللی- که نوشته‌ای این‌قدر حال‌ام را دیگر نکرده‌بود. نمی‌دانم که اصلن این‌جا را می‌خوانی یا نه ولی دوست‌داشتم بگویم: متشکرم! برای حال خوبی که از خواندن نوشته‌ات دارم.

۴. شعر بالا بخشی‌ست از شعر شگفت‌انگیز بیمار، سروده‌ی احمد شاملو

نوشته‌شده توسط بامداد در 19:24 | | پیوند به این مطلب
سه شنبه هفتم آذر 1385
Zabriskie Point

«برای جـ. نـ د ه ‌ها احترام‌قایلم»

Click to show it on original size!

۱. از آن‌جایی که درست هنگام نوشتن این پست،پلیر موسیقی کامپیوترم-کاملن تصادفی- ترک "Love Scene"مسیقی‌متن "Zabriskie Point" آنتونیونی را پخش‌می‌کرد، گوش‌کردن این‌ترک همراه با این‌پست توصیه‌می‌شود. اگر فیلم‌اش را هم تماشا نکرده‌اید که خوب تماشای فیلم‌اش هم توصیه‌می‌شود.

۲. "فلورنتينا آريثا از وقتی با فرمينا داثا آشنا شده‌بود، در هيچ‌جای ديگری مثل آن‌جا [ج ن ده‌خانه]، احساس آرامش و راحتی نمی‌کرد. نه‌تنها در آن‌جا احساس تنهایی نمی‌کرد بلکه حتا به‌نظرش می‌رسيد که او، آن‌جا در کنارش است. شايد به‌همان‌دليل بود که خانمی که سنی از او می‌گذشت نيز در آن‌مسافرخانه زندگی‌می‌کرد. خانمی بسيار خوش‌پوش با موهایی نقره‌فام که خود را با زندگی طبيعی زن‌های برهنه مخلوط نمی‌کرد. همه‌ی آن‌زن‌ها به‌نحوی مقدسانه به‌او احترام می‌گذاشتند. جوانکی با او آشنا شده‌ و در جوانی او را بدان‌جا کشانده‌ و پس از آن‌که چندسالی حسابی از او سوء‌استفاده کرده‌بود، او را به‌حال خود رها کرده و رفته‌بود. بااين‌حال با وجود اين‌که آبرویی برای‌اش باقی‌نمانده‌بود، حتا موفق‌شده‌بود ازدواج خوبي هم بکند. اکنون هنگامی که ديگر پير و بدون‌شوهر مانده‌بود، دو پسر و سه‌دخترش اصرار داشتند که برود و با آن‌ها زندگی‌کند، ولی او ترجيح‌داده‌بود به‌آن‌جا بيايد و در مصاحبت مهربانانه‌ زن‌های گناه‌کار به‌ زندگی خود ادامه‌دهد".

عشق در زمان وبا /گابریل گارسیا ماکرز /بهمن فرزانه

۳. برای ج ن د ه‌ها احترام‌قایلم. خیلی زیاد. اصلن شاید دوست‌شان‌دارم. این‌حرف «ارنست‌همینگوی» را که [نقل‌به‌مضمون]: «ج ن د ه‌گی شریف‌ترین شغل دنیاست» خیلی قبول‌دارم. از موضع یک‌مرد هم صحبت نمی‌کنم. اگر یک‌چیزهایی توی این‌دنیا دست‌کاری می‌شد، خیلی راحت مردها ج ن د ه‌ می‌شدند. هرچند همین‌الان هم فکر می‌کنم ج ن د ه ‌گی در میان مردان هست. راستی دقت‌کردید؟ «ج ن د ه‌گی» هم‌وزنِ «زندگی»ست. تا زندگی بوده و هست، ج ن د ه‌گی هم بوده و هست. من عاشق فضا‌ها هستم. فضایی که یک‌بنا برای‌ام ایجاد می‌کند یا یک عکس یا... یکی از فضاهایی که خیلی دوست‌دارم فضای ج ن د ه‌خانه‌هایی‌ست که در رمان‌ها توصیف‌می‌شود. به‌طور خاص در سه‌رمانی که خوانده‌ام (سومی هنوز تمام‌نشده) این‌فضا فوق‌العاده ترسیم‌شده: «مولن‌روژ» نوشته‌ی «پیر لامور»، «گفت-و-گو در کاتدرال» نوشته‌ی «ماریو بارگاس یوسا» و «عشق در زمان وبا» نوشته‌ی «گابریل گارسیا مارکز». (نویسنده‌گان امریکای‌لاتین اصلن ارادت‌خاصی دارند به‌ ج ن د ه‌خانه‌ها!!) آها! داشت یادم می‌رفت، فصل مربوط به «ج ن د ه‌خانه» در اواخر کتاب دوم «آیات‌شیطانی» را هم خیلی دوست‌دارم. در یک‌ ج ن ده‌خانه می‌توانی چیزهایی را ببینی و بفهمی که هیچ‌جای دیگر نمی‌توانی (منظورم آن‌چیزها نیست، آن‌ها را جاهای دیگر هم می‌شود فهمید!). ج ن د ه‌گی یک‌شغل است و مثل همه‌ی شغل‌های دیگر چَم-و-خَم خودش را دارد؛ این‌جزئی از شغل یک‌ج ن د ه است که بزک‌کند و کنار خیابان به‌انتظار "مشتری" بایستد. یک‌ج ن د ه وقتی با شما هم‌آغوشی می‌کند، صرفن دارد در ازای پول‌تان به‌شما خدمات می‌دهد. وقتی با دوست‌پسرش هم‌آغوشی می کند، مشغول س ک س‌کردن‌است و لذّت‌می‌برد. شاید وقتی با شما هم‌آغوشی می‌کند هم لذت‌ببرد ولی مگر شما هیچ‌وقت از کارتان لذت‌نمی‌برید؟ یک‌چیز دیگر، شما وقتی پول می‌دهید به بقال محله‌تان و یک‌ماست خوب‌می‌خرید، بعد پشت‌سرش حرف‌می‌زنید؟

نوشته‌شده توسط بامداد در 4:0 | | پیوند به این مطلب
دوشنبه ششم آذر 1385
Lenny

Click to show it on original size!

۱. جدن نمی‌دانم چه‌طور بايد از لنی "Lenny" صحبت‌کنم، از آن‌فيلم‌هایی نيست که با يک‌بار ديدن بشود درباره‌اش صحبت‌کرد. اين‌قدر صحنه‌های درياد ماندنی دارد که می‌مانم از کدام‌شان بگويم. بازی‌ها فوق‌العاده‌اند، مخصوصن بازی «داستين‌هافمن» و «الری‌پرين». اين‌فيلم جايگاه «داستين‌هافمن» را در ميان بازی‌گران مورد علاقه‌ام فوق‌العاده ارتقا بخشيد. به‌جرٱت می‌گویم شخصيت‌پردازی فيلم [که روايتی هم‌شهری‌کين‌وار دارد] هيچ از هم‌شهری‌کين کم‌نمی‌آورد. با این‌که خیلی از موضوع‌هایی که فیلم به‌آن‌ها می‌پردازد (سکس، مواد مخدر، ویتنام و...) دیگر سوژه‌هایی نخ‌نما هستند فیلم پس از اين‌همه سال هم‌چنان گيرا و تکان‌دهنده است. فکر می‌کنم بسیاری از آن‌چیزهایی را که «وودی‌آلن» در مجموعه‌ی فیلم‌های‌اش می‌خواهد بیان‌کند (در بعضی‌فیلم‌ها موفق و در بعضی دیگر ناموفق) «باب‌فاسی "Bob Fasse"» در همین‌ یک‌فیلم و بسیار ظریف‌تر و کامل‌تر بیان‌کرده. کم فیلم درباره‌ی جامعه‌ی امریکایی ساخته‌نشده، فیلم‌های زندگی‌نامه‌ای افشاگرانه‌ هم فراوان‌است. امّا ظرافت در فیلم‌نامه و کارگردانی، و پرداختن به جزئیات در «لنی» از این‌فیلم یک‌اثر نمونه‌ای ساخته. یک‌شاه‌کار مهجور همیشه‌دیدنی. من برای خودم متٱسفم که تا چندهفته پیش حتا نام «باب‌فاسی» را هم نشنیده بودم. بسیاری دیگر هم او را فقط با فیلم «کاباره» می‌شناسند.

Click to show it on original size!

۲. همه‌ی این‌ها را نوشتم امّا هنوز هیچ‌چیز از خود فیلم نگفته‌ام. توان نوشتن درباره‌ی این‌فیلم را ندارم. اصلن نمی‌دانم چه‌طرحی برای نوشته‌ام باید درنظر بگیرم. از کجا باید شروع‌کنم؟ روایت؟ شخصیت‌پردازی؟ بازی‌ها؟ کارگردانی؟ مضمون؟ نمی دانم. شاید با چندباره تماشا کردن فیلم بتوانم نقدواره‌ای، چیزی روی‌اش بنویسم. این ها را فقط برای این نوشتم که هرجور شده این‌فیلم را پیدا کنید و ببینید. متٱسفانه تنها نسخه ی موجود از فیلم، یک‌نسخه‌ی دوبله‌ی به‌شدت بدکیفیت است. من که نتوانستم نسخه‌ی دیگری پیدا کنم. فکر هم نمی‌کنم پیدا بشود.

نوشته‌شده توسط بامداد در 1:55 | | پیوند به این مطلب
یکشنبه پنجم آذر 1385
المیرا «گیگزی» ما رو چشم‌زدی ها!!!!

نوشته‌شده توسط بامداد در 20:39 | | پیوند به این مطلب
یکشنبه پنجم آذر 1385
بابک‌بیات هم فوت‌کرد...

Click to show it on original size!

ببار ای ابر بهار
با دلم به هوای زلف یار
ببار ای ابر بهار
با دلم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماه دادن به شبهای تار
ای بارون
ای بارون، ای بارون
ماه دادن به شبهای تار ای بارون
بر کوه و دشت و هامون ببار ای بارون
ببار ای ابر بهار
ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ای بارون
دلم خون شد خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبهای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به کام عاشقای بی مزار
ای بارون
><><><><><><><><>
خواننده : استاد شجریان
آهنگ ساز : کیهان کلهر
آلبوم : شب سکوت کویر
آهنگ بر اساس موسیقی مقامی خراسان

نوشته‌شده توسط بامداد در 12:16 | | پیوند به این مطلب
شنبه چهارم آذر 1385
هااااااااااااااا!!

هرچی اين‌ آدم‌بزرگ‌ها می‌گن بپرهيزين از دوستِ ناباب، توی کله‌مون نمی‌ره که، وقتی به‌خودمون‌می‌یایم که کار از کار گذشته... دوست ناباب شاخ-و-دم نداره که، آدمو خراب می‌کنه خوب. حتا در طرز حرف‌زدن آدم هم تٱثير می‌ذاره!!! مثلن تازه‌گی‌ها با هرکی چت‌می‌کنم، می‌پرسه: اين «هاااااااااااااااا» يعنی‌چی؟ :دی

نوشته‌شده توسط بامداد در 1:40 | | پیوند به این مطلب
جمعه سوم آذر 1385
آلفردو مرد!

آلفردو: "نه، توتو. کسی اینو نگفته. این‌دفعه همه‌ش از خودمه. زندگی مثل سینما نیست. زندگی... خیلی سخت‌تره".

Click to show it on original size!

آلفردوی "سینما پارادیزو" درگذشت.

نوشته‌شده توسط بامداد در 20:23 | | پیوند به این مطلب
جمعه سوم آذر 1385
«آنتوان دو وانل» کجاست؟

Click to show it on original size!

۱. رنگ قهوه‌ای، رنگ شیرین و لذت‌بخش ِ گذشته، رنگ شیرین و لذت‌بخش نوستالژی، رنگ شیرین و لذت‌بخش دو ساعت تماشای فیلم؛ امّا بدون عمق و بدون فکر.

«آنتوان دو وانل» کجاست؟

Click to show it on original size!

۲. «موج‌نو» چه‌بود؟ مسلمن یک‌مکتب نبود، مثل «نئورئالیسم» ایتالیا یا «اکسپرسیونیسم» آلمان، مکتب هرچه‌قدر هم غنی و پویا باشد، دوران‌اش به‌سر می‌آید، ممکن‌است تٱثیرات‌اش تا همیشه بماند، اما دوران خود مکتب نقطه‌ی پایان دارد. موج‌نو مکتب نبود، دقیقن یک‌موج بود، موج نوخواهی، موج رهایی. «رهایی»... اگر بخواهیم موج نو را در قالب یک‌کلمه بریزیم، آن‌کلمه رهایی‌ست. وقتی از این‌منظر به‌ «موج‌نو» نگاه‌کنیم، آن را جریانی بی‌پایان می‌یابیم. اما بسیار دشوار است همیشه رها بودن، همیشه نو ماندن. دو یار پیش‌تاز «موج نو» خیلی‌زود راه‌شان را از هم جدا کردند «گدار» روز-به-روز حتا موج‌نویی‌تر می‌شود. اما «تروفو»، از رهاییِ همیشه‌ماندنیِ «چهارصد ضربه» و ‍«ژول و ژیم» (و نویسنده‌گی فیلم‌نامه‌ی «از نفس‌افتاده»‌ی گدار) می‌رسد به‌جایی که فیلم‌هایی کلاسیک می‌سازد. فکرهای فسیل‌شده‌ای مثل «جمشید ارج‌مند» در برنامه‌ی «سینما یک» می‌گویند از جوگیر شدن‌های فرمال به سنگینی و وقار رسیده. تروفو به‌سنگینی و وقار نرسید، تروفو مثل همان‌فکر‌ها فسیل‌شد. «آخرین‌مترو» پر از رنگ است و خالی از نوگرایی و رهایی، چهارصد ضربه این‌قدر رهاست که نمی‌توان هیچ‌رنگی برای‌اش متصور شد...

«آنتوان دو وانل» کجاست؟

۳. «کاترین دونو» از بازی‌گران محبوبِ من است در تاریخ سینما. کاترین دونو را در «بل‌دوژور» و «تریستانا»ی بونوئل ببینید. در «آخرین‌مترو» هم ببینید.

۴. راحت‌نیست برای‌ام این‌طور صحبت‌کردن از تروفو. او را خیلی دوست‌دارم. تروفو برای ما مظهر عشق‌ورزی به‌سینماست. تروفو همان‌است که در «می ۶۸» پیشاپیش دانش‌جویان ایستاد، عینک‌اش را شکستند، صورت‌اش را زخمی‌کردند، کتک‌خورد امّا ایستاد. مثل روشن‌فکرهای ما نبود که از خانه‌‌ی گرم-و-نرم‌اش برای جوان‌ها پیام بفرستد. کاش لااقل یک‌سکانس مثل آن «سوپر ایمپوز» کابوس غرق‌شدن آدل در «آدل اش» (که حتمن از به‌ترین‌نمونه‌های کاربرد این‌تکنیک در تاریخ سینماست) با بازی به‌یادماندنی «ایزابل آجانی» در این‌فیلم می‌بود تا احساس‌کنم ترفو هنوز بزرگ‌است، هنوز زنده‌است...

«آنتوان دو وانل» کجاست؟

۵. خانوم «ثمینی»! آقای ارجمند معلوم‌الحال است، ولی از شما انتظار خیلی بیش‌تری داشتم، شاید به‌خاطر آن‌چهره‌ی نازنین‌ و آن‌طرز صحبت‌کردن‌ات. آن‌لبخندهایی که خیلی دوست‌شان دارم. شاید چون فکر می‌کنم آدمی با این‌چهره، این‌نگاه، این‌لبخند... خیلی باید باهوش‌باشد، نباید اسیر باشد.

«آنتوان دو وانل» کجاست؟

نوشته‌شده توسط بامداد در 3:13 | | پیوند به این مطلب
چهارشنبه یکم آذر 1385
آذر ماه آخر پاییز

Click to show it on original size!

روایت یکم: یاد آر ز شمع ِ مرده یاد آر

چون گشت زنو زمانه آباد
ای کودک دوره طلایی

وز طاعت بندگان خود شاد
بگرفت ز سر خدا ، خدایی

نه رسم ارم ، نه اسم شداد
گل بست زبان ژاژخایی

زان کس که ز نوک تیغ جلاد
ماخوذ بجرم حق ستایی

تسنیم وصال خورده ، یادآر

مسمّط «یاد آر ز شمع ِ مرده، یاد آر»  سروده‌ی «علامه‌ دهخدا» در رثای «میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل»

 

روایت دوم: از عموهای‌ات

نه به خاطر ِ آفتاب نه به خاطر ِ حماسه
به خاطر ِ سايه‌ي ِ بام ِ کوچک‌اش

به خاطر ِ ترانه‌ئي 

                       کوچک‌تر از دست‌هاي ِ تو

نه به خاطر ِ جنگل‌ها نه به خاطر ِ دريا
به خاطر ِ يک برگ

به خاطر ِ يک قطره
 
                          روشن‌تر از چشم‌هاي ِ تو

نه به خاطر ِ ديوارها ــ به خاطر ِ يک چپر
نه به خاطر ِ همه انسان‌ها ــ به خاطر ِ نوزاد ِ دشمن‌اش شايد
نه به خاطر ِ دنيا ــ به خاطر ِ خانه‌ي ِ تو
به خاطر ِ يقين ِ کوچک‌ات
که انسان دنيائي‌ست
به خاطر ِ آرزوي ِ يک لحظه‌ي ِ من که پيش ِ تو باشم
به خاطر ِ دست‌هاي ِ کوچک‌ات در دست‌هاي ِ بزرگ ِ من
و لب‌هاي ِ بزرگ ِ من
بر گونه‌هاي ِ بي‌گناه ِ تو

به خاطر ِ پرستوئي در باد، هنگامي که تو هلهله مي‌کني
به خاطر ِ شب‌نمي بر برگ، هنگامي که تو خفته‌اي
به خاطر ِ يک لب‌خند
هنگامي که مرا در کنار ِ خود ببيني

به خاطر ِ يک سرود
به خاطر ِ يک قصه در سردترين ِ شب‌ها تاريک‌ترين ِ شب‌ها
به خاطر ِ عروسک‌هاي ِ تو، نه به خاطر ِ انسان‌هاي ِ بزرگ
به خاطر ِ سنگ‌فرشي که مرا به تو مي‌رساند، نه به خاطر ِ شاه‌راه‌هاي ِ
دوردست

به خاطر ِ ناودان، هنگامي که مي‌بارد
به خاطر ِ کندوها و زنبورهاي ِ کوچک
به خاطر ِ جار ِ سپيد ِ ابر در آسمان ِ بزرگ ِ آرام

به خاطر ِ تو
به خاطر ِ هر چيز ِ کوچک هر چيز ِ پاک برخاک‌افتادند
به ياد آر
عموهاي‌ات را مي‌گويم
از مرتضا سخن مي‌گويم.

سروده‌ی احمد شاملو

 

روایت سوم: دهقان مصیبت‌زده را خواب گرفته

یکشنبه، یکم آذر ۷۷، داریوش و پروانه فروهر

چهارشنبه، چهارم آذر ۷۷، دکتر مجید شریف

چهارشنبه، هجدهم آذر ۷۷، محمد مختاری

شنبه، بیست-و-یکم آذر ۷۷. محمدجعفر پوینده

هشت‌سال گذشت... یادمان هست...

نوشته‌شده توسط بامداد در 8:55 | | پیوند به این مطلب
چهارشنبه یکم آذر 1385
رابرت آلتمن درگذشت!

Click to show it on original size!

من که هنوز شوکه‌ام. باورم نمی‌شه انگار! امشب با بهرام داشتیم درباره‌ش بحث‌می‌کردیم. من می‌گفتم "کامپنی" خیلی کار ضعیفی‌یه، درست برعکس "لباس‌حاضری". و هر دو می‌گفتیم کاش "برش‌های کوتاه"‌اش را ببینیم. و من گفتم "خداحافظی طولانی" و "مک‌کیب و خانوم‌میلر" رو حتمن فرداشب برام بیار... امشب پای تلفن با حمید ازش حرف‌زدم. حمید گفت به‌هرحال من باید همه‌ی کارهای آلتمن رو بگیرم، من گفتم بله استاده دیگه، باید داشت همه‌ی کارهاشو... یعنی آلتمن دیگه فیلم جدید نمی‌سازه؟

نوشته‌شده توسط بامداد در 2:2 | | پیوند به این مطلب