رفتم خونهی جدید.
۱. بارها به خودم گفتهام که فقط با یکسری آدم مشخص رابطهام از یکحدی فراتر برود، با یکسری آدم که دستکم سر یکسری مسایل سادهی ابتدایی مشکلی با هم نداریم. کم حال و اعصابم بههم نریخته سر ماجراهایی که اگر با طرفم سر همان مسایل مشکلی نمیداشتیم، هیچوقت پیش نمیآمد. آدم انعطافپذیری نیستم، اعصابم هم که سر اینجور چیزها بههم بریزد، فاتحه خوانده میشود به همهی حال خوب و اعصابم برای تمام روز شاید هم چند روز. نباید خودم دامنه بدهم به آنچیزی که میدانم اشتراکی ندارد با من. آدم نمیشوم خوب...
-پنجهی مریم، رُسته در شکاف صخرهیی!
اینهمه رنگ از کجا آوردهای تا بشکوفی؟
ساقهیی چنین از کجا آوردهای تا بر آن تاب خوری؟
یانیس ریتسوس /احمد شاملو
-آدم به حرف که میافتد انگار زمان زودتر میگذرد.
-بله مادموازل، ولی بعدش یکهو کند میشود.
-همینطور است آقا. زمان انگار زمان دیگری میشود. بههرحال، صحبت کردن دل آدم را سبک میکند.
-بله مادوازل، همینطور است. منتها بعدش دل آدم میگیرد، گذر زمان هم کند میشود. انگار بهتر است که آدم اصلن حرف نزند.
باغگذر /ماگریت دوراس /قاسم روبین
دو شعر از «ناصر هزاره» که بعد از نزدیک به یکسال، بالاخره متن شعرهایاش را برایمان آورد. مکین این همانیست که میگفتم بعضی شعرهایاش اندازهی شعرهای شملو رویام تاثیر میگذارند.
شعر یکم
آی آزادی، آزادی، آزادی
بالهایام را میگشایم
این جسم پلشت را در قلب این مادر بدکاره چال میکنم
و به آغوش تو میگریزم
برای رهایی مگر چه میخواهم
سرنگی در دست
سرزمینی برای استخوانهایام
بگذار همه بگویند
آنکه مُرد...
یک تزریقی بود.
شعر دوم
تهی همچون کودکانهها
شادِ شادِ شاد
بر بال پروانهها
همزاد کردار آفتاب و باد
چون جهل معصوم برهها
رقصی ز بیخودی
به گرد مدار خاک
بازی کودکانهای
دستانی بسته ز گل یا که پوچ
یکآن -بازی تمام
این دست...
«پوچ»!
۱. هرچند فیلم آنطور مثله شدهبود، هرچند دوبلهاش در بعضی صحنهها وحشتناک بود و باز هرچند گوش دادن به آن خزعبلات روانشناسیک با صدای مهران دوستی که همیشه بیسوادیاش در لحن گفتارش جیغ بنفش میکشد، بدجوری اعصاب آدم را خط-خطی میکرد. ولی باز هم تماشای «چهارصد ضربه" و گوشدادن به صحبتهای دکتر روحانی خیلی لذتبخش بود.
۲. دربارهی «موج نو»، تروفو و «چهارصد ضربه» پیشتر چیزهایی نوشتهام که پیوندشان را اینجا میگذارم:
آنتوان دوانل کجاست؟ [+]
زیبای بکر [+]
این موضوع مبهم نگرهی مؤلف [+]
۳. راستش حوصله ندارم دربارهی عنوان اینپست توضیح بدهم. بهقول ملا نصرالدین اگر خودتان میدانید که خوب میدانید دیگر، اگر هم نمیدانید بروید از آنها که میدانند بپرسید!! فقط همینقدر بگویم که «نمای منجمد» از تکنیکهای مورد علاقهی من در سینماست.
۴. اینجا همچنان فیلتر میباشد آیا؟
۱. مثل عنوانبندی Lost Highway بود، جاده ای در میان تاریکی که فقط چراغهای ماشین روشناش میکنند، خطهای وسط جاده که با سرعت از پیشرویات محو میشوند، فقط I'm Deranged دیوید بووی را کمداشت. بعد ماشین ایستاد. چراغها هم خاموششد. تاریکی محض. فکر میکردم هیچوقت دیگر آدم نمی تواند به چنین تنهایی نابی برسد، شیشهی پنجره را کشیدم پایین، سرم را از پنجره بردم بیرون. آسمان کویر... ماشین دوباره راه افتاد، سر من از پنجره بیرونبود و خیرهشدهبودم بهآسمان، حالا ستارهها داشتند حرکت میکردند. آسمان کامل بود. همهی احساسها و فکرهایام را توی خودش داشت و شکل هیچکدامشان هم نبود. آسمان کویر اینقدر خودش است که نمیتوانی بههیچ چیز دیگر شبیهاش کنی، مبتذل میشود. هیچ جای دیگر نمیتوانی خودت را اینقدر کامل و بیشکل ببینی.
۲. «شب پر ستاره»ی «ونگوگ» روی دیوار ور-به-رویام است. هروقت سرم را از پشت مانیتور بلند میکنم نگاهام میافتد بهش. همیشه فکر میکردهام عظمت وجود یکانسان باید چهقدر باشد تا بتواند چنین تابلویی را خلقکند.
۳. مسافرت خیلی خیلی خیلی خوبی بود. من اصولن آدم مسافرت نیستم، بهترین جای دنیا هم همیشه اتاق خودم است. مسافرت برای مسافرت را هم اصلن دوستندرم، فقط خود مقصد برایام مهماست. برای همین همیشه اینطور است که یک بخش خیلی کوچک از یکمسافرت (مثلن دیدار با کسی که خودم دوستداشتهام ببینماش) برایام خیلی خوب است و بقیهی ماجرا عذاب و ناراحتی. ولی مسافرت ایندفعه با همهی مشکلات کوچک و بزرگی که داشت فوقالعاده بود. از همهچیزش لذت میبردم، همهی آدمهایاش خوب بودند، لحظههای خوبش یکی-دو تا نبودند. کلی رابطههای تازه ایجاد شد حتا با همان آدمهای همیشهگی فامیل. این منحصر به فرد بودن روابط آدمها را خیلی دوستدارم. آدم نمیتواند ادعا کند با هیچ دو نفری رابطهی همانند دارد. رابطهات با هر کسی سطح و عمق و شکل خاص خودش را دارد. قرار هم نیست از یک رابطه چیزی جدای آنچه که خود رابطه به تو میدهد انتظار داشتهباشی. آنشکلی که آن رانندهی تاکسی تلفنی در مسیر خانهی عمه حال من را خوب کرد، منحصر به خودش بود و اینقدر خوب بود که من دلام خواست بهدروغ بهش بگویم که حتمن بهزیارت امامزاده میروم. دلیلی نداشتم برای گفتن اینکه اعتقادی به اینچیزها ندارم. دروغ من در انلحظه آن آدم را خوشحال میکرد و حتا خودم را.
۴. نمیدانم کی و چهطور آنانگشترها میان انگشتها و دستهایاش جا-به-جا میشدند؟ اصلن نمیدانم چهطور منِ به اینگیجی و حواسپرتی متوجه اینجا-به-جاییها میشدم؟ دکور یکخانه را بهکل عوضمیکنند، من نمیفهمم!! حالا حرکت اینانگشترها میان انگشتان... شاید برای این بود که دستهایاش خیلی قشنگ بود یا شاید برای اینکه معنی قشنگی دستها را میفهمید، فهمیدن معنی قشنگی دستها را باید به ملاکهای ارزشگذاری رابطههایام اضافهکنم. تجربه ثابتکرده آنمعدود کسانی که میفهمند، خیلی چیزهای دیگر را هم که بقیه نمیفهند، میفهمند. ایندفعه که موقع صحبتکردن باهاش توی آن اتاق تاریک، داشتم با ناخنها و انگشتهای دستاش بازی میکردم مطمئن شدم که هنوز هم قشنگترین دستهایی که دیدهام دستهای خودش است. جیمز جویس یکجایی توی «چهرهی مرد هنرمند در جوانی» میگفت: "آیلین هم دستهای دراز باریک سردی داشت. چونکه دختر بود. دستهایاش مثل عاج بود، با اینفرق که نرم بود. معنای برج عاج همین بود اما پروتستانها نمیفهمیدند و آن را مسخره میکردند." جویس را برایهمین اینقدر دوستدارم، چون معنی قشنگی دستها را میفهمید. خوب مساله فقط آن جا-به-جایی انگشترها نبود، شکل شوخیها هم بود. آنچیزی که باستر کیتون دارد و چاپلین هیچوقت ندارد ایناست که چاپلین یککاری میکند، بعد تو میخندی ولی کیتون یککاری میکند، ممکن است اصلن بعدش نخندی، حالا شاید هم بخندی ولی خوب مساله این است که وقتی با کیتون سر و کار داری با بعدش کاری نداری، به خود شوخی است که میخندی، از خود شوخی است که لذت میبری، از فکری که چنینشوخیای را طراحیکرده لذتمیبری. لذتات ذهنی است نه عینی. شوخیهایاش اینجوری بود. بعد اینکه آدمها برای من تقسیم نمیشوند بر اخلاقی که دارند، برای من آدمها همینجوری مجموعهای از رفتارهایاند، منظورم از رفتار شکل است، یعنی حالتی که مثلن دست و صورت و بدن هر کسی بهخودش میگیرد، وقتی دارد دربارهی فلانچیز حرف میزند، یا حالتی که در بین رفتن از اتاقی به اتاق دیگر پیدا میکند وقتی یک نفر صدایاش میکند و باهاش حرف میزند و آدم ایستاده بهحرفهای دیگری گوشمیدهد. (اگر الان برای خودت نوشتهبودم مجبور نبودم اینقدر توضیح بدهمها!!). خوب خیلیها وقتی از ته دل میخندند زشت میشوند، منظورم فقط صورتشان نیستها! بهطور کلی، تمام بدن. بعد ولی از ته دل که میخندید خیلی قشنگ بود. چون توصیف بلد نیستم و معمولن توصیفهای توی کتابها را هم نمیفهمم، نمیتوانم توصیفاش کنم، ولی خوب قشنگ بود. حالا توصیف هم میکردم فرقی نمیکرد، چون احتمالن فقط خودم از توصیفام سر در میاوردم.
آها داشت یادم میرفت، آرامش داشتن در این دنیای مدرن مضطرب هم نسبت مستقیمی با دستهای قشنگ دارد.
۵. یک زندگی اینچیزی است که بر ما میگذرد یکی هم آنچیزی است که در ذهنمان زندگی میکنیم. یادتان هست که گدار میگفت: "زندگی فیلمی است که بد ساختهشده".
۶. مساله اینجاست که فهمیدن واژه به واژهی اینپست برمیگردد به اینکه شما معنی قشنگی دستها را بفهمید یا نه! مجبور نیستید که، مجبور نیستید. میفهمید؟ مجبور نیستید!!
گفتم شب آخری ها ولی انگاری هنوز شیرازم!!! مکین خیالت راحت یک راست می ریم مشهد :دی
"جالب است بدانید که عزتالله فولادوند هم در ترجمهی فارسیای که از قرآن ارائهکرده..."
متن بالا بخشی از توضیح یکی از خبرهای پایگاه «هفتان» است. شاید من اشتباه میکنم و ولی تا آنجا که میدانم آنکسی که قرآن را ترجمهکرده «مهدی فولادوند» است نه «عزتالله فولادوند». فکر میکنم فقط شنیدن اینکه عزتالله فولادوند قرآن ترجمهکرده، اینقدر عجیب باشد که با تحقیق بیشتر دربارهاش نوشتهشود. البته باز میگویم که شاید اشتباه از من است ولی...
پ.ن: البته از آرزوهایام است که روزی کسی همتراز فولادوند یا آشوری قرآن را ترجمهکند.
۱. بیرون / خیابان / شب
شب است. پسر جوانی (حدودا 24- 25 ساله) در حال قدمزدن در یک خیابان خلوت است. دو طرف خیابان خانههای مسکونی قرار دارد. از یکی از خانهها صدای دعوا و مشاجرهی زن و مردی میآید. پسر از روی کنجکاوی به این خانه نزدیکمیشود، چند لحظه میایستد و سعیمیکند از دعوای زن و مرد سر در بیاورد اما منصرفمیشود و بی تفاوت به این ماجرا میخواهد راه خود را پی بگیرد که چشماش به دختری میافتد که پشت پنجرهی یکی از اتاقهای خانه که چراغ آن خاموش است ایستاده و او را نگاهمیکند. نگاه این دو لحظهای با هم تلاقیمیکند. پسر نگاه از پنجره میگیرد و به راه خود ادامهمیدهد. چند قدم که بر میدارد بر میگردد و دوباره به پنجره نگاهمیکند، دختر همچنان چشم به او دوخته. پسر رویاش را بر میگرداند و به راه خود ادامه می دهد...
۲. بیرون / خیابان / فردای همان شب
صبح است. خیابان خلوت و خانه دیده میشود. پسر که عازم محل کار است در حالی که از جلو خانه عبور میکند نگاهی به همان پنجره می اندازد و رد میشود.
پینوشت: اینفیلمنامه شاید شباهتهای زیادی به تمنّا داشتهباشد. شباهت بهدلیل علاقهی من به عناصری مثل نگاه، پنجره و خیابانهای خلوت است. فکر میکنم هر فیلمنامهای و با هر مضمونی هم که بنویسم، باز اینها یکجایی وارد کار میشوند. البته نگارش «خیابان خلوت» هم با فاصلهی کمی پس از «تمنا» بودهاست.
این تیوی امسال جوگیر شده، راه-به-راه شجریان پخشمیکنه:)))) حالکردم حسابی. موسیقی عنوانبندی ابتدایی "ترش و شیرین" عطاران را هم که گوشکردهاید؟
All that jazz جادو میکند، حتا اگر ساعت ۶ صبح باشد و تمام شب را نخوابیدهباشی، باز آن تصویرها و لحظهها میخکوبات میکنند.
خوب نازلی گفت ۳۰۰ ارزش تماشا کردن ندارهها!! من گوش نکردم. تیزرش کاملن فریبنده بود؛ مثل خیلی فیلمهای هالیوودی دیگر.
روزی روزگاری من مردی را فقط برای این بوسیدم که میتوانست اسماش را از راست به چپ بنویسد.
زندگی واقعی سباستیننایت/ ولادیمیر ناباکوف
عکس از Spectre
آقای مازی من را دعوت کردهاست به نوشتن از بهترینها و بدترین های سال. خوب من اینقدر حافظهام خراب است که اگر مثلن اینفیلمها را اینجا لیست نکنم حتا یادم نمی ماند در هفته چهفیلمهایی دیدهام، چه رسد به اینکه بخواهم دربارهی طول سال بگویم. ولی تا آنجا که ذهنام جواب میدهد، بهترینها و بدترینهایام اینهایند:
بهترین فیلم: پنهان
بدترین فیلم: خونبازی
بهترین مجله: ویژهنامهی «اومبرتو اکو»ی «بخارا» و شمارهی اسفند ۸۵ «فیلمنگار».
بدترین مجله: تمام شمارههای «دنیای تصویر»
بهترین کتاب: «گفت-و-گو در کاتدرال»
بدترین کتاب:
بهترین نقد: سعید عقیقی دربارهی مکتب فرانکفورت و بررسی نظریات مکتب فرانکفورت در سینما
بدترین نقد: مجموعهی نقدهای نوشتهشده در «دنیای تصویر»
نوروزنامههای همشهریجوان و اعتماد ملی (ویژهی خراسان) با محسن نامجو گفت-و-گوهای نسبتن خوبی کردهاند. دلتان خواست، بگیرید و بخوانید. تنوع صحبتهای محسن دقیقن در حد عنوان همین پست است.
استرلینگهیدن جای جانیگیتار
پیش از این:
هیچکاک
۱. برایمن سینما تکهای از زندگی نیست اما میتواند تکه ای از کیک باشد.
۲. طولمدت یکفیلم بستهگیمستقیم دارد به گنجایش مثانهی آدمها.
۳. من همیشه میگویم که سختترین چیزها برای فیلمبرداری سگها، نوزادها، قایقهایموتوری، چارلز لاتون (خدایش بیامرزد)، و بازیگران متد هستند.
۴. کیمنوواک: آقایهیچکاک، احساسهای کاراکتر من نسبت به محیط چیان؟
هیچکاک: بهخدا این فقط یهفیلمه.
نقلشده توسط جیمز استیوارت
۵. هیچکاک صحنههای قتل را جوری میساخت که انگار صحنههای عاشقانه هستند و صحنههای عاشقانه را جوری که انگار صحنههای قتلاند.
فراسوا تروفو
ادامه مطلب
خوب این نازلی کلن نامنتظر بود ظاهر شدنهاش ولی ایندفعه دیگه آخرش بود، ساعت ۶ صبح!! وسط «آقای اسمیت به واشینگتن میرود»!!!! کلی خندیدم سر صبحی، شانس آوردم مامان خودش بیدار بود وگرنه یهچیزی بهم میگفت :دی یهاتفاقایی داره پشت سر هم میافته که دوباره اینروزها حس روزهای آخر اسفندی داشتهباشن برام. خوووبه...






